جایی که نباید!

نزدیک های غروب بود. از سرکار برمی گشتم. خسته بودم. خسته ی خسته. از آن روزها بود که به کفشهایم گلوله ی سربی آویزان بود و به پاهایم هم. با اینحال دلم می خواست خیابانی که می رفتم تمام نمی شد و همانطور ادامه داشت و من همانطور پاهای سربی ام را روی زمین می کشیدم.

همانطور که می رفتم رسیدم به مردی که کنار خیابان نشسته بود و ویلون می زد، بسیار ماهرانه. برای من که تارو پودم را از نت ها ساخته اند انگار، برای من که مغزم لبریز بود از هجوم هزار فکر موهوم، این بهترین چیز بود، که قدمهایم را آرام کنم، مغزم را با کلیه محتوایش خالی کنم توی همان جوب فراخی که مرد کنارش نشسته بود و بگذارم همانطور خالی و تهی پر شود از او و جادوی آرشه اش. بگذارم صدای موسیقی  مثل رشته های نامرئی بهم بتابند و مثل پارچه ای از جنس حریر بپیچند دور تک تک سلولهای مغزم. دور همان خاکستری های معروف.

آنقدر به دلم نشست که دستم را کردم توی کیفم و هرچه پول داشتم بی آنکه حتی نگاه کنم چقدر است همانطور مشت کرده خالی کردم توی جعبه ی ویلونش. نمی دانم چقدر بود فقط می دانستم هنرش  بیشتر از اینها می ارزید و من در آن لحظه چیزی برای از دست دادن نداشتم. زن میانسالی که پشت سرم میامد از من جلو زد و توی صورتم نگاه کرد.

هر چقد هم که آرامتر می رفتم بالاخره دور شدم و تمام شد. همیشه همه چیزهای خوب زود تمام می شوند، هر چقدر هم که کش بدهی خودت را و لحظه هایت را. دیگر صدایی نمی شنیدم هر چقدر هم که گوشهایم را تیز می کردم. تا صدای دیگری آمد. مرد جوان دیگری نشسته آن روبرو  و گیتار میزد. میزد و میخواند. آکوردهایش فوق العاده بود و صدایش بی نظیر. خیابان ونک را امروز چه شده بود؟* نمی دانم. این بار هم موسیقی داشت من را با خودش می برد. موسیقی که متن هم داشتم. من هم که اسیر متن های موسیقی ها هستم. اما کیفم خالی بود. تمام احساسم را برای مرد اول خرج کرده بودم. دلم سوخت برایش. جایی ایستاده بود که نباید. که اگر کمی آنطرفتر بود... دلم سوخت برایش چون در آن لحظه مثل خودم بود. من هم جایی ایستاده بودم که نباید، که اگر کمی آنطرفتر بودم، کمی دورتر و کمی دیرتر، ... فقط کمی!

 

نتیجه اخلاقی: در هر شغل و هر موقعیتی که باشی باید بدانی دقیقا، درست کجا و کی بایستی.

این آگاهی از جای ایستادن و زمانش همان است که مردم به آن می گویند :شانس!

 

*تا بحال شنیده بودید کسی با گیتار بخونه: دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره نداره .... دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره نداره...

/ 26 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ویدا

راست میگی همه چیزهای خوب زود تموم میشه . خیلی زود

فخری

برخی از ما انسانهای سرنوشت هم هستیم.از این گریزی نیست. تو هم انسان سرنوشت همه نیستی پس دینت رو به اونها که لازمه ادا خواهی کرد. این آهنگ رو چند روز پیش کسی با آکاردئون می خوند و من فکر میکردم روح جاودان یعنی چی؟ یک آقای کورس سرهنگ زاده ای که سال 1316 به دنیا اومده یه شعری رو خونده و سال 88 پخش صداش از رسانه های فرهنگیمون ممنوع شده حالا جوانک هایی این نوا رو تو کوچه ها و خیابون ها می خونند و چه لطیف ما رو از ممنوعیت های القایی عبور میدن. برای خیلی چیزها لازم نیست دعوا کنی فقط باید اونها رو به جریان بندازی با....

فخری

رسانه های فـــــــــــــــــر هنـــــــــــــگی[شیطان]

شیخ

فضای بی کران را انسان با حضور ذهنی یا کالبدی اش مکان می سازد. هرجا هستیم، آنجا درست جایی است که می خواهیم باشیم.

lily

یه ماچ به صورت ماهت برای این خوب نوشتنت کمی دور و کمی دیر... عالی بود کلمه کلمه اش مثل همیشه لی لی

منصوره

من چرا برات ننوشتم ؟!! ... می گم چرا .

ساعتها

چرا خسته و بیمار دوستم؟(یه جایی خوندم:) ) بهتر باشی عزیز

مادر سفید برفی

اون حس قشنگت رو وقتی پسرک رو تو لباس پیش پیش دبستانی دیدی با همه وجودم درک میکنم حالا که دخترک 2 سال و. یک ماهه من کوله عروسکی میخره که"من نمیخوام برم مدرسه تو می ری دانشکاه من می رم مهدکودک" چه تعریف جالبی داشتی از شانس

پرسپولیسی

آخ کخ منم عاشق همین حادثه های زیبای خیابونی ام همین موسیقی های بی منت ... من که سر در نمیارم از نت ها و موسیقی اصلا! اما لذت که می برم!!! لحظه ها می گذرن, اگه برچسب خوب به بعضی هاشون بزنیم خب در گذرشون ناخوداگه سر رو همگام با اونها به عقب به گذشته می چرخونیم... چیزی شاید در این غفلت ما در نگریستن به عقب, جا بماند و ما هر دو را از دست می دهیم... این برچسب های لعنتی... شانس کیلویی چند... من از اول هم اعتقادی بهش نداشتم , نه اینکه تا حالا تو جمله هام به کار نبرده باشم ها... اما حالا جدا از بحث های "احتمال و امار" ما همین جا هستیم که هستیم دیگه, هر جای دیگه ای هم که بودیم چون زندگی کردن بلد نیستیم (خودم رو می گم ها) اخرش نتیجه همین بود حسرت یه چیز دیگه ...