من تحمل میکنم، پس هستم.

 

اینجا رامسر ، خرداد 91، رطوبت هوا 90درصد

دریا از استخر هم آرامتر، بی هیچ موجی، صدایی، خروشی، ... رفتم و دوباره شب برگشتم، دریا بازهم آرام بود ، آرام و صبور. ناخودآگاهم به دنبال چیز دیگری میگشت .بی خیال این شدم که دلم را به دریا بزنم !

آفتاب داغ، داغِ داغ، خورشید چشم بسته بود و سر و دماغ هر بنی بشری را میسوزاند، اینجا بود که روی در و دیوار نوشته بود ویلا با کولر! و درجه ی اهمیت کولر را به هر "با"ی دیگری نشان میداد. 

در این اوضاع و احوالی که توی هتل کنار فن هم باید بادبزن دست میگرفتی و دست و پایت از رطوبت نای تکان خوردن نداشت،  تحمل پسرک آنهم از نوع پسرک ما خودش سختی کار را چند برابر میکرد. پسرکی که هیچ وقت از هیچ چیزی خوشحال نمیشود و هیچ کس و هیچ چیزی نمی تواند سرگرمش کند و مادام با همه چیز سرناسازگاری دارد... همسفران هزار وعده وعید داده بودند که پسرک را سرگرم میکنند و منِ خوش خیال هم بندو بساط نقاشی ام میان هزار جاتنگی جا داده بودم! و تمام راه کاغذها و مدلهای مورد نظرم را می شماردم که مبادا کم باشد! درست جریان همان شتری که در خواب پنبه دانه میدید و گهی لپ لپ میخورد و گه دانه دانه. 

روزی که بریده بودم کلافه و خسته و دندان بهم فشرده با موهای سیخ که به علت رطوبت پیچ و تاب نامنظمی هم خورده بود_نه من که همه ی همراهان هم همین حال را داشتند و اعتراف کردند که ای وای این پسرک غیرقابل تحمل است_ پسرک را زده بودم زیر بغلم و در محوطه هتل از دیدن آنهمه بچه ای که عده ای لب دریا، عده ای کنار تاب و سرسره و عده ای حتی با یک عنکبوت! یا از این جک و جونورهای آنجایی سرگرم بودند، حسودی ام شده بود، بله اعتراف میکنم که حسودی کردم به همه ی آن بچه ها و همه ی مادرانشان! برگشتم و رو به آسمان گفتم چرا!؟ یا راهی نشانم بده یا تحملم را بیشتر کن. مگر نمی بینی که چقدر پرم از هزار و یک ای کاش و اگر ساده... خیلی ساده.

همان لحظه کسی انگار صورتم را گرفت و رویم را برگرداند. در آن دورتر در راهی که به دریا میرسید پدر و مادری دور از چشم همه دست دخترک 5-6 ساله ای را گرفته بودند و تمرین راه رفتن میکردند. دلم کنده شد از دیدن شان. دستهایی که روی صورتم بود را محکم گرفتم و سرم را انداختم پایین از شرم. همه ی آن هزار و یک ای کاش و اگر هم رفتند در دورترین جای ممکن ذهنم خودشان را از شرمندگی گم و گور کردند. در یک لحظه تمام وجودم پر شد از تحمل، صبر و "شکر"! پسرک را دوباره زدم زیر بغلم و در حالیکه همانطور لگد میزد و گاز میگرفت مثل یک ماتادور مشهور جاخالی میدادم و لبخند میزدم و شکر میکردم.

بعداً نوشت: بماند که در مسیر برگشت در حالیکه پسرخورشید جاده چالوس را آنهم در نیمه شب آنهم در مه و باران با پیست رالی اشتباه گرفته بود و در حالیکه کلا معتقد است که وقتی ماشین اوج گرفته و دور موتور بالا رفته حیف است که با وسیله ی بیخودی به نام ترمز جلوی اوج گرفتنش را بگیریم و باید مثل ترمز بریده ها هی برویم اینور و اونور، و در حالیکه من پشت نشسته بودم کنار پسرک که مثلا کمی کمتر جیغ بزند و هی در پیچ ها میخوردم به اینطرف و آنطرف و هی پسرک هم تا چشم برهم میگذاشت یکهو بیدار میشد که چرااااااااااااا من خوابیدم؟! و یک سری چنگ و لگد و من مثل نیمرو هی به این شیشه و آن شیشه می چسبیدم و مهره های کمرم درست به فرم دی ان ای درآمده بود،... سرو کله ی تمام آن هزار و یک ای کاش و اگر ساده، به سادگی تمام دوباره پیدا شد.

