برای تو می نویسم ... (قسمت دوم)

 

 

برای تو می نویسم، تویی که هر روز از هشت صبح تا چهار بعدالظهر بهترین ساعات روزت را کنار من میگذرانی و مفیدترین وعده غذایی ات را با من صرف میکنی و به نوعی با هم زندگی می کنیم، کاش بدانی که می دانم خودت هزار و یک دغدغه داری، با این حال با خنده هایم میخندی، با گریه ام چشمان مهربانت از اشک برق می زند، و در هر حال همراهم هستی حتی بیشتر از تلفن همراهم که این روزها معمولا سایلنت است! کاش ندانی که گاهی آنقدر در تو غرق می شوم که خودم را با تمام ضمیمه هایم فراموش می کنم و تمام آرزوهایم برای تو خلاصه می شود...

برای تو می نویسم، تویی که ادعا داری می خواهی کمکم کنی بی آنکه هیچ سعی کرده باشی و به راحتی میگویی خودت نمی خواهی، نمی گذاری، اعتماد نمی کنی... ای کاش بدانی که هیچ انتظاری ندارم جز اینکه کمی درکم کنی، همین، بگذار حس خوبی که نسبت به تو دارم همین گونه باقی بماند.

برای تو می نویسم، تویی که ندیده و نشنیده تنها از پنجره ی این خانه مجازی برایم دست تکان دادی و خالصانه دعوتم کردی به خانه مجازی ات، خانه ای بی در، بی پنجره ، بی پرده... و بی پرده گفتی برایم از تمام مگوهایت و همراهم شدی و همراهت شدم... چه زیبا از دنیای مجاز، به واقع به هم اعتماد کردیم، نگران هم شدیم، برای هم دعا کردیم، در سفر هایمان یکدیگر را شریک کردیم و در تجربه های تلخ و شیرین، حتی در رویاهامان تا جاییکه شبهامان هم پر شد از خواب های اردیبهشتی.... کاش بدانی که لحن صدایت را همیشه از خواندت می شنوم و دل مهربانت را بجای صورت زیبایت تصور میکنم .کاش ندانی آنچه را که برایت می نویسم و بعد با یک بک اسپیس پاک می کنم.

و در آخر برای تو  مینویسم که اول و آخر هر چیزی، برای تویی که هر روز سر تعظیم در برابرت فرود می آورم در حالیکه تمام حواسم به مُهر است که خورده یا برده نشود، به غذا است که سر نرود، به تلفن که پرت نشود ، به در به کار به ..به ..به... کاش بدانی که تمام امیدم اینست که با تمال این احوال بپذیری ام... برای تو هیچ "کاش ندانی" ندارم فقط کاش آنچه را که تنها تو میدانی پیش خودت بماند و هیچگاه آشکارش نکنی.

چه خوب که همیشه یک"تو"یی دارم که برایش بنویسم. چه خوب که هستی، چه خوب که اینقدر خوشبختم و ای کاش همیشه لایق داشتن اینهمه "تو" بمانم .

/ 30 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ننه قدقد

ممنون که ما هم توی پستت بودیم. از پست پایینی شروع کردم و ناخواسته دنبال جای خودمون گشتم و چه توصیف قشنگی پیدا کردم

شهرزاد

فری جان خیلی بهت غبطه خوردم . چندیست که توهای زندگی من خیلی کم شدن. دیروز و امروز بیش از هر زمانی به یادت بودم چقدر کمت داشتم چقدر من و علی فکر کردیم اگر شما بودید همه چیز قشنگتر بود.

مامان آمیتیس

خوش به حالت که اینهمه تو داری. گاهی حس می کنم توهای زندگیم کم هستند اما فرصت افزودنشون هم نیست. امیدوارم توهای زندگیت پاینده باشند.

مادر سفید برفی

چه توصیفی کردی از این توهای قشنگ زندگیت...توهایی که می شود مال همه ما باشند...خدا کند همیشه با توها رابطه خوبی داشته باشی... راجع به این بند آخر مهر خورده و برده راستش من با خودم برش می دارم یعنی مذارمش تو دستم حالا وقتی نماز بخونم و یادم بره یا دخترک دور باشه خودشو می رسونه به جانمازم کله شو یه وری می کنه می بینه مهرو برنداشتم با همون گردن کج شده برش می داره میاردش بالا که من بگیرمش اولین باری که این کارو کرد خونه مامانم اینا بودیم و رفتم سراغ مامانم و مهر و برداشت داد بهش وای نمی دونی مرده بودیم از خنده

لیلا مامان پویان

برای تو می نویسم:تویی که دلت به وسعت دریاست آرزو می کنم غمهای دلت برن و شادی مهمان همیشگی قلب مهربونت باشه[قلب][ماچ]

پرسپوليسي

چه خوب كه براي همه "تو"ي اخر باقيه... براي همه هست كه بتونن بهش بگن چقدر دلشون مي خواد با همه بد بودن ها پذيرفته بشن... راست ميگي چقدر گاهي خوشبخت مي شيم.. دلم خواست منم بنويسم از همين نوشته هاي دلي... از همين براي تو ها از همين دلنوشته ها براي همه "تو" هاي خوب زندگي كه دليل خوشبختي اند...

ویدا

چه خوشبختی بی حدی

پاييز مامان آراز

در اين مدت كوتاهي كه به وبلاگستان آمده ام بهانه ام براي آمدن فقط ثبت دلنوشته هايم بود براي پسرم. ولي خدا را شاكرم كه در اين ميان دوستاني يافتم كه شايد اگر ساليان سال در دنياي واقعي مي گشتم به اين تعداد نمي يافتم كه هر يك به گونه اي گوشه اي از حرف هاي تلنبار شده ام را بيان كنند كه من قدرت گفتنشان را ندارم. با خواندن فقط دو پست آخر احساس كردم ساليان سال خاطره دارم در كنارت. شاد باشي و تندرست هم خودت هم پسر نازنينت و هم همه توهاي نازنينت. در ضمن وقت هايي كه با آن توي آخر در خلوتي مرا نيز ياد كن.

دوشنبه

من گم شده ام با بغض