از سراب تعطیلات

 

شهر تعطیل است و رخوت و کسلی همه جا را گرفته.

ما هم چونان دیگر افسردگان پایتخت نشین، از یک ماه پیش تاکنون از شنیدن خبر این تعطیلی اجباری! هی دلمان را صابون زده و هی در خیالمان چمدان بسته ایم و یورتمه کنان راهی هزار و یک جاده ی بی انتها شده ایم.

بعد حالا،

شهر تعطیل است و تعطیلی اش تا استان مجاور هم کشیده شده، اما من در خط مقدم ماجرا و درست مشرف به  یکی از همین هتل های بزرگ شهر! در کمال ناباوری سرکارم نشسته ام و همانطور نشسته، دارم هی زور می زنم تا چرخ پروژه های عمرانی کشور را بچرخانم که یک وقت روی زمین نماند خدای نکرده! جسمم البته! جسمم نشسته روی صندلی ام و هی  دیجستیو فرو میکند توی چای جوشیده و بد بیراه میگوید به همه چیز! روحم اما شاد و سرخوش هنوز هم که هنوزه با دل صابون زده ی کفی چمدانهایش را برداشته و رفته و همین الان در جاده چالوش نشسته تخم مرغ نیمرو با کره و چایی شیرین می خورد. روحم حتی فلفل سیاه را هم فراموش نکرده و روی نیمرویش پاشیده و دماغش را برده جلو و هی دارد از عطر "کارا بیبر" روی نیمرو با کره در هوای خوب لذت میبرد...

خوش به حالش، روحم را می گویم که تا من همین چند خط را بنویسم صبحانه اش را تمام کرده رسیده کنار دریا و دمپایی هایش را درآورده و آسوده روی شن های خیس قدم میزند ، به هیچ چیز هم فکر نمی کند و نهار و بساط منقل و کباب و ... را هم سپرده به روح پدر و پسر و سایر روح های همراه!

بیشتر از همه دلم برای پسرک می سوزد که هر شب می پرسد : مامان فردا تعطیه؟؟؟ 

/ 26 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا(مامان مهتاب

یه سوال دارم ....روحها هم توی ترافیک گیر میکنند؟ترافیک جاده چالوس؟

ستاره

سلام فرانک جون وای که چقدر دلم واست تنگ شده بود تو این مدت شازده کوچولو حسابی وقتمو پر کرده بود فکر کنم از این به بعد امیرآریای من هم مثل امیرسام شما همین سوال رو از من بپرسه دلم واسه خودم هم سوخت که تعطیات عید و تعطیلات یک ماهه تابستانی اداره و تعطیلات پنج روزه تهران همه توی مرخصی زایمان من بود

عسل بانو

البته همچینتعطیل تعطیل هم نبود . ما تهران بودیم . کاش میدونستم کدوم صدارتخانه کار می کنی به دیدنت میومدم . روح من هم هی میره مسافرت و بر می گرده . وای فرانک من انقدر نیمروی توی جاده رو دوست دارم ... دلم دریا میخواد ولی هر چی به ارباب گفتیم بی فایده بود . بی انصاف انگار از سنگ ساخته شده . راستی ای میل من رو که داری یه ایمیل بفرست تا اون ماجرایی رو که دوست داشتم بخونی برات بفرستم . قربون تو برم . مواظب خودت باش ..... فلفل سیاه ....[چشمک]

شهرزاد مامان حسین

الهی. واقعا سخته توی یه شهر تعطیل صبح به صبح سرکار رفتن. انشاله هر چه زودتر یه سفر قسمت بشه[گل]

مامان آمیتیس

عزیزم واقعا متاسفم که از تعطیلات سرانی بی بهره موندی اما امیدوارم با یه تعطیلی حسابس به یه سفر پر از خوشی بری. همراه با پسر کوچولوی نازت البته.

ویدا

خیلی هم عالی. شمال تا می توانست از خودش حرارات در وکرد تا نکند خدای نکرده به ملت خوش بگذرد. [نیشخند][نیشخند]

لیلا مامان پویان

وای از شمال نگو که از گرما مردیم یعنی من رسما در حال پختن بودم بعد جاده برگشت رو هم نگم خیلی بهتره خلاصه که چیزی از دست ندادی یادم باشه یه عکس از ساحل برات بذارم اصلا پشیمون بشی هوس شمال کرده بودی با آن دراکولاهای کنار ساحل هم عمرا می توانستی دمپایی ات را درآوری و روی شنهای خیس قدم بزنی[چشمک]

مهردخت

چه هنری داری در پرواز دادن روحت. به نظر من این هنر از داشتن صد تا تعطیلات بهتره چون توی تعطیلات باید بری به یکی از همین جاهای همیشگی که توی تعطیلات نمیشه سوزن انداخت ولی با چنین هنری آدم هی میره به جاهای ایده‌ال توی هر گوشه‌ی این دنیای بزرگ. فقط این وسط می‌مونه پسری که شاید نتونه هیچ وقت بشینه ترک روح مادر و پرواز کنه و بی‌نصیب بمونه.

اردیبهشت

نمی دونم درگوشیم ثبت شد یانه؟

پرسپولیسی

من که کل تابستون تعطیلم یه کلاس زبان می رفتم یه کلاس والیبال که خب این دو تا رو اون چند روز نرفتم و در جای خالی پدر ه مسافرت بود من و مادر مهمان های اجباری رو تحمل کردیم و الکی توی خونه نشستیم... ای بابا! همون بهتر بود که تعطیل نمی کردن ای جونم این پسر ماهت رو همیشه از طرف من ببوس!