/ 13 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اردیبهشت

[نیشخند]

پاییز مامان آراز

مطمئن باش میگذرد این ناسازگاری های پسرک که من هم دوره ای با تمام وجود درگیرش بوده ام .شاید باور نکنی آراز از 5 6 سالگی به بعد از بچه ای گریه ای و بهانه گیر تبدیل شد به یک آقای متشخص کوچولو و بسیار منطقی . منتظر روزهایی باش که هوس خواهی کرد برای پیاده روی حتما همراهیت کند[قلب]

اردیبهشت

اینجوری نگاه کردن خیلی خوبه...

اردیبهشت

دوباره رفتی شمال؟یا همون شمال قبلیه؟

ننه قدقد

خب فکر کنم خودت خسته هستی و به چند روزی مرخصی بدون حضور پسرک نیاز داری. اینجا یک چیزی پیدا کردم که آه از نهادم بلند شد. یک کمپ برای مادران. سه روز. در برگیرنده ماساژ، اسب سواری و.... . دقیقاً چیزی که هر مادری احتیاج دارد چند روز مرخصی تا دوباره پرانرژی برگردد و وقتی آدم خسته نیست از هر حرکت کودک لذت می برد. وقتی خرابکاری می کند به راحتی اسمش را می گذارد تجربه کردن کودک اما وای به روزی که انرژی اش تمام شده باشد و کودکان عجیب باهوشند و به به سرعت حس می کنند که حوصله شان را نداری. سریع پایشان را می گذارند رو اعصابت و دیگر برش نمی دارند! من بارها تجربه اش کرده ام. همیشه وقتی من کلافه و خسته هستم، دخترک از همیشه بدرفتارتر ومی شود بیشتر روی اعصابم راه می رود و به جنون می رسم. و امان از مردهای ایرانی که کلاً زن را نمی فهمند. کلاً آزادند!

مریم با خاطرات من

تحمل هم زیبا می شود اگر بخواهی هرچند بی نهایت سخت است. گاهی اوقات پا به پایش شو با او بدو بخند بچه شو اندازه کودکی اش آن وقت مطمئن باش هم از با هم بودنتان لذت خواهی برد هم از ساعات تنهایی ات.وهمیشه جایی برای شکرگزاری هست.مطمئنم که بزرگ شود خیلی بهتر می شود .راستی غذاهای پر کالری بهش نده.شکلات و کاکائو و شکر انرژی اش را برای تمام اینها که گفتی چند برابر می کند عزیزم.

لیلا مامان آراد

میدانی که پر بودم از چنین روزهااما چند صباحی است که پسرک آرامتر است به امید این چنین روزهایی برای تو.... ولی با این حال 5 شنبه هایم را با هیچ چیز عوض نمیکنم .5 شنبه هایی که آراد خانه مادربزرگ است و من از ساعت 12 تا شب خودم هستم و خودم .تو هم چنین روزی برای خودت دستو پا کنی بهتر است

یه مرد امیدوار

سعادت این جور درک ها حتی شده کوتاه باشه، به هرکسی داده نمی‌شه. به نظر من باز اومدن اما و اگرها ایراد نداره، چسبیدن بهشون مشکل‌سازه.

گل

پیشاپیش همه مناسبت های تیرماهیت مبارک. کاش راه دیگری غیر از همون تحمل بلد بودم که بگم... امیدوارم سال آینده بهار، تحمل کردنهایت کمتر شده باشد و لذت هایت بیشتر.

پرسپولیسی

اشکم رو پاک کردم حالا دارم کامنت میذارم ... چی بگم... جز اینکه خدا رو شکر برای سلامتی پسر گلت... و چقدرررررررررر خستگی هست پشت این ای کاش ها... واقعا نمی دونم چی باید بگمجز اینکه گاهی چشم هایی هستن که جواب چرا هاشون رو نمی بینن و چقدر خوبه که انقدر حواست هست که جاب ها رو گم نکنی