از "سین"سنندج تا "کاف"کرمانشاه در 21 ساعت

  

 

ا زخانه که میزدم بیرون هوا هنوز تاریک بود. حتی وقتی در ارتفاع نمی دونم چند هزارپایی بالاتر از ابرها بودم هم خورشید خانم از آن روزهایش بود که دلش نمی خواست از خواب بیدار شود! حالش را خوب می فهمیدم با اینحال بالاسرش نشسته بودم تا چشمهایش را باز کند. وقتی در فرودگاه سنندج پیاده شدیم هوا آنقدر خوب و تمیز و تصاویر شفاف بود که فقط دلم می خواست نفس بکشم... بی فکر، بی هیچ چیز دیگری فقط نفس، دم  باز دم، دم... از آن دم هایی که باید به غایت غنیمت می شمردمش!

وقتی وارد سایت کارگاه سد شدیم انگار که خویشاوندانم را بعد از مدتهای دوری می دیدم. نه بهتر بگویم انگار که قرار وبلاگی گذاشته باشم! تمام آن آرماتورها ، تونل ها، بدنه در حال ساخت سد و همه و همه را همیشه توی نقشه ها و فرمول ها بصورت مجازی و تئوریک دیده بودم، حالا تمام آن مجاز ها به دیداری واقعی منتهی شده بود و تا می توانستم از حضورشان لذت می بردم و با تک تکشان عکس یادگاری می گرفتم. آنچنان از داربست های 20 -30 متری و تونل های نیمه کاره ی بدون هوا ! بالا می رفتم که انگار نه انگار همین چند ساعت قبلش پنی سیلین یک میلیون و دویست زده بودم. انرژی و اشتیاق عجیبی تمام وجودم را پر کرده بود و مهمتر از همه، هر "پنج زن" درونم شاد و راضی بودند، حتی آن دوتا همیشه ناراضیه غرغرو! هم لبخند می زدند و دیگری نیازی نداشتم حواسم به رضایت آنها باشد.

بازدید کامل و جلسه با پیمانکار تا بعدالظهر طول کشید و با احتساب زمان رفت و برگشت از کارگاه به شهر فرصت کمی داشتیم برای گشتن داخل شهر و بایستی انتخاب می کردیم. اول رفتیم خانه ی کرد. زیبا بود ولی من کلا اهل دیدن جاهای دیدنی نیستم. دلم داشت پر می کشید برای رفتن به بازار سنتی اش. آنقدر بیقرار بودم که انگار کسی آنجا منتظرم باشد! به محض ورود حضور آشنایی را حس میکردم. همه چیز برایم آشنا بود. انگار نه انگار که برای اولین بار بود که پا به آنجا می گذاشتم. مردم، لهجه ی شیرینشان، برخورد مهربان و گرمشان و رنگ ها... وای از رنگ ها هر چه بگویم کم گفته ام! رنگ پارچه ها و زرق و برقشان من را با خودش برده بود. در هر مغازه مدتی می ایستادم نگاهشان می کردم دست می کشیدم، گاها بر سر و تنم هم می گذاشتم و عکس هم می گرفتم. گفتم که اهل دیدن جاهای دیدنی نیستم. من باید همه چیز را لمس کنم. باید فرو بروم در عمق اش ! باید من را با خودش ببرد. مثل رنگ ها، مثل بی نظیری شان، مثل آشنایی شان . تصاویر و رنگها و حس ها می آمدند و می رفتند یکی یکی، به طرز عجیبی! من دیگر آن زن خسته ی خاکستری نبودم . من در آنجا، در آن بازار در شادترین و عجیب ترین حال خودم بودم.  احتمالا آنجا، در بازار پارچه سنندج من در نقطه ی "الف" *زندگی ام قرار گرفته بودم. جایی حوالی همانجا که می گشتم تا آنتن موبایلم را پیدا کنم.

شب در راه سنندج به کرمانشاه آسمان به طرز عجیبی پر از ستاره بود. ستاره های نزدیک و درشت! خیلی درشت و خیلی نزدیک. آنقدر که احساس می کردم اگر شیشه ی ماشین را پایین بکشم می آییند تو. یکی از همکاران از جوانک راننده پرسید: شما شبها با اینهمه ستاره چیکار می کنید؟ جوانک که بیشتر از هرچیزی در زندگی اش پدال گاز را می شناخت، مدتی فکر کرد و بعد گفت نمی دانم! دالِ نمی دانمش را چیزی بین "ز" و "ژ" تلفظ کرد و احتمالا در مدتی که سکوت کرده بود داشت فکر میکرد که این تهرانی ها به چه چیزهای بیخودی فکر میکنند و آسمان پرستاره هیچ نقشی در زندگی اش نداشته تا الان لابد! اما برای من عین خود زندگی بود. حتی ماه گاز زده اش بیشتر و پرنورتر از ماه شب چهارده شهرمان به طرز فریبنده ای می درخشید.

