تساوی دردناک

 

این روزها وقتی کسی پشت تلفن از عاشقی اش میگوید = گریه ام میگیرد

                            وقتی با شادی میگوید ازدواج کرده = گریه ام میگیرد

                 وقتی با ذوق خبر بچه دار شدنش را میدهد = گریه ام میگیرد (های های)

               وقتی دور از جون همه خبر فوتی میشنوم هم = گریه ام میگیرد          

اگر فکر کرده اید منظورم از تساوی بالا اینست که «عمق فاجعه در عاشقی و ازدواج و بچه داری با مرگ برابر است» ... سخت در اشتباهید ، فقط میخواستم بگم این روزها کمی احساساتی شده ام و کلا زیاد گریه میکنم، همین!، بیخود حرف توی دهان من نگذارید...دروغگودروغگو

 

پس نوشت پی نوشت قبلی: می بینم که همتون خوب پایه اید ، ما در پست قبل اینهمه حرف عاشقانه و گل و بلبل و رقص و آواز زدیم همه رو ول کردید و گیر دادید به همون پی نوشت آخر... اشکالی نداره درکتون میکنم ، ما همه پشت چراغ قرمز وایستادیم و فقط منتظریم یه نفر پا پیش بذاره و از چراغ رد شه ما هم گازشو بگیریم پشت سرش...

/ 23 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مادر سفید برفی

پیش میاد منم داشتم گاهی از این روزا...خوشحالم که فعلا تویی که گاهی جرات می کنی و به ما هم جرات میدی از چراغ قرمز رد شیم

مادر سفید برفی

پیش میاد منم داشتم گاهی از این روزا...خوشحالم که فعلا تویی که گاهی جرات می کنی و به ما هم جرات میدی از چراغ قرمز رد شیم

پرسپوليسي

به حرفت كه فكر مي كنم مي بينم خودمم گاهي از اين شرايطا داشتم كه از حرف مرگ همون قدر بغض كنم كه از زندگي...

اردیبهشت

[قلب]

فخری

می گن آدم ها هر چقدر زخمی ترند، خواستنی تر می شوند. نمی دونم فلسفه اش چیه ..... منم زیر لب غرغر کنان و می گم: اینم ازون قانون های عجیب غریب دنیای پیر وگردونه هاشه! هوووف فعلآ حس کره ی زمین رو دارم سنگین و آروم و فقط شاهد ولی به آتش فشان های درونم واقفی که...

زهرا(مامان مهتاب

کمی با خودت خلوت کن.یه فرصتی برای خود خودت بگذار.با خودت حرف بزن.ببین مشکلت چیه.باور کن وضع روحیت خیلی بهتر میشه.

جاودانگی(مامان آراز)

راستش من در نوشته ات مشکل ندیدم یا احیانا حال و روز نامناسب.....به نوعی فرو رفتن در عمق زندگی و حقایقی رو دیدم که در پس هر زندگی وجود داره.... با پی نوشت پی نوشتت اوضاع رو چطور می بینی حالا؟ بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوی دوست خوبم؟ می بینی ما هیچ عادت نداریم بریم سراغ گل و بلبل انگار با توپ و باروت زاده شدیم[لبخند] .....و این نوع نگاه در تک تک سلولهایمان رخنه کرده

قاصدک

منم بعضی وقتها این طوریم. وقتی خیلی فشار تحمل کردم. احساساتی می شم. فکر می کنم سوپاپ اطمینانی که بدن برای تخلیه فشارها ایجاد می کنه تا موازنه برقرار بشه. مغزت داره خودش تو را درمان می کنه پس گریه کن عزیزم[قلب]

دوست تو

تازگی دروغ گو شدی ها ها

نیما

این موضوع چراغ قرمز مرا یاد ماجرایی انداخت ... تو هیجده سالگی با پسرای فامیل یک ماشین ژیان استیشن برداشتیم رفتیم بازدید ازغاریدراستان اصفهان ,امام زاده ای یا مسجدی هم نزدیک کوه بود تعدادی در مسجد شب را خوابیدند.. ومن در قسمت عقب ماشین سپری کردم .نزدیک 5و6صبح بود که احساس کردم چیزی به کف ماشین می خورده... یک چشم بسته یک چشم باز ,از شیشه دیدم گله ای از بز حوالی ماشین هستند ویک بز باشاخهاش به زیر ماشین می زنه هرچه از این دنده به اون دنده شدم بزه ول کن نبود وشده بود مزاحم تمام وکمال ..تنم راکشیدم وبوق ماشین رو زدم بزی که زیر ماشین بود باسرعت تمام دوید وبقیه بزها که نمی دونستند ماجرا چیست با فرار این بز دستجمعی بدنبالش تاخت کنان ده ها متر فاصله گرفتنه ورفتندواونجا بود که من معنی اینکه " طرف مثل بز سرش رومی اندازه پایین ومی ره " را فهمیدم