اندر نکـوهـــــــش واریسلا زوستر

 

گویا در پست قبل اندر ستایش ویروس مورد نظر خیلی بیش از حد دلبری کرده و آنچنان با آغوش باز به استقبالش رفتم که پسرک را ول کرده یه دل نه صد دل عاشق ما شده و حالا چند روزیست که ما را تنگ در آغوش گرفته، آنچنان تنگ که به سختی نفس میکشم. از اینکه چه می کشم و چگونه میگذرانم، میتوانم تنها به همان جمله ی تکراری _ دوران خیلی سختی را سپری میکنم_ اکتفا کنم و با همین دلیلِ به مضحکی آبله مرغان تا لب مرگ رفته ام و هنوز هم برنگشته ام! احساس میکنم روی قفسه سینه ام، دل و روده ام و کلا تمام استخوانهایم، بجای پوست، سلفون کشیده اند، دردها را با وضوح و شفافیت خاصی حس می کنم، این هم یکی دیگر از چیزهای کمیابی که لابد تجربه اش لازم بوده برایم!

چه کسی باورش میشد یک شب مثل آدم بخوابم و یک روز با یک صورت مثل ته دیگ عدس پلو از خواب بیدار شوم! (اگه میخواهید بنویسید اَ اَ اَ ه ه ه من دیگه ته دیگ عدس پلو نمیخورم، زحمت نوشتنتون رو کم کردم. تازه مثال های جالب تری هم دارم که به دلایل فنی نمیتونم بنویسم)

  

پ .ن.1: اینبار اگر خواستید اندرستایش کسی حرفی بزنید ترجیحا اول میزان جنبه طرف را خوب بسنجید، باور کنید ویروس ها و آدم ها شباهت های زیادی باهم دارند.

پ.ن.2: دوستان آبله مرغان نگرفته ی آنور آبی ، همین امروز برای زدن واکسن اقدام کنید. تحمل حالی مثل حال الان من یک چیزی تو مایه های "غیر ممکن" است!

پ.ن.3: دوستان آبله مرغان گرفته ی اینور آبی که دربه درِگرفتن عکس یادگاری از من هستند می بایست خدمتشون عرض کنم که : عُمــــــــــــــــــرَن! من تا اطلاع ثانوی قابل رویت نمی باشم.

پ.ن.4: در میان این همه تب و درد و پوستِ سلفونی، اینکه یک نفر از یک رابطه ی خیلی دور خاموش! زنگ بزند و تو همچنان در شوک دیدن نامش روی صفحه ی موبایلت باشی، حالت را بپرسد و بگوید دو شب است که خوابت را دیده که مادام گفته ای :سردمه میشه پتو بکشی روم! خودش از عجایب چندگانه ای است که در این بیماری تجربه کرده ام. (البته در اینکه من باید یک فکر جدی برای این روح سرگردان همیشه ولم بکنم شکی نیست!)

/ 42 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سانیا

فرانک تو زنده میمونی به شرطی وقتی که 70 ساله ت شد و نوه هات اومدن خونه ت و تو هوای برفی داشتن بستنی لیس میزدن تا صبح خودخوری نکنی . :)

سانیا

خاله امروز مانتوی آستین سه ربع بنفش پوشیدم و از خوشحالی آرایش کردم رفتم یونی . به هر کسی که تشخیص دادم ظرفیت داره هم لبخند زدم!به زودی من و دوست محمد که اونم همین عملیات بنفش پوشی اینها رو داشت رو میگیرن . خواستم بگم مراقب خودت باش و گریه نکن برای جوونی من . باور کن تو یونی ما این یه حرکت سیاسیه:))

افرا

سلام ميام ميخونمت ها فقط وقت نميكنم كامنت بذارم[ناراحت]

فرزاد

سلام مجدد حالتون چطوره ؟ امیدوارم هر چه زودتر بهبودی کامل حاصل بشه. ( پاسخ درگوشی: راستش خیلی فضاهایی که قبلا می نوشتید رو دوست داشتم بیرون آوردن دست از پنجره ماشین / پارکینگ تاریک / تنها نشستن در ماشین زیر بارون / ناخواسته ای که خواست بماند و... ) مواظب خودتون باشید.

سانیا

نه خاله جان ، دلت خوشه ها . اگه به معنای عام خوب بودن در نظر بگیریم ، محمد فاجعه ای بیش نیست ، از نظر اخلاقی ! منتها من در این بچه یه چیزهایی میبینم.

سانیا

وای خاله نگو با این سن و سال می ترسم . تازه اون موقع ها قصد دارم شوهر کنم من :))

سیب کال

کجایید شما؟ دیگه باید حالتون بهتر شده باشه پس چرا نیستید؟[ناراحت]

سالسا

[نیشخند] عزیزم ما درست در کریدور یکی مونده به آخر جهت مخالف شما بودیم...بذار بگم...اتاق روبرویی الهام ه و ارغوان و ساناز و اینا! حالا اونی که قدش کوتاه بود ابروهای پیوسته پری داشت و آب 77یا 78بود و اتاق ناقل آبله مرغان و همیشه میخندید اسمش الهه بود یا الهام!!!! سپس بیابید پرتقال فروش را![چشمک]

پرسپولیسی

آخ آخ... امان از این مریضی ها... چه بد شد که وقت بچگیت نگرفته بودی ... خیلی دردناک بوده حتما... واقعا سخته...