سیب سرخ حوا...

وسط مهمونی یه سیب سبز آورده قد کله ش و هی می چسبونه دم دهن من و میگه مامان یه گاز بزن! نه به این لطیفی که من نوشتما، همراه با جیغ و فریاد از تمام وجودش. میدونه که من از گاز زدن سیب متنفرم و هیچ وقت تابحال تو زندگیم هیچ سیبی رو گاز نزدم و از آنجاییکه پشتکار  بی نظیری داره بی خیال نمیشه که ... بعد مهمونا یه سِری با نگاه و یه سری هم نوک زبونشونه که بگن : حالا یه گاز بزن دیگه نمی میری که! از همون توصیه ها که همیشه می کنن و به نظر خیلی بدیهی میاد و نمیدونن پشت قضیه چه خبره... خلاصه منم تسلیم میشم و گاز زدن همانا و فریادهایی که به آسمان میرود و پاهایی که به زمین کوبیده میشود و خلاصه سند قطعی شش دونگ جهنم همان.... که : چرا سیب منو گاز زدی؟!!؟ چـــــرا؟جیــــــــــــــــــغ......

این موضوع به همین سادگی تموم نمیشه که ... حتی نیمه شب هم از خواب بیدار میشه و متوصل به ضرب و شتم که : چرا سیب منو گاز زدی!! حالا من چیکار کنم؟!؟!!؟!؟ 

کاش یکی بیاد بگه که حالا "من" چیکار کنم؟!؟ والا بخدا ما از دست اجدادمون هم دلخوریم بخاطر همین گاز زدن سیب ... ولی درکشون میکنم احتمالا "آدم" هم در شرایطی اینچنینی گیر کرده بوده و حوا هم کوتاه نمیومده و این وسط فشار نگاه فرشته ها و جو سنگین اونجا هم بی تاثیر نبوده...

 ضمنا این فقط یک مثال بود، تعمیمش بدین به تمامی مسائل روزمره، از صبح تا شب و از شب تا صبح...        برچسب: اینگونه کودکی داریم ما!!!

/ 17 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساعتها

عزیزمممم.با هنا موافقم...نازی[ناراحت]

شهرزاد قصه گو

elahi ghorboonet beram, yade bicharegiye khodam oftadam!!!!!!! kamelan darket mikonam!!!!! barat aramesh va khosh arezoomandam!

شهرزاد قصه گو

ehali bagardam!!!!! yade bichare shodan haye khodam oftadam! kamelan darket mikonam. barat khoshi va aramesh arezoomandam!

زندگی پر از اینن گاز زدن هاست که همیشه مانده ایم بر سر یک پرسش بر سر ندانستن می گذرد ولی نکته این است همه حق دارند

منصوره مامان نورا

عجب حکایتی بود فرانک جان !!! هیچ حرف قشنگی ندارم که خودت ندانی و هزار بار تمرینش نکرده باشی ... فکر هم نکنم برای دریافت جملات امید دهنده ی دوستان این پست را نوشته باشی ... گاهی آدم فقط دلش می خواهد خودش را روی کاغذ روایت کند . همین . هیچ قضاوتی هم درکار نیست ... فقط باید جای تو بود و حرف زد و من در این جایگاه نیستم دوست من !...

زهرا(مامان مهتاب

فقط میگم خسته نباشی دوست من[لبخند]

مامان مهبد

خیلی جالب بود کلی حال کردیم.برعکس شما که حرص خوردی ما از قلم زیبات کلی لذت بردیم.

پرسپولیسی

خدا صبرت بده... داده انگار! اینکه بگم واااااای چه پسر نازی داری یا بچه اس دیگه جمله های خوبی نیست... واقعا چی کار میشه کرد... حالا کودک دوست داشتنی تو که من شیفته شم هنوز متوجه نمیشه اما سایرین که تو مهمونی بودن هم قدرت درک نداشتن؟ ... اما در هر حال این مادر بودن خیلی سخته واقعا سخته می گن وقتش ه بشه برات اسون میشه اما من نمی دونم راست می گن یا نه

غزاله

عجب داستانی بود .....امان از این بچه ها[متفکر]آدم میمونه با اینا چیکار کنه.[چشمک]ولی در مورد آدم و حواخیلی جالب نوشته بودی .پس بیچاره خیلی هم مقصر نبوده و من به شخصه ازش میگذرم اگر در این شرایط گیر کرده و مجبور شده سیب رو گاز بزنه[نیشخند]راستی من هم عاشق این بوی بهارم چه بوی خوبی دراه انتظار بویش را حس میکنم.[قلب][قلب]

عسل بانو

عجب ماجرايي ... عجب شباهتي ... خيلي عالي نوشتي .ممنون . يه جورايي آدمو به فكر ميبري ها ....[خجالت]