کجایی کارلو کلودی؟!

اردیبهشت از نیمه گذشته و من همچنان مثل یک عروسک چوبی که موهایش یک مشت کاموای قرمز و چشم هایش دوتا دکمه ی سیاه و لباسش یک وجب پارچه ی گل گلی نخ نما است نشسته ام و مثل موریانه به جان چوبی ام افتاده ام و هی ناخن هایم را میخورم. نشسته ام که بیاید و چوب جادویش را با خودش بیاورد و معجزه کند تا جان بگیرم و آدم شوم.

می ترسم اردیبهشت تمام شود و تمام قصه های این مدلی هم و در نهایت خبری از چوب جادو و معجزه اش نباشد ...

میدانم من آدم بشو نیستم!  

 

/ 24 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان عرفان

عزیزم شاید با آمدن خرداد معجزه اتفاق بیفتد![گل]

بیتا

چرا خودت معجزه نمیشی ؟؟؟ با چوب جادویی...

سانیا

خاله وقتی داشتم پست فعلی وبلاگم رو می نوشتم ناخودآگاه نمی دونم چرا اما به تو فکر کردم ... بخونش . نگو که شبیه نوشته ی آینده ی منی.

پاییز مامان آراز

تو خودت آخر معجزه ای فقط باید باور کنی

سانیا

خاله ی عزیزم...

شهرزاد

فری نوشته بودی روزی که بغهمی معجزه ای در کار نیست روز آخر زندگیت خواهد بود من بهت اطمینان میدم اون روز هم از جات بلند میشی و میفهمی که هیچ اتفاق جدیدی نیفتاده . و اون روز بهترین روز زندگیته چیزی که همیشه ازش ترس داشتی اتفاق افتاده و دیدی که مثل همه روزهای دنیا میگذره تازه اون روز از نو متولد میشی. بهت قول میدم دوستم...

بهار

فرانک نازنین دلم برای دل نوشتهای خیس بارانی دلتنگانه ات خیلی خیلی تنگ شده بود و حالا ببین پدر ژپتوی اردیبهشت ماه زندگیت در کجای وجوت پنهان شده که آستین بالا بزند و میان این همه هیاهو ، الماس تراش خورده قلبت را بیابد و بگذارد روی قله ذهنت تا بدانی که چه جواهری هستی و قدرش را نمی دانی ....

مامان سمیر

چرا اين طوري ميگي عزيزم ؟زمان هميشه در حال گذره حالا چه نيمه ارديبهشت چه اول خرداد ..حالا بايد چيكار ميكردي كه نشستي منتظري ؟در مرد ادم بودن يا نبودنمون هم كه بايد بگم ...هيچي نگم بهتره ...

مامان آرتین

باید فکر کنیم که خودمون معجزه گریم! حداقلش برای بچه هامون که معجزه میکنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!