این ساعتهای پیچیده...

 

بعضی دقیقه ها و ثانیه ها هستن که به خودیِ خود هیچ نقشی تو زندگی ندارن، حتی اکثراً کش دار و اعصاب خوردکن هم هستند، اما بجای اینکه از دستشون فرار کرد، بجای اینکه زیادی توشون غرق شد، فقط باید بهشون فرصت داد، فقط باید ازشون عبور کرد، باید کمی به دلیل بودنشون فکر کرد ...گاهی اوقات همین لحظه های بیخودِ اعصاب خوردکن رو، اگه تحمل کنیم ، اگه بهشون زمان بدیم، بعدها می بینیم که یکی از بزرگترین نقاط عطف زندگی مونو ساختن! حالا نقطه عطف خوب یا بد! بستگی به نوع عبورمون داره...

خودِ من ، تو زندگیم پر بوده ازین زمانها، که فقط چون حوصله شونو نداشتم، چون تحمل اون وضعیت کش دارِ پا در هوا، گاو نر میخواست و مرد کهن!، ازشون خارج شدم ، قطعشون کردم یا بهتر بگم نابودشون کردم... اصولا چیزی به نام "فرصت دادن" برام تعریف نشده بود انگار، حالا هم نه اینکه پشیمون باشم، نه، خوشحالم هستم ، چون اگه این اتفاقها نمی افتاد این"من" الان اینطوری نگاه نمیکرد، اینطوری نمی شنید... الان حتی وقتی دارم شمعها را خاموش میکنم، وقتی به آخری میرسم و با یه فوت خاموش نمیشه، شُش هامو تا آخرین حد ممکن پر نمیکنم و با نهایت قوا فوتش نمیکنم، میذارم یه کم روشن بمونه، بهش فرصت میدم، شاید همون چند لحظه تا تاریکی حرفی برای گفتن داشته باشه ...

 

 

وقایع نوشت: میگن بذار سرت بخوره به سنگ ، اونوقت میفهمی! تو این چند وقته هرسه تامون سرمون خورد به سنگ! و هیچی هم نفهمیدیم ، اول همسری با مغز رفت تو تابلو و سرش سوراخ شد! و بعد من طی یه حرکت متحیرالقول از بارفیکس با مغز افتادم زمین و میلیمتری از بغل اون دنیا رد شدم و بعد امیرسام با مغز از رو تختش خودشو انداخت زمین و تازه بعد از اینکه گریش قطع شد و بهش گفتیم دیدی چقدر خطرناک بود، با سری بالا گرفته و لبی غنچه کرده گفت: میخوام خطرناک بمونم!!!! تعجبتعجب... ما اینم دیگه ...

الانم همتون اینهمه حرفای فلسفیِ!!منو ول کنید بچسبید به این پاراگراف آخر... باشه؟!!؟ عـــــــاشقتونم ...قلبچشمکنیشخند

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا مامان پویان

خب من هر چی بنویسم یقینا مرتبته با پاراگراف آخر! ساعتهای پیچیده باشه برای فیلسوفان[چشمک] الان خوبی؟؟ یعنی جمله امیر سام آخرش بود از طرف من ببوسش[چشمک]

فخری

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد...[لبخند] زدی تو خط لامکان ولازمان و ...زمان مقدار حركت نيست و مقدار وجوده و وقت مترادف زمان نيست . حالا روح و روان، روان مثل چرخ روان، رودخانه روان. روان يعني رونده. روان يعني توقف نداره يعني ايست نداره و درنگ نمی کنه.... صوفي ابن البخت باشد در منال ليك صافي فارغ است از وقت و حال... این در مورد فلسفه ی نوشتار(چو میبینی رفیق فلسفه در کرد اگر خاموش بنشینی گناه است... [خجالت]) __ امیرسام[اضطراب][اضطراب][منتظر]

ویدا

ای وای [تعجب]

سمیرا

اول بهت فرصت می دم ....خوب فکراتو کن 20 پلی هوس یادت نره .... اوکی شده ... دوم من می میرم واسه خطرناک بودن امیر سام بوس

مامان الینا

ببین منم خیلی از فلسفه سر در نمیارم . البته و صد البته که خیلی قشنگ نوشتی ولی نوشتارای فلسفی رو فقط میخونم و نمیتونم نظر بدم ولی بسار بسیار پایه ام خطرناکی امیرسام رو . ببوسش

مریم

گفت آسان گیر کارها کز روی طبع سخت می گیرد جهان بر مرمان سخت کوش خانم فلسفی با طبیعت و در جریان طبیعت زندگی کردن هم حال و هوایی داره یه وقتایی خوبه آدم خودش رو بسپاره به جریان آب تا نجاتش بده. الهی بمیرم حتما یه صدقه درست و حسابی بدین. ان شا’الله همیشه بلا دور باشه.

عسل بانو

خدا رو شكر كه به خير گذشته . براي خودتون صدقه بدين . [ماچ]

پرسپوليسي

من اين حرفهاي فلسفي تو خيلي دوست دارم برام جاي تامل دارن خيلي زياد... فرصت هاي از دست رفته اي كه حسرت شدن يا عبرت... اخ اخ دردناك بود پاراگراف اخر اخ چرا به خودتون رحم نمي كنيد... من مي ميرم واسه اين پسر كوچولوي دوست داشتني ات اگه وقتي كه اون جواب رو داد اونجا بودم يه ماچش مي كردم... عاشقتم فراوون[قلب]

پریسا

با دو پاراگراف اول, کاملا موافقم. در مورد پاراگراف آخر هم, مواظب کله هاتون باشین. با کله نباید شوخی کرد.

سه شنبه

عاشق خطرناکی ام ما نیز