ناخواسته ای که خواست بماند...(1)

 

تابحال برایتان نگفته ام که من بچه ای "ناخواسته" بودم. نه اینکه بچه ی n ام یک خانواده باشم یا مادر و پدرم آنقدر سن و سال داشته باشند که دیگر حال و حوصله یک بچه ی ونگ ونگو را نداشته باشند، نه، مادرم زمانی فهمید من را باردار است که حوالی بیست و سه سالگی زندگی اش را می گذراند و یک دختر 4 ساله داشت و تازه می خواست نفس بکشد! این جمله ها را من در زمانی شنیدم که حدودا سه یا چهار ساله بودم و احتمالا مادرم فکر میکرد که من چیزی از حرفهایش نمی فهمم. نمی فهمیدم هم! معنی بعضی کلمات را نمی دانستم اما برایشان معنی های مختلفی متصور می شدم و به دنبال معنی ها و تصورات بعدیشان کاملا بی سر و صدا و درونی کنکاش می کردم.

بچه های نسل ما عادت نداشتند که زیاد سوال کنند چرا که سوالها در نهایت هم به این جواب ختم می شد که: این سوال در حد سن تو نیست، دیگر نپرس! دیگر نمی پرسیدیم هم! ما نسل حرف گوش کنی بودیم که هیچ آزار سمعی بصری برای والدینمان ایجاد نمیکردیم اما در عوض تا دلتان بخواهد دامنه تحلیل و تخلیاتمان تا بی نهایت تعریف میشد. من نمیدانستم "ناخواسته" یعنی چه، حتی اینکه مادرم تازه میخواست نفس بکشد! را هم نمی فهمیدم. نه اینکه معنی لغوی اش را ندانم اما هزارا هزار معنی و مفهموم برای نادانسته هایم تصور میکردم که هرچه بزرگتر میشدم به گزینه مورد نظر هم نزدیکتر...

 بهرحال مادر 23ساله ام که تازه میخواست نفس بکشد، فهمیده بود باردار است و پس از چند روز گریه و زاری اول ازهمه دست به دامن راه حل های سنتی شده تا یک هفته روزی چند لیوان زعفران غلیظ دم کرده خورده و صدتا طناب میزد. بعد از یک هفته تعداد طناب ها را به 300 رسانده، کپسول گاز را از طبقات خانه مادر بزرگم که با احتساب بهارخواب سه طبقه و نیم بود چند بار بالا و پایین می برد.

بعد از آن ناامیدی ناباورانه، دست به دامن راه حلهای پزشکی و آمپول های معروف مورد نظر شد که نمی دانم در آن زمان هم برای تهیه اش می بایست به خیابان ناصرخسرو می رفتند یا نه؟ با تمام اینها مادرم ماه سوم بارداری اش را هم تمام کرد و خبری از ختم قائله نبود که نبود... و دکترها هم که میدانید همیشه ساده ترین و در عین حال تلخ ترین تشخیص ممکن را همان اول گفته و آب پاکی را روی دست بیمار ناچار می ریزند که: خانم دیگر نمی شود کاری کرد. قلب جنین شما عین چی! می زند اما از روی ضربان قلب فقط می شود تشخیص داد که از لحاظ فیزیکی فعلا سالم است، با آمپولهایی که شما تزریق کردی اینکه به دنیا بیاید چند انگشت اضافه یا کم داشته باشد یا عقب مانده ذهنی شود کاملا محتمل است و مابقی دیگر دست خداست، فقط باید دعا کرد. ... حالِ آن روزهای مادرم را تازه الان میفهمم و تصور اش حتی دیوانه ام می کند. آن هم برای یک زن 23 ساله، همان زمانی که من تازه درسم را تمام کرده، تازه وارد محیط کار شده بودم و مشغول شادمانی های خاص آن سن و سال و آن حال و هوا... پس هنوز هم نمیتوانم مادرم را آنطور که باید بفهمم!

 

مادرم تا سه ماهگی بارداری اش را هر شب و هر روز بخاطر "نماندن" اشک ریخته بود و دعا کرده بود و حالا می بایست جهت دعاها را 180 درجه تغییر داده تمام شبانه روز را برای "ماندن" و "سالم ماندن" اشک بریزد. آنقدر این دوران را با یک دلشوره ی کشنده و کاهنده یی گذرانده بود، آنقدر شب و روز کشدار بی پایانی را سپری کرده بود که در همان لحظه اول زایمانش _زایمان سخت اش_ فقط پرسیده بود: سالمه؟ و قبل از شنیدن جواب دکتر از هوش رفته بود... بعد از زمان کوتاهی دوباره بهوش آمده و باز پرسیده بود:سالمه؟ و دکتر گفته بود: بعله. یک نوزاد دختر با چشمان کاملا باز!... و شنید که پرستارها می گفتند تا بحال ندیده بودیم نوزادی چشماش اینقدر تا آخر! باز باشه! و بعد دوباره از هوش رفته بود، احتمالا نه از شدت درد، از شدت رنجی که تمام آن نه ماه، تمام آن دویست و هفتاد روز کشیده بود...

 بعید میدانم پدرم ذره ای از رنج آن روزها را درک کرده باشد، نه این که نخواسته باشد، نمی توانسته، شک ندارم پویاترین و با ذکاوت ترین مردها، در تحلیل پیچیدگی ها و لابیرنت های ذهن زنانه، به قصد دستیابی به نقطه ی مرکزین که هیچ، برای پیدا کردن راه خروج هم ناتوان می مانند.

