Black Swan

روزی آمدم و گفتم میخواهم بدهند برایم قالب بدوزند، یادتان هست؟ روزهای زیادی از آنروز گذشته و من دیگر نیازی به قالب و نقاب ندارم. حالا یاد گرفته ام که نقش بازی کنم. هنرپیشه ی ماهری هم شده ام. همه جور نقشی را بازی میکنم. خوب و بد، زشت و زیبا ...

مهربان می شوم، لبخند می زنم، حرفهای خوب هم، گاهی جوگیر شده زیر پوستی فردین هم می شوم... بعد نقشم که عوض می شود و لباسهایم، اخمهایم در هم فرو می رود، لجبازی میکنم ، دروغ میگویم مثل آب خوردن! تازه حسودی هم میکنم. همه ی نقش هایم را به نحو احسنت بازی میکنم... فقط در طول نمایش به چشم های کسی نگاه نمی کنم*.

گاهی آنقدر در نقشهایم فرو می روم که کاراکتر اصلی را فراموش میکنم به همراه تمام دغدغه هایش! اینجوری هم خوب است. یعنی نه اینکه خوب باشد پذیرفتنی ست. اصلا از وقتی به همه چیز نسبی نگاه میکنم خوب و بد تعاریف دیگری دارند برایم. همیشه خوب بودن خوب نیست همانطور که همیشه بد بودن هم...

از خودِ اصلی ام دور شده ام ولی راضیم. راضیِ راضی که نه. راضی ترم. خیلی چیزها برایم حل شده است و خیلی عقده ها باز. حتی مجاری تنفسی ام هم انگار بازتر شده و دریچه ی چشمانم هم... با تمام این حرفها هنوز یک عقده توی دلم مانده... آنهم اینکه وقتی هربار به پایان نمایش می رسم، وقتی شب می شود و همه ی نقشهایم تمام، وقتی پرده ها بسته می شود و من تعظیم می کنم، همیشه انتظار دارم کسی برایم دست بزند، تشویم کند، تشویقم کنند... این انتظار تمامی ندارد برایم... این وهم صدای دست زدن ها آزارم میدهد... می پیچد توی گوشم با انعکاسی چند برابر، هنوز هم!!!! هر شب.

 

*چشم هایم نه از نقش هایم تبعیت می کنند و نه از من. برای خودشان حکومت مستقل تشکیل داده اند و من فقط سعی میکنم که از هر نگاهی دورشان کنم که آشکار نکنند درونم را، مصنوعی بودن نقشم را. بنابراین هر وقت به در و دیوار نگاه کردم و یک حرفهایی زدم می توانی با خیال راحت باورشان نکنی، حرفهایم را می گویم چه عاشقانه باشد چه خصمانه!

/ 24 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جاودانگی(مامان آراز)

اگه بگم اونجا که نوشتی حتی دروغ هم میگم کلی خندیدم باور می کنی؟ یعنی از این اعتراف بامزه....بعد باید در حین دروغ گفتن خیلی دیدنی باشی

افشین!

خب اگر بيگانه شدن از خويشتن اينقدر خوب است، براي نقاب‌هايت (به‌جاي گذاشتن سوراخ) چشم بدوز تا رسوا نشوي [متفکر] اينگونه شايد برايت دست هم بزنند [نیشخند] راستي، «حكومت مستقل» را قشنگ اومدي [گل]

لیلا مامان پویان

یادم هست... چند باری آمدم پستهایت را خواندم و رفتم نتوانستم کامنتی برایش بگذارم بس که کم می آورم در برابر حرفهایت...

گل

چه خوب که هنوز می تونی فرق بذاری بین وقتی که نقش مهربانی رو بازی می کنی و وقتی که واقعا مهربانی میکنی!! من گاهی خودم رو گم می کنم. گاهی حس می کنم که شاید خیال می کنم که دارم نقش بازی می کنم و این خود خودمه!!

سـانـیـا

همین که میدونی داری نقش بازی می کنی ، خیلی خوبه به خدا . من خودم اگه گاهی نقش بازی کنم نمی دونم !!!

سـانـیـا

راستی یک عکس از امیر سام گذاشته بودی ، خیلی خدا بود . تو عکس چه قدر غد و تخس بود !! [قلب]

رها

نوشته هات من رو به درون خودم بود... بازم بهت سر میزنم.

فخری

عطفش می کنم به همون پست کتاب زهیر....

پرسپولیسی

چه روزگاریه که ادم رو ÷ت میکنه تو ارزو های متفاوت همین چند دیقه ÷یش تو یه وبلاگ دیگه خوندم از کسی که چند سال پیش اروزیی داشت و حالا دقیقا خلاف اون رو ارزو داره... و من هم گاهی... نمی دونم چقدر نقش بازی کردن بلدم امامی دونم که بلدم می دونم که مجبوریم یاد بگیریم اما خودت می دونی که راضی ِ راضی بودن تو همون همیشه خوب بودنست... تو اینکه همیشه ایده ال خودت باشی و هیشکی و هیچی نتونه تعادلش رو بهم بزنه دروغ می گیم و توجیه می کنیم که مجبور بودیم واین ته دلمون رو خراش میده و رد و میشه ومیره... پس کی راضی میشیم با نقش ها و نقاب هامون یه درد داریم و بدون اونها درد دیگه ای هست... اما حکومت مستقل این چشم ها هر وقت اروم شد تحت حکومت مرکزی و دیگه اعتراضی نبود و فراری نبود شاید راضی بشیم