اولین شب تابستان به شرط چاقو

شب بود. ماه پشت ابر بود.

حالا هی قدیمی ها بیایند و بگویند که ماه پشت ابر نمی ماند!

من با چشمهای خودم دیدم که شبی دم کرده حوالی تابستان ماه پشت ابر مانده بود. بستگی به نوع ابرش دارد لابد! در آن هوای ابریه دم کرده ی تابستانی دلم هوای باران کرده بود. دلم هیچ وقت قانع و قدردارن نیست. فکر کردم حالا که ابری شده، خب باران هم ببارد، چقدر خوب "تر" خواهد شد. این در همه چیز "تر" خواهی، همیشه منهای گاهی، بلای جان زندگی ام بوده است. میتوانستم مثل آدم راضی باشم به همین ماه پشت ابر مانده و بی خیال باران، هی به جان آسمان و ابرهایش غر نزنم. راضی نبودم/نیستم. قدردان و قانع هم!

 

یکی از پره های دریچه ی کولر شل شده بود گویا. صدای وز وزش روی اعصابم بود. همینطوری اش هم صدای خودِ کولر به تنهایی روی اعصابم هست همیشه، دیگر این پره ی لرزان وز وزو شده بود قوزبالاقوز. پدر خودش را داخل پتو ساندویچ کرده بود و خر خر هایش به مرحله ریتمیک و آهنگین رسیده بود. پسر هم به محض اینکه نفس هایش به نظم خاصی میرسید، یک تکان به خودش میداد، که خوابش نبرد خدای نکرده یک وقت! در اینجور مواقع یا انگشت توی دماغش میکند یا توی گوش من یا توی یک سوارخ سمبه ی دیگری، بعد انگشتش گیر میکند و بهترین بهانه برای چشم باز کردن پیش میاید. بعد که چشم باز کرد، آب میخواهد، بعد ماساج! بعد احساسش میگوید که جیش دارد، بعد میرود تا دم دستشویی و بر میگردد و میگوید احساسم دروغ گفت! بعد سوالاتی از این قبیل که: الان ساعت چنده؟ اگه 24 دوازدهه، پس 25 یکه؟ 26 دو؟ اصلا من میخوام به 2 بگم  26 چون دوست دارم. امروز چندم ماهه؟ فردا؟ همینطور میرویم تا میرسیم به سیزدهم. اگه سیزدم ماهه چرا ماهه سیزدهم نداریم؟! و  و  و ... از آن روزگاری که دریا را سبز، درختان را آبی و گلها را سیاه میکردیم _چون دوست داشتیم_ گذشته ایم و حالا رسیده ایم به اینکه دوست داشته باشیم یک سال سیزده ماه داشته باشد! بهرحال فکر کنم نگهبان شیفتِ شب خوبی بشود و خوشحالم که در آینده بیکار نخواهد ماند و عاقبت به خیر خواهد شد. مگر یک مادر برای فرزندش چه میخواهد؟!

 

این روزها خوابم منتظر است که مثلا مگس از بالای سر مرد همسایه رد شود یا بقال سرکوچه کرکره اش را بکشد پایین، بـــپرد برود پی کارش، وای به حال وزوز کولر! ساعت از سه که میگذرد فکر می کنم نوبتی هم باشد، نوبت من است و کولر را خاموش میکنم. پدر به آنی از داخل ساندویچ بیرون میپرد و نانش را به نشانه ی اعتراض پرت میکند. پسر هم که کلا به همه چیز معترض است، پا میکوبد که یعنی گرمش شده، من هم به نشانه ی خود درگیری مزمن حواسم هست که خوابم نبرد تا به محض آرام شدن اعصابم دوباره کولر را روشن کنم. اینگونه خانواده ی سبک خواب و پرتحملی داریم ما!

