این یک خواهش است!

 

به کلاف سر در گمی می مانم که مانند بقیه کلاف های سردرگم یک سر و یک ته ندارد.

من سرِ نخ های زیادی دارم که هر کدام را داده ام دست کسی که گرفته است و با خود می کشد و می رود بی آنکه پشت سرش را نگاه کند، بی آنکه بداند من آن پشت سر، هی دارم به خودم می پیچم و در خودم و سر نخ های بی شمارم گره می خورم و هر روز هم گره هایم کورتر از روز قبل می شود. هی نشسته ام با موچین نخ از نخ، گره از گره، از دور تنم، از روی تاولها جدا میکنم و در این میان خودم هم هربار، هر بار که گره ی را می شکافم، بی خبر! گره کورتری را با دست های خودم تولید می کنم و هی سرزنش پشت سرزنش!

من کِی به همه این اطمینان را دادم که ته ندارم؟ که تمام نمی شوم؟ که می توانند من را بکِشند از اینجا تا ناکجا؟

گاهی مثل امروز دلم می خواهد فریاد بزنم: خانم /آقا/ بچه جان... یواشتر، آرام تر، مهربان تر، باور کنید مدارا هم چیز خوبی است. باور کنید صبر هم واژه ی غریبی نیست و من هم آدم عجیبی نیستم. تا به کی باید بنشینم جلوی آیینه و به خودم و زن توی آن دروغ بگویم. باور کنید نخ ها تا دور گردنم رسیده اند.... من و زنِ سردرگم توی آیینه، هر دو "می خواهیم زنده بمانیم".

این یک تهدید نیست، تنها یک خواهش است!

 

پ.ن.1: کمی با من (به جای من) قدم بردارید، شاید برگشتم به روزهایی که همگان را از خودم راضی نگه می داشتم. باور کنید من هی خودم را کش می دهم ولی همیشه یک پله عقب ترم از شما. با هر بار کشیدنم، با هر بار دست دراز کردنم، به محض اینکه نوک انگشتانم می رسد به رضایت! کسی بَرَش می دارد و می گذارد چند متر آنطرفتر. بگذارید گاهی با سرانگشتانم لمسش کنم فقط. کمی فرصت، کمی صبر... باور کنید پاگرد را میان پله ها برای همین می گذارند. این هم یک خواهش دیگر!

پ.ن.2:موچینم را تو برایم خریده بودی. روزی از روزگار سرخوشی ام از فروشگاه زولینگ. گمش کرده ام و می دانم همین نزدیکی هاست. جایی لابه لای یکی از همین گره های کور و تاولها جا گذاشتمش. دلم می خواهد تو پیدایش کنی برایم، نه اینکه یکی دیگر بخری!

/ 45 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساده و سخت

روزگار سختی ست نازنین! عشق که سهل است!!٬ هرچه احساس را در پستوی خانه سر به نیست باید کرد!!

مامان پريا

فرانك عزيز با تمام وجودم از خدا مي خواهم كه حال ات را به بهترين حال ها تغيير دهد... تنها كاري كه ازمن برمي آيد براي انسان صبوري چون تو ...

چيچك

برای پست بالا: قدمون به سينك دستشويی نميرسيد بغلمون ميكردم ميگفتن بيا فين كن و فين ميكرديم و نفس عميقی ميكشيديم آب هم به صورتمون ميزدن و تازه ميشديم... پدرم مادرم حالا بياين بگين فين كن و آب به صورتمون بزنين نفسمون بدجوری گرفته بدجور...

سـانـیـا

خب من برات عنوان پیدا کردم : خدایا ، کی خستگی من در میره خب ؟

نسرین

راستی یه چیز دیگه این عید ، عید دختر منه سیده بارانم را می گویم که دعایت کند باید حالت به احسن الحال بدل شود

ساعتها

دوست نازنینم جایی در اعماق قلبم برایت دعا کردم....

ساده و سخت

بــــوی آغــــوش نـــــه امــــا سنگینــــی اسمــــت را خیلـــــی وقــــــت اســــــت زیــــــر نگــــاه دیگـــران حمـــــــل مــــی کنـــــم چـــــه فضــــاحتــــی! بــــی هیــــچ هـــــم آغـــوشـــی بــــاردار شـــــده ام: جنینـــــی آرام بــــه نـــــام " تنهــــایــــی "

نسرین

راستش را بخواهی من هم نمی دانم که عمرانیهایی از دست تو چگونه با اینهمه سختی کنار می آیند و همچنان لطیف و ابرگونه باقی می مانند ولی قبول کن همین پیچش ها و خمش ها و تنشهاست که ما را نرم کرده

پرسپولیسی

گاهی میای و برام کامنت می ذاریو هرگز هرگز نمی دونی چقدر برام با ارزشن... اما حالا که این پست رو می خونم فکر می کنم که گاهی اون کامنت ها رو برای خودت هم بذار... حالا که نیست خانومی به خانومی خودت و چند سال بزرگتر که برایت بگوید از راه های رفته ای که تو برای من می گویی... پس تو برای خودت هم بگو... مسئولیت این زیستن به گردن انها نیست ... رضایتی که دست انهاست همان بهتر که نباشد...