ازین حالی که من دارم (2)

 

 اردیبهشت است و من اصولا باید مانند اردیبهشت نخ بادبادکم را رها کرده باشم برود آن بالا بالاها... تمام سعی ام هم همین است. ولی نخ ها پیچیده اند دور تمام انگشتانم . دور بند بندشان. آنقدر کشیده شده اند که جایشان زخم شده و میسوزد... جای شکر دارد که نخ اش آنقدر محکم است که پاره نمی شود، پاره میکند و میبراند.

اردیبهشت است و هوا به غایت ازدیبهشتی! جسور ، متلاطم و در عین حال امیدبخش. در اردیبهشت همه چیز ممکن است. همه ی چیزهایی که نمی توانی پیش بینی کنی. و من در این هوای اردیبهشتی دلم را چند پاره کرده ام. تکه بزرگی از آنرا که پدرم باشد فرستاده ام بیمارستان زیر تیغ جراحی، تکه ی دیگر که پسرم باشد_ که او هم این روزها هیچ حال خوبی ندارد_ خودم با دست های خودم کنده ام و سوار بر اتوبوس بنز دهه شصتی کرده ام و فرستاده ام به سرزمینی پر از عجایب و تکه ی باقیمانده همانطور زخمی نشسته است روبرویم و با چشمان خیس به مسلخ می کشاندم. هی سوال میکند، هی جواب میخواهد و هی همه ی آنچیزهایی را که من به گردن این و آن می اندازم از چشم من می بیند.

با اینهمه من سعی میکنم تمام خشم اینروزهایم را بر سر چیپس های بیچاره ای که زیر دندانهایم خرد می شوند خالی کنم و در آخر هم پاکتش را با نیروی بیشتری مچاله کنم و بفرستم پیش دیگر بستگان مچاله شده اش و هر بار فکر میکنم که این یکی از قبلی ها خوشمزه تر بود و هی به خودم یادآوری میکنم که اردیبهشت است و هی موچین برمیدارم و نخ ها را یکی یکی از لابه لای بند بند انگشتانم از گوشت و خون جدا میکنم و گره از گره باز.

پی نوشت 1: این روزها شرمنده ی "یا مقلب القلوب" هستم که از همان لحظه ی تحویل سال _بر خلاف من_ بر سر قولش مانده و لحظه ای تنها رهایم نکرده. شرمنده ی فرشته ی نگهبانی که سایه به سایه همراهی ام میکند. وقتش رسیده  باور کنم که من انسان خوشبختی هستم.

پی نوشت 2: این روزها تمام سعی ام اینست که مادر بهتری برای پسرک تب دار توی عکس باشم. که 104 سانیمتر قد و 21 کیلو وزن و یک دنیا پیچیدگی نامفهوم دارد. کاش بتوانم!

/ 27 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
afshan

ببخش فرانک عزیزم راستش این روزها انقد رگرفتاری دارم که غصه هایم دارد فراموشم می شود هر روز به اندازه یک روز کامل وقت کم می اورک مانده ام بقیه مردم چطوری کارهایشان را تمام می کنند که من باید 2 بخوابم و هفت بیدار شوم و برای یک حمام رفتن هم وقت نداشته باشم .

afshan

پسرت را ببوس یادم نمی اید تا به حال عکسش را گذاشته باشی . چه گاردی هم گرفته جلوی ان اسباب بازی های بن تن . خدا حفظش کند . می بوسمش . به امید دیدار .هنوز راه اصفهان را پیدا نکرده ای نمی خواهی یکرور راه کج کنی و بیایی کمی هواخری در حاشیه زایندهروز که حالا اب دارد ؟

لیلا مامان آراد

به امید روزهای ناب ... دوستم این نیز بگذرد....مراقب خودت باش.بوس برای امیر سام گل خاله.

لیلا مامان آراد

به امید روزهای ناب ... دوستم این نیز بگذرد....مراقب خودت باش.بوس برای امیر سام گل خاله.

قاصدک

تو مادر بی نظری هستی. فدای خرس کوچولوی بشم که اینقدر بزرگ شده ( زدم به تخته[چشمک]) من وقتی کم میارم جمله وبلاگ خودت را زمزمه می کنم می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، .... هر لحظه برای ارامش تو دعا می کنم پس تا کسانی هستن که ما را دوست دارند زندگی زیباست ای زیبای من[قلب]

پاییز مامان آراز

آرزو میکنم میان این دغدغه های اردیبهشتی میهمان آرامشی سبز و بهاری باشی . آرامشی که با بهبود حال پدر و فروکش کردن تب این پسر زیبارو و اوج گرفتن بادبادکت برایت به ارمغان خواهد آمد و تو دست بر گردن فرشته نگهبانت به هم لبخند خواهید زد . [ماچ][ماچ][ماچ] برای این پسر اسمر (به ترکی سبزه زیبا)[قلب][قلب]

فخری

http://naniya.blogfa.com اینجا رو ببین لطفآ

خالی

راست اش را بخواهی باور اول خوب نخوانده ام، ذهنم گم شده بود و با یک نشانه به هزار بیراه رفته بود باز خواندم و خواندم تا بدانم و دانستم و باز نخ های بادبادک چسبید به دور تن ام، و گلوی ام را فشرد و چقدر سخت است که بجای آنکه نخ ها را کنترل کنیم نخ ها ما را کنترل می کنند و تنها صدای سکوت شنیده خواهد شد

پرسپولیسی

گفته بودم حضورت توی وبلاگم چقدر برام ارزشمنده گفته بودم حرفات برام چقدر مهمه و من واقعا فکر می کنم حق با توئه و نباید این ماه رو بد بیانگارم (چه کلمه ای شد) و بنابر این در تلاش برای کنار امدن با اردیبهشتم... خدای من این پسر کوچولوی توئه؟! ماشالا چقدر بزرگ شده ... اخی , لپاش رو گاز گرفتی؟ غرور دوست داشتنی اش رو می شه از چشماش خوند همون غروری که گاهی به وقت لزوم قلبش , بهت می گه دوست دارم حال پدرت چطوری؟ ایشالا که خوبن... چقدر سخته... دوست دارم پی نوشت اولت رو دلم می خواد منم بگم اما خب این اعتراف سختیه ... بلدی می خواد! حتما می تونی بهترین باشی .. [ماچ]

پرسپولیسی

چقدر خوب نوشتی از بندهای بادبادک چقدر خوب فشردن پاکت چیپس رو توصیف کردی حسشون کردم... حالت رو هم حس کردم... بخدا نابغه ای تو نوشتن بی تعارف ارزومه مثل تو بنویسم... تازه این تخصصت نیست ببین چه می کنی تو رشته خودت