 

آنقدر غر زدم و برای آسمان رجز خواندم که ماه از پشت ابر بیرون آمد، چه بیرون آمدنی! و به آنی ابرها ناپدید شدند و کلا هوا از فاز ابری و توهم باران بیرون آمد. اینجاست که آدم با خودش میگوید:" این قدیمیا یه چیزایی میدونستن!" حالا باران که هیچ، خیال ابر را هم باید مانند ویار نارنگی پوست سبز در وسط تابستان، به گور ببرم. اگر مثل آدم بودم و راضی و قدردان، الان، بجای درگیری با نور ماه و عذاب شبهای روشن، بجای گیر دادن به وز وز پره ی کولر و نوشتن این دری وری ها، دوتا ساندویچ شده بودیم و یک مینی پیتزا و دسته جمعی مثل یک خانواده ی خوشبخت، در یک شب ابریه دم کرده ی تابستانی زیر خنکای باد کولر تا خودِ صبح، خواب شمع و گل و پروانه میدیدیم. اگر مثل آدم بودم،... نبودم/نیستم که!

/ 42 نظر / 67 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میترا

یعنی من.... I Love Youuuuuuuuuuuuu

مامان سمیر

ببين مامان امير سام من با كسي شوخي ندارما ...يعني چي ؟جدا ميگم برو يه اقدامي بكن ....به خدا ....راس ميگم ...بجنب تا دير نشده ..

نسرین

ببین غیر از من مامان سمیر هم گفت بیا نویسنده شو اصلا من و مامان سمیر که عید با تو ایزد شهر بودیم باید همون جا گیرت می آوردیم و مجبورت می کردیم کتاب بنویسی

بهار

امروز بعد مدتها اومدم سراغ اینترنت. نه اینکه بخوام بیام سروقت وبلاگم. نه. فقط خواستم غذای کودک سرچ کنم، سوپ برا شام امشب خودمون سرچ کنم و ازین کارا. گفتم خیلی ناامیدانه یه سری هم به وبلاگم بزنم و چه خوب کردم. اومدم و کامنتت رو دیدم و وبلاگت رو و نوشته های دلنشینت رو. چقدر مادر بودن همه ی ما شبیه به همه. بی خیال سوپ و غذای بچه! میخوام تا پسرم خوابه وبلاگ تو رو بخونم فقط. شاد باشی عزیزم [بغل]

سانیا

باشه . مسئله ای نیست که خاله ی بقیه باشی چون خاله ی فیک بقیه هستی اما خاله ی اصلی منی!:)

زرافه خوش لباس

در اين شب ابريه كه ماه پشت ابر پنهان بود و تو توهم باران داشتي اونوقت اين قاچ هندوانه كجا بود كه از ماه مهتابي هم تابنده تر است. نمي ذاري رژيم بگيريم ها.....

mabei

عزیزم اولین کاری که باید بکنی‌ اینه که اون لوپوی خوراکی رو عادت بدی تو اتاق خودش بخوابه. هر چند که من خودم یکی‌ دارم که تا صبح در حال لگد زدنه.[خرخون]

mabei

آره میدونم چی‌ میگی‌. آخ چه حالی‌ داره وقتی‌ صدای نفسهای عمیقشون رو تو خواب بغل گوشت می‌شنوی. اصلا مزه‌اش به همون لگدشه[رویا][نیشخند]

پرسپولیسی

من ... دقت کن ... من.... دلم برف خواست... منه متنفر از هر چی زمستون و برف و سرمائه توی لذتبخش ترین زیبا ترین فصل خدا دلم برف خواست... خب قضیه همینه دیگه اگه بودم که نیستم... ولی من جدا از این توهماتم, عاشق صدای کولرم... عاشق ها... اما نمی دونم وز وزش قدر می تونه بره رو اعصابم اگه پره اش بشکنه... آخ که دیوونه این مدل حرف زدن های پسرتم... می دونم مادرش بودن سخته اما خب من که فعلا دوست مجازی مامانشم می تونم لذت ببریم و اسمایلی تحویل بدم