ملودی برفی

 

از خواب که بیدار شدم نفس عمیقی کشیدم ، یک حلقه از موهایم دور گردنم پیچیده بود و انگار میخواست خفه ام کند  ، حتی توان کنار زدنش را نداشتم ، آرام نوک انگشتانم ، ناخن هایم را تکان دادم ، صورتم را لمس کردم ، و روی لب هایم نگه داشتم و از بخار نفسم تازه گرم شدم ، جان گرفتم انگار ، از تخت بلند شدم ، پرده را کنار زدم ، هوا تاریکتر از آن بود که جایی را بشود دید تنها انعکاس نورهای دور روی زمین حاکی از خیسی اش و بارش باران یا برف بود ، این برکتی که از ما دریغ شده بود مدتها...  

 

از آن خواب های آشفته بود از آنهایی که تا مدتها انرژی میگیرد و سست میکند ولی اینبار متفاوت ! شاید چون اصلا خواب نبود ، من با هر نفسم شکر میکردم و سرشار می شدم از انرژی.. همین چند دقیقه قبلش از خدا خواسته بودم بیدارم کند ، التماسش کردم و ازش فرصت دیگری خواسته بودم به اندازه دو و نیم سال... حالا دو و نیم سال را از کجا آورده بودم ، نمیدانم ؟ به پسرک خیره شدم ، آرام کنارم خوابیده بود ، معصوم و دوست داشتنی، یک دستش مشت شده زیر چانه اش بود و یک پایش روی پای دیگرش ، لُپش از سایش با بالش سرخ شده بود ، با مژه های بلند و نفس های آرام ... دو سال و نیم دیگر پسرک پنج ساله میشود و من ؟... زندگی ام ؟ کسانی که دوستشان دارم ؟

تصاویری حاصل از آنچه دیده بودم و آنچه تصور میکردم از دو سال و نیم دیگر رو دورِ تند از جلوی چشمم عبور کرد ،  اگر آن من ِ سابق بود ، در بیداری هم با خدا شروع میکرد به چونه زدن  و باز  فرصت خواستن ، پنج سال دیگر نه هفت نه ده سال... اما الان میدانم و باور دارم که هر روز خدا  دنیای خودش را دارد و رازی نهفته درونش که بایستی کشفش کنم ، بیابمش ... دیگر به آینده فکر نمیکنم حتی به فردایم ، چه برسد به چند سال دیگر ، چه میدانم چه خواهد شد ؟ حتی اگر بدانم هم گمانم نمیکنم به گونه ای دیگر باشم ، اصلاً خوشحالم که نمی دانم  ...

 

خوشحالم برای همین فرصت دیروزم حتی ، همین امروز و همین لحظه  ، برای این برف زیبا ، انرژی می گیرم از سپیدی و سبکی اش ، همراهش می شوم و با ملودی آرامَش به ساز زندگی می رقصم ... نرم ، سبک با نوک پا ... و با صدای آرام درِ گوش زندگی می گویم که "دوستش دارم" ، آنقدر آرام که کسی صدای دوست داشتنم را نشنود ، که مبادا ترک بردارد چینی نازک خوشبختی ام ....

 

/ 25 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دوشنبه

من هم دیروز را دوست دارم امروزم را هم و همه این روزها را سال های دور را هم دوست خواهم داشت.

شنبه

ها دوشنبَه چرا غلط غولوت در وَ کُنی.... سالهای دور یعنی چه؟؟؟ شفاف سازی وَکُن:future or past؟؟؟؟؟ ییهو می نوشتی من کلآ "روز " دوست وَدارم مردم آزاری خوشتان وَ یاد؟؟؟؟ اینگونَه مخ نویسنده ی محترم رو درگیر پیچ و واپیچ های فلسفی_ادبی نمیکردید. موید و باانصاف باشید [گاوچران]

شهرزاد قصه گو

لحظه را دریاب عزیزم که بهترین است! می‌بوسم خودت و پسر نازنینت را[ماچ]

مریم

با برف سفید شو با برف سبک شو ولی با آن آب نشو زندگی کن و زندگی ببخش.بنشین روی دست کودکی که تا حال تجربه ات نکرده است.بگذار از زیباییت لذت ببرد و نظم و بی نظمیت را حس کند.

ویدا

عزیزم امیدوارم همیشه با این ملودی شاد باشی.

دوشنبه

کاش دوشنبه به شنبه می رسید کاش می شد حرف ها را فریاد زد کاش می شد فعل خواهم داشت را به معنی فرداها می دانستند دیداری کوتاه امیدی فراوان آفرید برای مان ولی تنها خسرانی بود که دوستی را در تارنماییرتنک نشانمان می داد بدرود و پیروز باش تا فردا

سمیرا

خوشم می یاد از بچه های زمستونی تا برف می باره تمام غصه هامون تمومم می شه .....چرا واقعا

سمیرا

خوشم می یاد از بچه های زمستونی تا برف می باره تمام غصه هامون تمومم می شه .....چرا واقعا

پرسپوليسي

سلام عزيزم خرخوني كه شاخ و دم نداره... توي كتاب و دفتر هام غرق بودم كه نشد بيام نت اما حالا با حضوري فعال در خدمتم[ماچ]