نیم کلاج

باز خواب ماندم.

نه اینکه خواب مانده باشم، هی بیدار میشدم و هی دست به دامن اسنوز به خواب میرفتم.

باز خواب دیدم بودم. همان کابوس همیشگی! باز باردار بودم و داشتم رنج میکشیدم با تمام جزئیات. باز در بیمارستانها تنها و سرگردان میدویدم. در حالیکه دستم را گذاشته بودم زیر دلم. روی همان علامت منهای بزرگ و عمیق.

باز هم باران میامد، بی ترانه!

بیدار که شدم هم باران میامد، ترانه اش زنگ موبایلم بود.

از این مدل خوابها که بیدار می شوم، معمولا تا چند ساعت گیجم.

پسرک را که میبردم مهد هنوز گیج بودم. پسرک از آن پشت اشک میریخت و التماس میکرد که نبرمش! که: "آخه تو چه مادری هستی؟ من دلم درد میکنه!" جای نگرانی نیست، بهانه ی جدیداش است، ورژن 92. من هم دلم درد میکرد، تازه وقتی گذاشتم اش و آمدم درد دلم بیشتر هم شده بود و تیر میکشید، درست روی همان منهای سفید کمرنگ! خوب که فکر میکنم می بینم به هیچ عنوان جنبه ی مادر شدن نداشتم.

تو ترافیک سربالایی اتوبان هم هنوز همانطور گیج با کله رفته بودم توی داشبرد و هی بیخودی سی دی عوض میکردم، راننده پشتی فهمیده بود و با چند متر فاصله از من می ایستاد. توی آیینه خندیدم، اینکه ببینی کسی از تو می ترسد، احساس خوشایندی است! پیرمرد هم خندید و سر تکان داد. از آن سر تکان دادن ها که لابد بعدش گفته : یادش بخیر جوونی! چه میداند که از جوانی فقط گیجی اش برایم مانده و کمی کله شقی زیرپوستی، وگرنه مادر بی جنبه ای هستم که هنوز خواب هایم حوالی بارداری و رنج هایش میگذرد! البته اینکه پیرمردی تو را ببیند و یاد جوانی اش بیفتد هم، باز احساس خوشایندی است.

سربالایی که تمام شد، گیجی ام پریده بود و با مجموعه ای از احساسات خوشایند به همه لبخند می زدم.

باز باران می آمد، این بار با ترانه با صدای مازیار فلاحی!

/ 25 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اردیبهشت

نمی دونم چرا گلوم فشرده شد.البته ...

آسمان

انچه شما در خواب دیدی واقعیت این روزهای من است [لبخند] لینکت حسابی چسبید یاد چندین ماه قبل خود افتادم وقتی تخته گاز می رفتم و مازیار فلاحی گوش می دادم یادش بخیر جوونی...قدرشو بدون[چشمک]

سمیرا

دوست قدیمی من ... دلم برات کلی تنگ شده ..خیلی زیاد دلم برای اون وروجک زبلم کلی تنگ شده ...... بازم نوشته هات بی نظیر بود ... بای د وی ...اپم ..سر بزن و تشویقم کنید می خوام دوباره برگردم به وبلاگ نویسی

فخری

جنس این گیجی رو خوب میشناسم[من نبودم] باید برای کالبد اتریت محدوده تعریف کنیم هر جایی پرسه نزنه و ناخودآگاه های درد وارد نشه هر چند به قول یونگ باید به درون زخمهایمان بخزیم تا با ترسهایمان روبرو شویم وقتی خونریزی شروع شد پاکسازی هم انجام میشه! باز به مامان فری گیر دادی ،من چی بگم آخه[ماچ]

هنا

آخ آخ این خوابها نمی دونم چطوری می تونند وقتی یک رویا بیشتر نیستند اینقدر از جسم و ذهن آدم انرژی بگیرند؟

مامان شنتیا

آآآآآآآآه....چه جمله آشناییییی:"آخه تو چه مادری هستی؟ من دلم درد میکنه!" معلوم شد من هم دانشجوی بی جنبه ای بوده ام که هنوز هم کابوس دیر رسیدن به امتحان و مردودی و .... را میبینم

لیلا مامان پویان

آره بابا جدی گفتم من طرفدار پر و پاقرص آهنگاتم پویان از من بیشتر یه بار تمام مسیر جاده چالوس رو ما "قرار نبود" گوش دادیم پویان هم اصلا بی خیال نمی شد[نیشخند] پس رو کن اون گزینه های ام پی تری پلیرتو[بغل]

مامان پریا

ببین اگه منو نمیزنی پیشنهاد میکنم یه بار دیگه زایمان کنی .. شاید این کابوسه برای همیشه تمام شد و ما از داشتن یه بچه خوشگل دیگه مثل امیرسام که با این عکس گوشه وبلاگ هربار میام دلمو حسابی میبره باز کیفور بشیم .. ازون پیشنهادهای مادرای نسل قدیم بوداااا البته[نیشخند] مامانم همیشه میگه معمولا درد جسمی که به خاطر عدم رعایت زائو تو جسمش میمونه فقط بازایمانه دیگه قابل رفعه .. حالا باز خود دانید از ما گفتن [چشمک] این آهنگت هم عالی بود .. مرسی[ماچ]