 

زن ها موجودات پیچیده ای هستند که از یک اتفاق! از یک چیز ساده ی بی ارزش حتی مثل یک قطره خون! گاهی باید ناراحت و نگران شوند و روزها اشک بریزند و گاهی باید شاد شده هفت شبانه روز جشن و پایکوبی برگزار کنند. به راستی خداوند هنگام خلق زن از پیچیده ترین قسمت های روحش در آن دمید. اینگونه شد که زنها از همان ابتدا حامل و ناشر هزاران هزار حس گنگ و نامفهوم و در عین حال پیچیده و دلچسب اند که  با تعریف اش، با تعریف جز به جز اش حتی، کسی اگر بخواهد هم عمق ماجرا را نه میتواند بفهمد و نه میتواند تصور کند، مگر اینکه خودش تجربه کرده باشد...

to be continued ...

/ 35 نظر / 312 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آسمان

پاراگراف آخرت را هم فقط ما زنها هضم می کنیم آن هم اگر از نوع مادر باشیم این پستت را هم بسیار دوست داشتم [گل]

ساعتها

نگا گن تو رو خدا چه جوری سفت و سخت چسبیده بوده ای به ماندن....تقصیر خودته دیگه!!!!برا همینه اصولن من میگم هیچ بچه ای حق نداره به پدرمادرش بگه چرا منو به دنیا آوردین چون از بین هزاران شانس و امکان دیگه اون بوده که موفق شده و عملا خودشو چسبونده به هستی! حالا هر چند که این تلاش به نظر غربزی بیاد یا اتفاقی یا چی...شاید اون موقع اون سلوله یه شخصیتی واسه خودش بوده که تصمیم گرفته و تلاش کرده بمونه!

عسل بانو

رنج زن بودن خیلی زیاده . خیلی.....

بیتا

سلام! چه خوب که ماند....

زرافه خوش لباس

من همین جا میگم که حاضرم برای وجود مامان امیرسام هفت شب و هفت روز جشن مجازی بگیرم. راستی من هم ناخواسته بودم اما ناخواسته اولی و مامانم هنوز خودش را در زندگی مشترک پیدا نکرده بود که من پا به عرصه گیتی نهادم.....

s

salam be tore etefaghi oomadam didam vaghean ghalame zibayi darin..khoshhal miham pishe manam biyay..[گل]

سارا

دقیقا سرگذشت مادر من و تولد من ولی متاسفانه من برخلاف شما که با چشمهای کاملا باز بدنیا آمدید با دو نقض عضو به دنیا آمدم اول پا ی راستم جای پاشنه و پنجه اش کاملا عوض شده بود و دومی کم شنوایی . اولی به یمن دستان یک جراح با تجربه خانگی در همان دوران نوزادی تا روز چهلم مرتفع شد ولی خدا میداند من نوزاد چه زجری کشیده ام چون خودم که چیزی یادم نیست ولی همه میگن جیغهای وحشتناکی از درد میکشیدی و دومی که تا امروز که در میانسالی به سر میبرم همراه من هست یعنی کم شنوایی . نقصی که اعتماد به نفسم را در دوران نوجوانی و اوان جوانی به شدت از من گرفت و مانع خیلی از پیشرفتهام شد . و حالا من ناخواسته تنها فرزند از 6 فرزند مادرم هستم که از او نگهداری میکنم تا دوران پیریش را راحت بگذراند . نمیدانم شاید خدا خواسته که باشم تا از مادری که نمیخواست مرا مراقبت کنم . امید که هیچ مادری تلاش نکند فرزندی که خدا بهش بخشیده به زور از بین ببرد چرا که ممکن است مثل من از بین نرود و لی نقض عضوش زندگی واقعی که باید داشته باشد را نابود کند . [ناراحت]

افشين!

خب بگذار كه اين دفعه خواننده خاموش وبلاگت كمي سروصدا كنه! (البته به ميمنت تولد مباركت) راستش شب تولد آميتيس وقت نشد كه برايت كاملا توضيح دهم كه اصولا من خيلي اهل كامنت گذاشتن براي وبلاگها نيستم و ترجيح ميدهم كه بجاي اينكه بگويم نوشته خوبي بود و ...، آن نوشته‌هايي كه مي‌پسندم را براي دوستانم به اشتراك بگذارم. اين دو نوشته را تبريك تولدي ميدانم كه خودت به خودت گفتي و چه تبريك زيبايي گفتي (نوشتي). تعبيرهاي خلاقانه «آزار سمعي بصر»، «تغيير دادن 180 درجه‌اي جهت دعاها»، «لابيرنت‌هاي ذهن زنانه» و به‌خصوص «دودستي چسبيدن دهانه رحم مادر و تاب خوردن در هجوم هزار گردباد نخواستن» را بسيار پسنديدم. خوشا به حالت كه همچين تعريفي از تو شده است: «كيمياگري كه يك شب لذت را به سالها لذت تبديل ميكند!» سالروز تولدت مبارك و كيمياگري‌ات مستدام باد! [گل]

پرسپولیسی

یه حس تاریکی داره این پست ... منظورم غمگین یا نراحت کننده و اینا نیست ها... یه جوری انگار این خاطره رو از پشت یه شیشه خاک گرفته می بینم... چه حال و هوایی دارن مادرها... اما درکشون چه کمکی می کنه... جای اونها بودن چی رو تغییر می ده... چقدر بده که ما زن ها این شکلی هستیم و بی خیال و تک بعدی نیستیم... دوست ندارم زندگیم این شکلی توی احساس های شدید بگذره که البته بی اجازه من داره همین طوری می گذره

زهره

منم ناخواسته بودم.همیشه ازته دلم ب خداایمان داشتم چون فقط وفقط خودش خواسته ک ب دنیابیایم[فرشته][شوخی][تایید]