بادبادک

سالها پیش، خیلی پیشتر از این، آرزوی هوا کردن بادبادک تمام ذهن کوچکم را پر کرده بود. آنقدر که دبدن هر بادبادکی در هوا، آن بالا بالاها، دلم را هم با خودش میبرد. پدر و مادرم اما معتقد بودند که کارِ من نیست! نه اینکه جثه کوچک و ضعیفی داشتم، نه اینکه به نظر همیشه آرام میامدم!... تا اینکه روزی کنارِ دریا، دل به دریا زدم و بر خواسته ام پافشاری کردم، آنها هم نه نگفتند البته و من در بین آنهمه بادبادکهای رنگارنگ، بادبادکی مشکی با خطهای بنفش و آبی انتخاب کردم و باد موافق هم یاری کرد و بادبادک به سرعت پر گرفت و بالا و بالاتر رفت، از همه قرمز و زردها هم بالاتر ،آنقدر که همگان برای این کودکِ لاغر اندام دست زدند . باد شدیدی وزید و بادبادک بازهم بالاتر رفت و ناگهان نخش از دستم رها شد و رفت که رفت تا دیگر ندیدمش!... به اندازه کافی غمگین بودم که انتظار تشویق از پدر مادرم نداشته باشم، ولی میتوانستند دلداریم دهند. میتوانستند بگویند خاصیت بادبادک همین است، هرچه دورتر برود احتمال برگشتنش هم کمتر میشود، این هم نه، کاش میگفتند بازی همین است دیگر، باید احتمال هر نتیجه ای را داد!، همه اینها را گذاشتند و تنها گفتند: "دیدی گفتیم نمی تونی!؟!" همین جمله ساده برای من و استدلال کودکانه ام کافی بود ....

شاید برای همین همیشه از دل به دریا زدن وحشت داشتم.

شاید برای همین همیشه ترجیح دادم بادبادکم را دودستی بچسبم، حاضر باشم حتی بالا رفتنش را هم نبینم، تا اینکه برود آن بالا بالاها و "شاید"دیگر برنگردد. شابد برای ترس از نشدن، نبودن، نتوانستن، برنگشتن، همیشه نخ بادبادکم را چند دور، دورِِ انگشتانم پیچیده ام و تنها گاهی اگر بخواهم خیلی برای خودش شادی کند فقط به اندازه دو سه دور بازش کرده ام برود تا آنجایی که در محدوده ی دیدم باشد نه بیشتر! شاید برای همین هیچوقت به هیچ بادی اعتماد نکرده ام، حتی اگر موافق باشد...

 

و از همه مهمتر شاید برای همین هیچ وقت به پسرک نمیگویم: تو نمیتوانی، حتی اگر توانستن هایش به چشم دیگران ناشی از گستاخی او یا بی خیالی مادرش! باشد. به گمانم تاوان این قضاوت ها کمتر از یک عمر دل دل کردن و ترسیدن باشد. آنهم برای پسرک که قرار است روزی مردِ زندگیِ کسی باشد. نمیخواهم در آن ایام دور روزی با صدایی که دلم را بلرزاند برایم اعتراف کند که کاش نترسیده بود، کاش بیشتر نخ ها را رها کرده بود ، کاش اعتماد کرده بود و همراه باد میشد_همان بادهایی که گاهی جهت زندگی را نشان میدهند و نادیده میگیریمشان_ و نهایتا بخواهد من را مقصر اتفاقهایی که دیگر فرصتی برای جبرانش نیست بداند. من به اندازه کافی خودم را مقصر همه اتفاقهای زندگی ام میدانم.

/ 26 نظر / 116 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ویدا

تو مامان کار درستی هستی. [ماچ]

سمیرا

عزیز با احساس من ....تو چه خوب یادته ....ایام گذشته جالب بود برام دلم برات تنگ شده فرانک

افشین!

خيلي جالب بود كه بين يكي از خاطرات دوران كودكي و ويژگيهاي فعلي شخصيتي‌ات ارتباط برقرار كردي. اين ارتباط از آن جهت هوشمندانه بود كه تشابهات نوشتاري زيبايي را به كمك آن، خلق كردي امان از اين دوران كودكي! طبق نظر روانشناسان، بسياري از رفتارها و ويژگيهاي شخصيتي ما، ريشه در دوران كودكي‌مان دارد و بصورت ناخودآگاه بر ما اثرگذار است.

