اولین شب آرامش

 

10   سال پیش همین موقع، جوان بودم و ساده. درکه، کباب، کیک، فشفشه. چند ساعت قبل اش، مهم ترین اسناد زندگی ام را امضا کرده بودم و گیجی سیالی داشتم. هیچ چیز نمی فهمیدم، فقط حواسم بود که به همه لبخند بزنم و همه هم، به هم لبخند بزنند. همان حالِ مزخرف اولین برخورد های دو خانواده. اضطراب به حالت اکسترمم رسیده بود و تازه داشتم فکر میکردم کار درستی کرده ام یا نه؟ از پس اش برمی آیم یا نه؟!

5     سال پیش همین موقع، هنوز ساده بودم. درد، ترس، اپیدورال، انتظار. چند ساعت قبل اش، نوزاد قرمزی را پیچیده در پارچه ای  یک دست سبز نشانم داده بودند که یک ریز گریه میکرد. گیجی و بی حسی از بین رفته بود و دکتر بیهوشی بجای ترزیق یک چیزی که فقط کمی آرامم کند نشسته بود بالای سرم و برایم قصه ی حسین کُرد شبستری تعریف می کرد. همان حالِ مزخرف اولین شب بعد از زایمان، توی بیمارستان. اضطراب اینبار همراه با درد به حالت اکسترمم رسیده بود و من باز هم داشتم فکر میکردم کار درستی کرده ام یا نه؟ از پس اش برمی آیم یا نه؟!

0     همین الان، همین موقع، در همین زمانِ صفر، نه جوانم، نه ساده. اتفاقات زیادی در زندگی ام افتاده. چند ساعت قبل اش، میهمانی ها تمام شدند، پنج سالگی هم. پسرک بزرگ شده و امشب اولین شب شش سالگی اش را آغاز میکند، هرچند که به نظر خودش هفت ساله است. دیگر دستش به زنگ طبقه سوم و طبقه بالای یخچال و کابینت میرسد، دیگر نمیتوانم بغل اش کنم و روی پا بخوابانمش. با اینحال با تمام شیطنتش، دیگر احساساتم را می فهمد، شادی و ناراحتی ام را، حتی برای دلجویی بغلم میکند و آرام با دست اش به پشتم میزند. با اینکه برای عکسهای بی دندان اش دلم میرود، ولی اعتراف میکنم که الانش را بیشتر از قبل دوست دارم. خیلی بیشتر. بیشتر همدیگر را می فهمیم، بیشتر دلمان برای هم تنگ میشود و اوقات بهتری را باهم سپری می کنیم.

دوران گیجی و درد و اضطراب تمام شده و من بعد از عبور از همه ی اینها_ با در دست داشتن یک مدال برنز _تازه دارم فکر میکنم که قطعا کار درستی کرده ام و دیگر میدانم که حتما از پس اش بر می آیم. اگر این روال ادامه یابد، شاید از میان دل شب تا امتداد چهل سالگی به پیامبری مبعوث شوم... و بقیه اش همان که آن گوشه ی سمت چپ نوشتم!

 14/4/92 ساعت 12:00 شب

 

/ 60 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهاره

هي امير سام رو با عكس گوشه وبلاگ مقايسه مي كنم. كي ميشه دختر من اين همه بزرك بشه.

پریسا

خیلی مبارک باشه سالگرد اردواجت و تولد پسر عزیزت. پسر کوچکی که آینده ی بزرگی خواهد داشت. چه پست خوبی بود.

مامان الیانا

با تمام وجود خط به خط نوشتار از دل بر آمده ات را خواندم ...حتما از پسش بر میایی تــــــولد دردانه ات مبارکا نازنینم الهی همیشه سلامت و موفق باشه و شاد و شیطون [ماچ][بغل]

زهرا (مامان مهتاب و مینو

دختر جان آدم برای این پست و این عکس بی نظیر چه کامنتی بنویسد.برایت آرامش و شادی آرزو میکنم.برای تمام لحظه های قشنگی که با گل پسرت داری خوشحالم.دلم میخواد اون دستهای تپل را ببوسم.پسرت خیلی گله....خیلی دوست داشتنیه......خیلی.اسپند یادت نره تو را بخدا.خودم هم براش دود میکنم.

الهام

تولد پسر نازت و سالگرد ازدواجت مبارک گلم[گل][ماچ][گل][ماچ][گل][ماچ][گل][ماچ][گل][ماچ][گل][ماچ][گل][ماچ][گل][ماچ][گل][ماچ]

سیب کال

یه روز می خوام همینا رو بنویسم.می خوام به خودم بگم آفرین از پسش بر اومدی.یه روز می خوام انقدر آدم کاملی باشم [لبخند]

مریم مامان کیارش

تولد مبارک عزیزم [لبخند] آخه مامانی از پس برنیاییم چی کار کنیم؟[چشمک] باید حتما از پسش براییم

گل

مناسبت های تیرماهیت هرچند دیر ولی بسیار مبارک... از نیمه های خرداد می خواستم بیام و اون وقت بنویسم پیشاپیش مبارک!!! شده حالا امیدوارم همیشه همیشه شاد و آرام باشی و امیدوارم وقتی عدد اول به 15 رسید آرامش در جمله زمان صفرت از این هم بیشتر باشد. خوش باشی عزیزم

ویدا

خیلی دیر است. می دانم. اما تولدت مبارک. و من بزرگترین آرزوها و رهاترین هایشان را برای تو می خواهم. . خیلی دیر است . می دانم . اما من سبک ترین روزها و ساکت ترین هایشان را برای تو می خواهم. . دیر است. می دانم. اما همه خوبیش به این است که تو می فهمی .....

مامان ژرونالیست

وبلاگت و مادری هایت را دوست دارم:) و با اجازه لینک کردم من هم دچار همین تردیدها هستم. الان که دخترکم 3 ماهه شده مدام توی این فکرم ه از پسش بر می آیم یا نه؟آیا وقتش بود یا نه؟