اینگونه کودکی داریم ما...

گفته بودم پسرک دیر راه افتاد، پروفشنال چهاردست و پا میرفت و میرفت و زمانی روی دوپا رفت که میتوانست بدود!! گفته بودم دیر حرف زد. یعنی حرف نزد، نزد بعد یک شب خوابید و صبح پاشد و مثل آدم بزرگ ها فعل و فاعل و قید را درست سرجایش گذاشت، حتی می توانست بگوید: قسطنطنیه! یعنی ما از اون صحنه ها که بچه ها تازه راه می افتن و گومب میخورن زمین – که خیلی هم صحنه های شیرینی هستند- ندیدیم ، همانطور که گویش بچگانه نشنیدیم از همان کلمه غلط غلوط ها که دل آدم را با خودش می برد... حالا از وقتی نقاشی میکشید هرکاری میکردم آدم بکشد، فقط ماشین میکشید و حتی در برابر خواهش من که مامان میشه برام یه بار یه نی نی بکشی؟ خیلی جدی میگفت: نه! بلد نیستم. بعد یک شب در عرض چند ثانیه بدون هیچ مکثی برایم آدم کشید به شرح شکل زیر با رعایت آناتومی ابعاد داوینچی! که اگر جلوی چشم خودم نکشیده بود باور نمیکردم....

گمان میکنم حق با مادرم باشد که میگوید: "این بچه همه اخلاقای بدش به تو رفته!!!" ، اعتراف می کنم در این میراث های خودآزاری شرمنده پسرک هستم. من یا کاری را نمی کنم یا باید بی نقص باشد، یا غذایی را درست نمیکنم و فورا میگم بلد نیستم، یا خیلی خوشمزه می شود. یا چیزی را نمیخواهم یا به تمامی و بی کم کاست میخواهم ، نصفه نیمه و بگیر نگیر و پا در هوا راضی ام نمیکند... حتی دوست ندارم کسی نصفه دوستم داشته باشه بنابراین بی آنکه بفهمم سرمو می اندازم پایین و صاف وسط دل آدما را نشونه میگیرم و میرم و میرم،  بعد تو مدیریت کردن آنها و احساس مسئولیتی که در برابرشون دارم مثلِ ... تو گل گیر میکنم!

 

پی نوشت1: به پسرک میگم این آدمه میخنده یا ناراحته؟؟     اون: شما چی فکر میکنی؟تعجب

من: چرا یه پاش اینطوری شده ؟   اون(با خنده):پاش مثل دبلیو می مونه. تازه برعکسش کنی "اِم" میشه!

پی نوشت 2 : پسرک برای روز مادر هدیه ای رو که همسری بجاش خریده آورده میگه: مامان بیا چون پی پی تو توی دستشویی کردی برات جایزه خریدم!!!! (اعتراف میکنم که دست و دلبازترین همسر دنیا رو دارم و مطمئنم اگه ده تا بچه داشت و ایضا ده تا زن برای همه بچه ها به تعداد ده فاکتوریل هدیه میخرید تا به طور ضربدری به همه مادرها و مادربزرگهاشون بدن!!!! اینگونه همسری داریم ما...)

/ 31 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اردیبهشت

کاش اعتماد کنیم به سبز انگشتی هایمان که رسولان زندگی هامان هستند.

خديجه

سلام دوستم [گل] اولین روز بارانی را به خاطر داری؟ اولین روز بارانی را به خاطر داری؟ غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم. دومین روز بارانی چطور؟ پیش بینی اش کرده بودی چتر آورده بودی من غافلگیر شدم سعی میکردی من خیس نشوم شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد میکنه حوصله نداشتی سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد . . . و چند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ با یک چتر اضافه اومدی مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمون نره دو قدم از هم دورتر برویم. فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم. تنها برو! روزگار خوش . [گل]

پرسپوليسي

عزيز دلمه... اگه بدني چقدر عاشق اين پسرك دوست داشتني تو ام ، من... نقاشي شو ببين خدا... چقدر شعر بچه ها رفته بالا، منم توي كودكان اطراف يه حركاتي مي بينم كه اصلا به سن و سالشون نمي خوره ده سالشون زير زمينه انگار... نقاشي اش موناليزاست خنده و ناراحتي اش معلوم نميشه كه اون كه پاش دبليوئه برعكسش ميشه ام رو هم امير سام گفته؟ [تعجب] كمال طلبي ديگه دختر... منم اينطوريم ، گاهي شايد از مواضعم كوتاه بيام اما همه ميدوننن منم صفر و صدم... دست اقاي همسر درد نكنه، حالا جايزه ات چي بود؟

دوشنبه

من نیز نشسته ام در دور دست ...

قاصدک

من مطمئن بودم با مادری به هنرمندی تو و پدری به این باهوشی چنین پسری خواهی داشت. حالا نظرت چیه از اینکه پسر داری نه دختر؟ ارزو داشتم دختری داشتم تا عاشق پسر تو می شد و ایمان دارم خوشبخت می شد. راستی ماه رجب به یاد زمانهای دور بهترین دعا ها را برایت دارم

زرافه خوش لباس

نقاشیش خاصه. چهره معلوم نیست می خنده یا ناراحته یا نگرانه... این بچه یه چیزی میشه صدالبته در کنار مادری مثل تو... راستی یه آفرین هم از طرف من که پی پی تو تو دستشویی می کنی!! (این شوخ طبعیش هم به خودت رفته)

فخری

عطف به کامنت دوشنبه : هنـــــر کردی در دوردست به نظاره نشسته ای! هماوردی باید در میانه ی میدان...

مامان آرتین

جالبه که یهویی حرف زد و یهویی راه افتاد . هیچوقت خودت براش آدم نکشیده بود ی؟‌براش بخونی چشم چشم دو ابرو دماغ و ...... ؟