سپيده

سلام يكي از خوانندگان هميشگي وبلاگتون هستم. و اكثر اوقات از خوندن نوشته هاتون لذت ميبرم. واقعا نثر زيبايي داريد.مطلب بادبادك به نظرم يكي از قشنگترين مطالبتون بود. خوش به حال پسرتون كه مامان به اين خوبي داره كه به نكات زيبا و اساسي مثل هميني كه در اين پست بهش اشاره كرديد توجه ميكنه. [لبخند]

گل

نوشته که زیبا بود, منم که همیشه از خوندن نوشته های شما لذت می برم. ولی اینبار ممنون که می نویسی برای اینکه خیلی چیزها هم یاد میگیرم. ذهنم درگیر فکرهای جدید میشه یا یه جهت دهی برای فکرهای همیشگیم پیدا می کنم. ممنون مامان گل. همه اون اتفاقا یه مامان استثنائی ساخته ازت.

دوشنبه

من کلافم

مامان ارتین

من هم دلم می خواد ارتین اعتماد به نفس داشته باشه و اهل ریسک باشه . (چیزهایی که خودم ندارم !)

مریم

چقدر خوبه که از تجربه های خودت برای تربیت پسرت استفاده می کنی.ولی تجربه های گذشته تا وقتی خوبه که باعث ناراحتی آینده نشه یه وقتایی نباید همه چی یادت بمونه یه وقتایی ...

پرسپوليسي

موهاي تنم سيخ شد از چيزايي كه نوشتي... حس خاصي بود ... اينهمه مسئوليت پذيري تو واقعا تحسين بر انگيزه ... شده به مادرم بگم مقصره فلان اتفاق تو بودي... پشيمونم... نبايد مي گفتم پسر تو هم نبايد بگه ... تو هميشه جز خوبيش نمي خواي بعضي اشتباها نا خواسته اند... شايد هم روزي بياد و بگه كاش يه كم ترسيدن يادم مي دادي كه ريسك نمي كردم و اگه از فلان كار مي ترسيدم و انجامش نمي دادم الان موفق تر بودم نميشه گفت... گاهي اشتباها پيش ميان نا خواسته و تو چقدر مادر خوبي هستي چقدر با شعوري كه به فكر اينده پسرتي اونم بيشتر از حد معمول اما يه چيزي هست اونم اينه كه پدر مادر ها اكثرا سعي مي كنن اون كاري پدر و مادر خودشون براشون نكرده و كم گذاشته انجام بدن براي بچه شو مثل پدر و مادر خودم يا تو براي امير سام... نمي دونم ايا اين درسته ... مثلا الان دلم مي خواست خانواده ام كاري رو مي كردن كه من نياز دارم نه چيزي كه خودشون تو بچگي نياز داشتن... نمي دونم مادر بودن خيلي سخته اميدوارم موفق باشه راستش لحظه اي كه خوندم تونستي بادبادكت رو بالاتر از همه ببري و برات دست بزنن نا خوداگاه بهت افتخار كردم...

فخری

…..............…,•’``’•,•’``’•, ...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’ ..............……....`’•,,•’` …...…,•’``’•,•’``’•, …...…’•,`’•,*,•’`,•’ ...……....`’•,,•’` ,•’``’•,•’``’•, ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•’ ,•’``’•,•’``’•, ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•’...... ,•’``’•,•’``’•,. ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•......’ …...…,•’``’•,•’``’•, …...…’•,`’•,*,•’`,•’ ...……....`’•,,•’` …..............…,•’``’•,•’``’•, ...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’ ..............……....`’•,,• …..............…,•’``’•,•’``’•, ...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’ ..............……....`’•,,•’` …...…,•’``’•,•’``’•, …...…’•,`’•,*,•’`,•’ ...……....`’•,,•’` ,•’``’•,•’``’•, ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•’ ,•’``’•,•’``’•, ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•’...... ,•’``’•,•’``’•,. ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•......’ …...…,•’``’•,•’``’•, …...…’•,`’•,*,•’`,•’ ...……....`’•,,• .. عزیزم بهت تبریک میگویم که قلمی ساده . شیوا و سرشار از لطف داری ..