نیمه شب که به خانه برگشتم پدر خسته و  کلافه هرچه کوشیده بود نتوانسته بود پسرک را بخواباند. از شما چه پنهان دلم غنج زد از انتظارش برای آمدنم و همانطور خاکی و سیمانی وسط خانه زانو زدم و در آغوش گرفتمش. درِ گوشم گفت :مامان برام چی آوردی از ماموریت؟! از کوله ام ماشین پلاستیکی دو هزار تومانی را که از پیرمرد دستفروشی در همان بازار خریده بود در اوردم . به اندازه تمام دنیا خوشحال شد و تمام شب حتی در خواب محکم دستش گرفته بود. کودکان هدیه را به ارزش مادی اش نمی شناسند. ما کی این باورهای زیبای دیفالتشان را بهم می ریزیم!؟!!

شب موقع خواب خسته و لهیده اما سرشار از انرژی به 21 ساعت گذشته ام فکر میکردم و من هم مثل پسرک کوله ام را دو دستی چسبیده بودم که پر بود از تجربه های خوب و باارزش، حواسم به رنگها بود به پولک هایی که با عشق دوخته شده بود، به زندگی، به فرصت ها... کاش خالی نشود یا لااقل هر چه دیرتر...

 

*"الف" کتاب پائولو کوئیلو

/ 21 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلی

اینکه این مسافرت اینقدر بهت مزه داده چیزیه که می شه از پستت هم فهمید بسکه گوارا بود و سرشار از انرژی حتی برای خواننده :)

اردیبهشت

دلم رفت برای اون ماشینی که براش خریدی...

پاییز مامان آراز

شادر درونی ات رو با تمام وجود حس کردم . تازه موج انرژیش به ما هم رسید . همیشه شاد باشی . شیرینی اون ماشین پلاستیکی رو هم با تمام وجود حس کردم .[قلب][قلب]

فخری

گاهی لازمه انسان خودش برای خودش باز خوانی کنه. فارغ از تمام پی نوشت ها و پیوست هایی که بهش ضمیمه شده. شعفت برای نزدیک شدن به خویشتنت بوده نازنین رفیق.

عسل بانو

تو میدونی که ما در سنندج زندگی می کنیم مگه نه ؟ چرا یه خبر ندادی ؟ میتونستیم با هم آشناتر بشیم . .... وای خدا دارم دیوونه میشم . تو در چند قدمی من بودی و رفتی ؟.....[گریه]

مامان آرین

خوشحالم که 21 ساعت خوب رو گذروندی [لبخند][ماچ]

عسل بانو

ای میل به دستت رسید ؟

پرسپولیسی

حتی نمی دونم دلم مسافرت می خواد یا نه... راستش رو بخوای من خیلی خوشم نمیاد از طبیعت و مسافرت جای دیدنی و باستانی و همه چیزای اینجوری ... نه که بدم بیاد اما خیلی هم خوشم نمیاد ... نمی دونم شایدم یه درست و حسابیش ر و ندیدم , من مسخ این شهر شدم مشخ اینهمه زیبایی ای که ما تهرانی ها بی معرفتی می کنیم توی دیدنشون اما مهم نیست مهم اینه که بهت خوش گذشته و چقدرم این اسایش چند ساعته از واژه هات معلومه... اخ چه حالی میده بچه ادم منتظرش باشه...

شهرزاد مامان حسین

سلام خانومی. می بینم کودک درونت که تو تهران مدت ها خواب بود تو این سفر حسابی بیدار شده و شاد و شنگول شده. مثل همیشه مرسی از نثر رونتون که من خیلی دوستش دارم

گل

ای خدا... پر پر پر شدم از انرژی... این پستت بی نظیر بود. عجب 21 ساعت دلپذیری... میگم داستانش رو بنویس شاید بتونن یه سری دیگه از 24 رو از روش بسازن. نقطه اوجش هم رسیدن به پسرک بی خواب. همیشه شاد و آرام باشی.