همراه اول

 

  دیگر برنمیگردم به سالها قبل

دیگر با مرور لحظه لحظه اش امروزم را نمی گذرانم

دیگر شب تا صبح از دل شوره بی خوابی نمیزند به سرم که صبح خواب بمانم

و کسی هم بیدارم نکند!

که مادر مفصل پشت سرم اشک بریزد.

نه اشک شوق البته، انگار که راهی قتلگاه باشم*

که دیر برسم آرایشگاه و بهانه بدهم دست آرایشگرانی

که همیشه دنبال بهانه ای میگردند برای غر زدن ولو اینکه تو یک عروس باشی با هزار و یک دلهره و دلشوره

و کسی/کسانی هم پشت سرت آنچنان اشک ریخته باشند که انگار میروی که دیگر برنگردی

که برنمیگردی در واقع هم!

دیگر حتی در "خاطره" ی آنروز و نه هیچ روز دیگری "زندگی" نمی کنم.

بیهوده خوشحال نشوید و نگویید آفرین! بالاخره دست از سر "گذشته" ات برداشتی!

نه، من هیچ ترقی اندیشه ای نداشته ام، باور کنید.

شاید خود گذشته دست از سرم برداشته باشد،

وگرنه من در "آینده" هم نیستم،

در "حال" هم نیستم!

اصلاً معلوم نیست کدام گوری رفته ام؟!؟

یکی بیاید و من را پیدا کند، بدون دریافت مژدگانی ...

 

 

*کاش هیچگاه عشق مادرانه ام آنقدر زیاد نباشد که از آن زنجیری بسازم به پای پسرک و تمام حواشی زندگی اش!!!

 

/ 16 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا مامان پویان

کاش بشود زنجیر نشد... سخت است خیلی سخت... از یادآوری روزی که می رفتم و چنان اشک ریزانی پشت سرم بود انگار که دیگر برنمی گردم و اشک های خودم که تا چند روز خشک نمی شد دلم لرزید ...من آدم گذشته نیستم ولی خاطره آنروز را هیچوقت فراموش نمی کنم... برای تو هم خوشحالم رهایی از گذشته دستاورد بزرگیست حتی اگر زحمت اینکار را خود گذشته کشیده باشد مهم رهاییست... تو خودت خودت را پیدا کرده ای باور کن!

زهرا(مامان مهتاب

سلام.امروز با یک دوست( شهرزاد قصه گو) ذکر خیرت بود.

منصوره مامان نورا

من هرگز این زنجیر رو تجربه نکردم . عشق بود اما زنجیر نبود . هیچ کس هم پشت سرم روز عروسی اشک نریخت ... برای خواهر و برادرهای دیگرم هم! یک چیز طبیعی بود که هر کس برود به راه خودش ، وقتی که به قدر کفایت بزرگ شد ... اما راستش از زنجیری که خودم می سازم می ترسم فرانک جان ...

میچکاکلی

[گل]

پریسا

همیشه رها و آزاد باشی از گذشته و آینده. آدمیزاد دایم در حال تغییره. گم نشدی مطمین باش.

لیلی مامان یونا

راستش خیلی وقتها برای خیلی از مادرها اینجوری هست ولی باید خودمون به خودمون کمک کنیم که جز این مادرها نباشیم

هنا

الهی...عزیزم! امیدوارم که دل مشغولی همیشه دست از سرت بردارد چه مال گذشته چه حال و چه آینده. نگران اون فسقلی نباش تو زنجیر زندان هارون هم به پاش ببندی اون خوب بلده خودش رو آزاد کنه[چشمک]

بهار

فرانك عزيز بي اغراق دلم براي نوشته هايت بسيار تنگ شده بود .. قلمت روي صفحه مجاز انگار تصوير لحظه هايت را نقاشي مي كند .. گاهي با هاشورهاي خاكستري و رنگهاي تيره دلتنگي .. و گاهي سبز و با طراوت و رنگين ... فكر مي كنم هر احساسي كه زنجير باشد و محدوديت به جاي بهشتي از عشق و شادماني جهنمي از هراس و اضطراب مي سازد. زندگي ساده و بي آلايش و زيباست و اين ما هستيم كه گره سنگين بر روزهايش مي بافيم . براي تو نازنين و عشق مادرانه ات روزهاي آفتابي پر لبخند آرزو دارم .

پرسپولیسی

میشه؟ میشه دست برداشت از هر روز حسرت خوردن؟ من که هر از گاهی زار میزنم برای همه گذشته دوست داشتنی ام...