Iron Woman

 

صبح است و من زره پوش آمده ام سرکار.

البته با همان زره، شب را هم خوابیده بودم.

ترجیح میدهم همیشه تنم باشد و کمتر ریسک میکنم برای درآوردنش!

دیگر خیالم راحت است از تیرهایی که به سویم پرتاب میشود. دیگران فکر میکنند پوست کلفت شده ام یا سیب زمینی یا گیج یا بی خیال!!! هر کس واژه ای دارد در توصیف من در خیالش!

گاهی، گاهی که فرصت می شود و زره ام را در میاورم ازتنم، دراز می کشم روی تخت و نگاهش میکنم.

قوی ، استوار و بی تفاوت (و البته سوراخ سوراخ، عین همین آبکشهای فلزی که با آن برنج آبکشی می کنند) روبرویم ایستاده و لبخند می زند، من هم تن بدون زره ام را در آیینه می بینم، ضعیف، فرسوده با پشت خم شده و شکم قلمبه ناشی از ورم معده ! خنده ام میگیرد و بعد هر دو بلند بلند می خندیم به تصویرمان توی آیینه، می نشینیم لبه ی تخت باهم سوراخ ها را می شماریم و به خودمان می بالیم که مورد توجه اینهمه آدم هستیم* ...

* شنیده اید که میگویند بعضی ها از دوست داشتن هم چشم می زنند، بر اساس همین شنیده ها و دیده ها، ما به این نتیجه رسیده ایم که بعضی ها از دوست داشتن زیاد! هم تیر پرتاب می کنند، باور کنید.

 

پ. ن : این زره اینقدر قوی استوار و احتمالا خجسته است که با اینهمه گیر و گور و اینهمه سوراخ! ازش انتظار میرود مرخصی بگیرد و درمراسم ختم عمه بزرگه ی شوهرخاله اش که تابحال حتی یکبار هم ندیده اش، شرکت کند و همین حالا هم نشسته و دارد فکر می کند که از الان تا به کی باید تلاش کند که این دلخوری را از دل بازماندگان دربیاورد!... اینگونه خویشاوندانی داریم ما...

/ 21 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ویدا

عاشقتم [نیشخند] . خدا رو شکر که این زره ها هستن. فکرش رو بکن اگه زره نبود الان یه ویدای سوراخ سوراخ لاغر می دیدی [خنده] . اه اه [سبز]

لیلی

چیزی که می فهمم اینکه دوست من خودت هم از این شرایط راضی نیستی... از این که زره تنته و نباید هم راحت باشه. گاه بشه گاهی درش بیاری و بزنی تو کمد. شاید شانس بیاری و یکی که که خیلی دوستت داره بسوزوندش! (یاد افسانه های آذربایجان و پوست مار پسر شاه پریون به خیر!)

فری بیا زره هامون رو دربیاریم بعد یک بار که تیره اومد اصابت کرد و حسابی دردمون اومد از خجالت پرتاب کننده درمیایم بشرطیکه نمیریم.

مادر سفید برفی

سلام فرانک جان خوبی.... من کشته این بچه هایی هستم که بودنشان انگار برای سر پا ماندن این زره های کاردرست لازم و ضروری ست...کرمانشاه و سنندج اومدی؟ خوشحالم که خوش گذشته بهت

شهرزاد مامان حسین

سلام خانومی. مهم یه قلب پرشوره که زیر اون همه آهن می تپه. اونو از پست قبلی ت می گم.

پاییز مامان آراز

به روزی فکر کن که سوراخ های امروز زرهت و تیر های آشنا یان به خاطره تبدیل خواهند شد و تو به آنها خواهی خندید.

بهار

فرانک عزیز زره تنت و روحت را که کنار می زنم فریادها غوغا می کند ... از همه آنها که نمی خواستی و دیگران خواستند .. و انچه آرزو داشتی و دیگران ندیدند .... مراقب خودت باش بانو ..

یرما

حیف آن تن نازکت نیست که زره اندودش کرده ای ؟ کدام کمان تاب تیری دارد که به سمت تو پرتاب شود ؟! دلم می خواهد به آن زن توی آینه دست بکشم و نوازشش کنم... دلم می خواهد دست بکشم و غبار اندوهی که همیشه روی آن چشمهای درخشان و گیرا هست را بزدایم ... حیف از تو و زمانه و این دستهای سیمانی من!!... مباد که از سر ِاین همه خواستن چشمت بزنم فرانکم ؟!

مهردخت

پاییز رنگین مبارکت باد[گل]

پرسپولیسی

از این دید نمی بینم زندگی رو , حتی وقتی یه عالمه تیر به سمتم پرتاب می شه , کمتر پیش میاد کسی رو مقصر بدونم همیشه برمی گردم و خودم رو سرزنش می کنم, حداقلش اینه که از دست بقیه گله ندارم و خودم می مونم و خودم که کنار بیام با همه چیز هر چند "سخت" همین توقع های بیجای مردم و ادم که با "ارزش" های دیگران و قید و بندهای اونها و خواسته هاشون باید زندگی کنه, چقدر ما رو از "زندگی " دور کرده... اما کاری کردن برای این وضعیت غیرممکن "به نظر می رسد"