و ناتوانی این پاهای سیمانی...

 

باز پرواز، باز اردیبهشت، باز سنندج... اردیبهشتِ سنندج، سنبل یک ایران کوچکِ کامل بود. چشم انداز بی نظیری پوشیده از سبز اردیبهشتی و قرمز توت فرنگی و سفید پنبه ای ابرها و باد خنک و شفافی که این پرچم گسترده بر آغوش زمین و آسمان را در قاب نگاهت به حرکت درمیاورد.

 من در ارتفاع بیست و شش هزار پایی با پاهای سیمانی و پروانه ی زنجیری ام پرواز میکردم، بی هیچ بال زدنی(بی هیچ بال بال زدنی!)، من با پاهای سیمانی و پروانه با بالهای آهنی هر دو در آسمان بودیم، جل الخالق! هنوز هم که هنوز است، مثل انسانهای زمان برادران رایت تعجب میکنم. هنوز هم لحظه ای که سوار بر غول آهنی از زمین کنده میشوم و خانه ها قوطی کبریت میشوند و ماشین ها شکل اسباب بازی های پسرک، فکر میکنم که میشود این یک پرواز ابدی باشد، همیشه زیر لبم آرام چیزی/چیزهایی میگویم، این بار فقط جمله ای برای پسر کوچکم گفتم و لحظه ای دلم برایش تنگ شد. لحظه ای ترسیدم از کندن و کنده شدن، چه بیهوده گاهی حرفهای مفت میزنم، وقتی از یک پرواز ساده اینگونه دلم پر از آشوب میشود، همیشه یک چیزی هست!، چیزی مثل زنجیری که بچسباند ات به زمین، که بترساند ات از کندن، کنده شدن!

 

 وقتی غول آهنی با هزار تکان و سختی به زمین نشست، مدیر پروژه نفس حبس شده توی سینه اش را قورت داد و گفت: و باز یک فرصت دیگر برای زندگی به ما داده شد! و من فکر کردم همیشه در برابر هر فرصت دادنی یک فرصت دیگر گرفته خواهد شد! این قاعده بازیست، قاعده ای از جنس زمان، همان که گفتم بی رحم است اما در کل چیز خوبیست. میشود آیا بین این دادن ها و گرفتن ها با هزار تکان و سختی به زمین نشست؟ به زمین نخورد؟! میشود این چیزی مثل زنجیر، مثل ریسمان، اصلا بگو نخ! را کند و کنده نشد؟!

میشود به گاه از دست دادن، بجای از دست رفتن، از آن دست گرفت؟!

 

با تمام این حرف ها جای "آی با کلاه" خیلی خالی بود. جای خالی بعضی چیزها را نمیشود پر کرد، چیزی مثل زنجیر، مثل ریسمان، اصلا بگو نخ! اما پر شدنی نیست که نیست!

 

 

 توضیح عکس: پاهای خودم ، آغشته به مخلوط بتن و سیمان پوزولانی، هنگام خروج از تونل تازه شاتکریت شده و کفش و شلواری که فدای سرِ تجربه شد! 

/ 22 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فخری

میشه رفیق میشه عزیز چرا تو هواپیما باید به سقوط فکر کرد؟ وقتی با این کفش رفتی تو تونل یحتمل کلاه رو هم بیخیالی دیگه جای مامان شهناز خالی....بعد از پسرو شکایت نکنیا[نیشخند]

پاییز مامان آراز

همیشه یک چیزی هست . چه خوشاینده این زنجیری که به پای مادرانه مونه نه؟ راستی فخری میدونه ما سالهاست که توسط آقای همسر ممنوع الپرواز شده ایم البته برای هواپیمایی ا ی ر ا ن [لبخند]

مامان سمیر

منم با کندن و کنده شدن مشکل دارم ..هنوز می ترسم ...چسبیدیم به اینجا و کنده شدن سخته ..به قول خودت تو بگو اصلا یه نخ ..سخته دیگه ...

مامان پریا

همیشه چیزی هست و ما حرف مفت زیاد می زنیم[چشمک] حیف کفشای خوشگلت نبود آخه؟!! و تو پر از تناقضی !!! پاهای سیمانی به روح ابریشمینت نمیاد!

فخری

راستی "آ" دیگه همراهیت نکرد اینبار؟ یعنی رفت....من می فهمم جای خالی بعضی چیزها و بعضی کسان تا ابد خالی می مونه

شهرزاد مامان حسین

سلام بانو. گاهی پاوچین به وبلاگت می یام و می خونم نوشته های قشنگت رو . شاد باشی. هواپیما و پرواز برای من هم باشکوه و عجیبه.

قاصدک

به نظر من فرصتی نبود که گرفته شده. هر لحظه که اعطا می شود فرصت جدیدی است بدون گرفتن چیزی. این ما هستیم که قانون گذاشتیم که سن مثلا 80 سال است. حالا که فرصت داده شده از ان کم شده. سنی وجود ندارد. در کل در عدم هستیم و هر لحظه فرصتی برای بودن و دوباره شروع کردن. منم وقتی در اسمان هستم. حس می کنم تنها در این جهانم. وقتی همه چیز را از ان بالا می بینم می فهمم چقدر کوچکم در مقابل این دنیا. می فهمم ان همه دویدنها و جوش زدنها و استرسها بی جهت است. دنیا چیز غیر از ان است که من فهمیده ام. باید به زندگی بالاتر از نقطه ایی نگاه کرد در ان هستیم. می بینم بسیار از ان نگرانیها و تلاش کردنها بی مورد است. در حالی که به همین راحتی می توان این اخرین لحظات بودن باشد. پس بگونه ای باشم که در یاد عزیزانم بمانم نه مانند بسیاری که یادشان زودتر از خودشان از خاطر عزیزانشان پاک می شود.

میترا

نوشته هات رو دوبار میخونم مثل کتابایی که دوست دارم

بهار

فرانک نازنین پستهاین روزه به روز و دقیقه به دقیقه قد می کشند و بلوغ و شکفتکی اش مایه لدت بسیار است و این تصویر سازی محشرت از وقایع و سفر و میانه زمین و آسمان و یاد کردن از زنجیرهایی که می خواهی باشد و نباشد ....

عسل بانو

یعنی تو دوباره اومدی سنندج و حاضر تشدی یه کامنت کوچولو برای من بگذاری که می دونی این جا اسیر هستم و مشتاق دیدن یک دوست ؟برای خودم متاسفم . همین .