وقتی یک جغد هذیان میگوید

در این نیمه شبی آنهم از نوع جمعه

شاید باید خواب باشم و روحم را فرستاده باشم آسمان هفتم پی رویاهایش، سوار بر اسب سفید (یا خاکستری!) بالا پایین بپرد خرامان و خرسند و در پی شراب هفت ساله ای مست و مدهوش پرواز کند برای خودش ،بگردد و بچرخد و ببیند هر آنچه دوست دارد، حالا رنگی یا سیاه و سفید ، انتخاب با خودش باشد...

و هزار شاید دیگر... از آن شاید بایدها که هیچکدام در مورد من صادق نیست،

تنها در سی و اندی سالگی کودک ناخلفی شده ام که به انتظار می نشنید دنیا را آب ببرد و همه را خواب! تازه پاورچین پاورچین سبدی بردارم در شلوغی و درهم برهمی خانه به دنبال تکه ای از روح هزار تکه ام بگردم و در سبد بیندازم و بعد بنشینم سر فرصت تکه ها را بهم بچسبانم و کامل که شد آزادش کنم برود... از ورودی یک مترو نیمی جلوی در گرفته تا لیوان آب سبز و آبی پر از یخ، از راهرویی که خیس است و سُر میخورم و سبدم واژگون میشود و هر تکه به سویی پرتاب... باکی نیست، عادت کرده ام به هر شروع دوباره ای، از قهوه تلخ گرفته تا ظرف نیمه خورده جوجه چینی با سس تارتار و هزار خط نشانش! حتی تکه ای داخل پکیج! تازه به نصف هم نرسیده ام و باید بروم بیرون بقیه اش را از کانون پرورش فکری و خیابان کاخ و خانه کوچک جمع کنم! وای که چقدر کار دارم... باید بروم ،چیزی به صبح نمانده!

گفته بودم تو بیایی غم دل باتو بگویم ... نگفتم که ثانیه ها را می شمارم تا بروی! ...ببخش مهربان، میخواهم یک دل سیر گریه کنم.

پی نوشت :برای آفرینش شب و سکوتش روزی هزاربار هم شکرگزارت باشم، باز کم است.همینطور برای پنج شنبه شب ها...

/ 24 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تیستو

ببین من که آرزو میکنم حتی انرژی داشته باشم جغد بشم اغلب قبل از خواب پسرک غش میکنم[نگران]

مادر سفید برفی

اگه خدا فکری واسه مون نمی کرد و شب و سکوت رو هم نداشتیم که هوامون پس بود...خودشم می گه شب را برای آسایش قرار دادیم...چقدر شبهای جغد بودن منم داره زیاد می شه

فخری

شاید وصف حال را در رقص واژه ها به تصویر کشیدن و در صفحه ای به نظاره دوباره نشستن خود نعمتی باشد. ولی هنوز به درستی نمی دانم گذشتن از کنار این حالها باید یا نوشتن و شکل دادن.میدانم و میدانی برکت هر لحظه و دلیل هر آنچه که هست میشود را که چون نیک بیندیشی سبدی پر میکنی از معرفت لحظه ها و چون به چیدنشان مینشینی راز بودن و شدن را به تصویر میکشی. راز آنچه تضاد ها بغل بغل به ارمغان میآورند از دانستن. میدانی به نظاره ی درد نشسته ام . میدانی تلاش برای ماندن را به چالش نشسته ام. میدانی که میدانم و هرگز نخواهم نوشت آنچه را که با سوزن ظریف لحظات زندگی به جانم سِرمِه میشود. آفتاب دارد طلوع میکند .من خوبم تو چطور؟

پدرخوانده

سكوت نيمه شب و هجمه سئوال " راستي دلم كو؟ " دربدر به دنبال آن در هزار توي زندگي مي چرخي و نهايتا به مكان اول برمي‌گردي و باز فراموش مي كني كه به دنبال چه هستي... دم دماي صبح است و ديگر زماني براي جستجو نيست و بايد منتظر شبي ديگر و سكوت آن بود ... غافل از اينكه آنچه به دنبالش مي گردي در دست كسي است كه مشتاقانه و عاشقانه آن را محافظت كرده و در آن نزديكي و زير يك كاج بلند خوابيده ...

سمیرا

بازم مثل همیشه یه متن بی نظیر این متنا رو از کجا در وکنی دوستم ...راستی آپ شدم ...... دیدی چقدر حرف گوش کنم ....تشریف بیارید منتظرم

پدرخوانده

نيمه شب نگهبان دل خواب و نگهبان جان بيدار ، زير كاج بلند به تعبير سهراب سپهري محل حضور خداست ، " و خدايي كه در اين نزديكي است لاي اين شب بوها ، پاي آن كاج بلند "

پرسپوليسي

مي گن بعد يه مدت ادم سِر ميشه ديگه درد ها رو نميفهمه من نمي دونم سر شدم يا بيخيال يا مسخ و مسحور عين خوابگردها مي رم و مي رم اما قبول ندارم اين حرف رو چون گاهي گدازه اي نمي دونم از كجا مياد درست وسط قلبم و اونو به اتيش مي كشه و ميره و من با تمام وجودم درد رو حس مي كنم و باز دوباره بي خيالي و پوچي... گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم... وقتي اومد من خواب بودم، نه خودم رو به خواب زده بودم ... شب... نمي دونم برام بيشتر غريبيه يا ارامش و سكوت اما خوبه ، بعضي غريبي ها از اشنا ترين اشنا ها هم بهترن.... مي بيني اين روزها همه جغد ها هذيان گويي رو عادت كردن دلم سبد خواست دلم خواست منم بگردم دنبال تكه هاي روحم اما من حتي نمي دونم كجا رو بگردم دنبال بعضي از تكه هاي نابش... بار اول كه شكست بعضي هاز تكه ها چنان پرت افتادن كه گويي اصلا مال من نبودن...

اردیبهشت

خصوصی.