کاش یه کم بارون بگیره...

بعضی غصه ها سبک اند. روی دلت شناور می مانند و با کوچکترین جزو مد احساسی بالا می آیند و تبدیل به حرف میشوند. وقتی ازشان میگویی ذره ذره از دلت بیرون میآیند و با همان "دردِ دل" برای همیشه میروند پیِ کارشان. اما بعضی غصه ها چگالی بالایی دارند. باید حواست باشد که فقط آهسته از کنارشان عبور کنی و کاری به کارشان نداشته باشی تا کاری به کارت نداشته باشند. اینجور غصه ها را حتی اگر بخواهی به زور تبدیل به "دردِ دل" کنی اوضاع بدتر هم میشود. باید تا قصد بیرونِ دلت را کردند فوراً قورتشان بدهی و یه لیوان آب هم رویش و گاها یک لقمه بربری درسته و نجویده هم بعدش بخوری تا برود آن پایینِ پایین ، آن ته ته ها بماند برای خودش و بستگی به علاقه و استعدادی که دارد و اینکه کدام قسمت از وجودت تمایل به پذیرشش را اعلام کند، زمینه رشد و شکوفایی اش فراهم شود و بشود مثلاً دل درد. بشود ورم معده، بشود میگرن، گاهی حتی مدارج بالاتر، بشود تپش قلب....

پی نوشت 1 : این روزها هی این آهنگ "کاش ندونی"مازیار فلاحی رو که روی وبلاگم گذاشتم گوش میکنم و هی بربری درسته قورت میدم و یه لیوان آب هم روش و  اونجا که میگه:" کاش یه کم بارون بگیره" و هوا با تمام تابستانی بودنش ابری میشه، از همراهی آسمان با دلم شادی میکنم.

پی نوشت 2: کلاً من این ایستایی فاز غم را دوست دارم و خوب بلدم بهش پروبال بدم و برم تا آخرش، اما قول میدم تا زمانی که این کاش ها دست از سرم بردارند دیگه ننویسم تا خاطر عزیزان مکدر نگردد.

/ 26 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زرافه خوش لباس

"ایستایی فاز غم"... عجب تعبیری. ما خانوادگی در این زمینه استادیم. امیدوارم هوای دلت زود زود آفتابی بشه.

لیلا مامان پویان

کی بود گفت ننویسم؟؟هان؟...هان؟؟ پس اشکال اینجاست برای منی که کلکسیونی از ورم معده و میگرن و تپش قلب و اینها هستم فکر کنم زیادی بربری قورت دادم باید از این به بعد لواش را جایگزین کنم[نیشخند] برای منی که مدتی در گرداب غم دور خودم می چرخیدم حرفهایت فهمیدنی است ... هر چند من فکر می کنم فاز غم تو ایستا نیست اندیشه ای در پشت غمت جاریست که من آنرا دوست دارم[قلب][بغل]

لیلی

فرانک جان یاد اون نوشته بالزاک افتادم که می گفت: دردهای بزرگ در بستر های عمیقی که د روح انسان حفر کرده اند زندگی می کنند...

مامان الینا

اي جونم فرانك . پس بگو حالا فهميدم علت سردرد و معده درد و ميگرنم رو .!!!!!!!!!!!! اين بربري چه كارها كه نميكنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟عزيز دلمي. از ننوشتن ننويس كه ما بدجوري معتادت شديم

خديجه

آره كاش بارون بگيره من يه دل سير گريه كنم. واسم دعا كن . افتادم تو يه باتلاقي كه نگو كه نگو . كاش بارون بگيره .

آنا (زیرچترخاطرات من)

سلامی به گرمی افتاب این تابستون گرم به شما وبلاگتون خیلی قشنگه بهتون تبریک میگم منم یه وبلاگ دارم که توش از دلتنگی و خاطراتم مینویسم تا قبل از اینکه با غلط گیر زندگی یا همون گذر زمان از دفترچه ذهنم پاک بشه. من عاشق نوشتنم منو و دوستانم زیر چتر کوچیک اما دوستانه جمع شدیم خوشحال میشم به جمع دوستانم بپیوندید و نظرتون در مورد بهتر شدن وبلاگم بهم بگید اگه موافق لینک هستید لطفا خبرم کنید که لینکتون کنم شما هم منو با نام زیرچتر خاطرات من بلینکید بی صبرانه منتظر نظرات قشنگتون هستم

پرسپوليسي

خوب غصه ها رو توصيف كردي ... شناور ... چگالي... اره راست مي گي منم خيلي وقتا يه تيكه نون بربري خوردم و خلاص... درد و مرضي هم اگر بود ديگه من كه محلش ندادم گذاشتم واسه خودش هي شكوفا بشه... مازيار فلاحي خيلي واسه تريپ غم فاز ميده ، اين البومش رو چند وقت پيش گوش مدادم و هاي هاي گريه مي كردم... خيلي وست دارم اهنگاشو... مخصوصا روياي واقعي رو ... 10:30 هم كه جاي خودش رو داره "كاش ندوني بي قرارم كاش اصلا دوست نداشتم..." منم تو فاز غم ايستايي دارم در حد تيم ملي... اتفاقا بنويس خب ادم وقتي اينطوريه بايد يه جايي چهارتا كلمه حرف بزنه ديگه

مریم

اومدم خونت ولی بازم که نیومدی خونه تکونی بکنی و نیومدی به گلای باغچه ات آب بدی نیومدی از غمات بنویسی که شاید اون غمهایی که میگی چگالیشون زیاده و نشه با درد دل درستشون کرد و وضع بدتر از بد میشه میشه با نوشتن و سهیم شدن و شریک شدن با دیگران کم میشه اونقدر کم که شناور بشه و بشه با درد دل ازبینشون برد و دورشون ریخت بیا خانم خانما بیا بنویس.لا اقل بیا به خونه ما سر بزن که ازت خبری داشته باشیم.

غزاله

من همیشه با تاخیر میام.ولی تمامه پستاتو اونایی رو که با تاخیرم از دست دادم میخونم.اولا تولد امیرسام عزیزمو با تاخیر تبریک میگم.بعدم اون پست هایی که به تو مینویسم بود عنوانش محشر بودن مخصوصا قسمت مادر و فرزند.این پست آخریت هم خیلی تشبیهات قشنگ بود در مورد غم های بزرگ و کوچیک.ولی از ننوشتن نگو که من عاشقه نوشته هاتم[قلب]