از سرزمین های شمالی

روزهایی هستند که در آن توان جسمی و روحی باهم به صفر می رسند، این روزها را میتوان روزهای بحران نامید، روزهایی که مقصد هی دورتر میشود و قدمها هی کوتاهتر و ضعیف تر! روزهایی که هرچه میدوی فقط درجا میزنی و راندمان صفر مطلق است، تازه اگر شانس بیاوری و منفی نباشد... در یکی ازین روزها بودم که آرزو کردم ای کاش میشد پسرک را بزنم زیر بغلم و بروم  یک جای دور. خیلی دور، فارغ از تمام نگاه ها و حرفها و حدیث ها. از قضا بخت یارم بود و از آن وقتهایی بود که فرشته ی آرزوها بیکار درست بغل دلم ایستاده بود_از آن وقتهایی که میگویی کاش چیز دیگری از خدا خواسته بودم_ و شرایطی بطور معجزه آسا فراهم شد تا بروم نه حالا خیلی دور تا همین شمالِ خودمان البته. همین سواحل زیبای دریای خزر که هیچ وقت برایم تکراری نمیشوند.

هوا به نهایت گرم بود و درجه رطوبت فکر کنم تا نود درصد هم رسیده بود و همه چیز برای به عمل آمدن خوشه های برنج مهیا، با اینحال برای من هم بد نبود، می نشستم کنار دریا، پسرک را رها کرده بودم از هر نبایدی و کاری نمانده بود که نکرده باشد، تا شاید از زندان زندگی آپارتمانی آزاد شود، تا شاید حس های خستگی ناپذیر و نامحدودش ارضا شوند، تا شاید کمی، تنها "کمی" آرامش بگیرد، بماند که زهی خیال باطل بود و بس، مهم نبود، مهم نیست، دیگر در این مورد حرفی نخواهم زد، چرا که آنقدر برای همه نامانوس است که بیشتر به  داستانهای فکاهی می ماند، حق دارند البته، تصورش هم حتی غلو به نظر می رسد، تا نباشی و نبینی... بگذریم...

داشتم میگفتم، کنار دریا می نشستم و افکارم را هم مثل پسرک رها میکردم بروند برای خودشان هرکجا که میخواهند، به سه سال پیش همین ایام، حتی به هشت سال پیش، هر چند که گرمی و رطوبت زیاد هوا باعث میشد که مثل برنج آنهم از نوع کته_ اما خوب قد کشیده و دَم کشیده _ بهم چسبیده باشند، و تنها حوالی همین  چند روز پیش، نه آنطرفتر، پرسه بزنند و با رویایی خیس برای خودشان سرگرم باشند، حتی شبها روحم هم زیاد دور نمیشد، تا همان سقف چوبی ویلا بالاتر نمی رفت و همان حسِ شناوری، همان صدای موج، همان که احساس میکردم تخت روی آب شناور است و سقف چوبی بالا پایین میرود، همان که خوابهای رنگیِ کوتاه می دیدم، همان که به کسی و چیزی فکر نمیکردم، برایم کافی بود. همه چیز آرام بود و غصه ها خوابیده بودند، بی آنکه خوشبختی ام مهم باشد. اصلا مگر خوشبختی چیزی غیر از این میتواند باشد؟!؟

حیف که همه اینها منوط به همان ساحل دریا و شن های داغ و رویاهای خیس و مرطوب بود... همین که کوهها را رد میکنی، همین که افکار نم گرفته ات دوباره خشک میشوند، همین که میرسی به "دوباره" هایی که بی صبرانه آنطرف تونل های پی در پی انتظارت را می کشند، تعریفت از خوشبختی تغییر میکند، انتظارت هم از زندگی زیاد میشود انگار. جیغ ها بلندتر میشوند و غیر قابل تحمل تر، شب ها طولانی تر و خواب ها خاکستری..... ای کاش زندگی در همان سرزمین های شمالی خلاصه میشد، کنار همان دریایی که "از دور" همیشه آرام است...

/ 30 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسل بانو

دريا حال و هواي آدمو عوض مي كنه ولي به قول تو از كوه ها كه رد ميشي و ميرسي به دوباره ها و تكرار ها همه چيز به حال اول بر ميگرده . منم رفته بودم ولايت تازه برگشتم . پست جديد نوشتم . بيا بخون .راستي ممنون كه خواستي برام يه نخ سيگار بخري شايد كمي آروم بشم . [ناراحت]

شکلات تلخ

درود بانو ... همیشه درسفر ...[گل][گل][گل] ممنون که به من سرزدید، بازهم تشریف بیارید، خوشحال میشم[گل]

مادر سفید برفی

یه روز از همین روزا دل به دریا می زنم... جالبه من هیچ وقت تو تصورم رفتن تنها به یه جای کویری نیست همیشه یه کلبه جنگلیه توی شمال

مامان آرتین

همیشه به سفر . ایندفعه اومدی شمال یه سری هم به ما بزن . خوشحال می شیم.

منصوره مامان نورا

این پست را خیلی دوست داشتم . انگار حال و هوای دلم را داشت با نگاهی دوباره به واقعیتهایی که گرچه تلخند اما هستند و تمام هم نمی شوند . گفتن از روزهایی که مقصد هی دورتر میشود و قدمها هی کوتاهتر و ضعیف تر! ... این پست را دوبار خواندم و لذت بردم . خوب است که دردهای مشترک را با هم تقسیم می کنیم و می فهمیم که در چیزهایی که به دردمان می آورند دست کم تنها نیستیم ...

گل

سلام بانو تولد شازده امیر سام و سالگرد عقدتون مبارک. چه خوب که سفر شمال حسابی مزه داده. من یه پسر کوچولو تو بچه های فامیل میشناسم (البته الان بزرگ شده!!) که با دندوناش استکان چای رو تو دهنش می شکست!! از دیوار صاف بالا می رفت و ... نمی دونم چرا از پسری که می نویسی یاد او می افتم!

فریبا

سلام .خوبی؟من مدتیه نمینویسم و البته مدتیه که در دنیای اینترنتی هم کمتر هستم!اما خدا رو شکر سلامتیم.نعمتی که همیشه شاکرش هستم...با همه مسائلی که در نمایشی فریبنده ما رو در خودشون غرق کردند......مراقب خودت باش...........

مريم

عزیززززززززززززززززززززز دلم... مراقب سلامتی ات باش.[گل]

پرسپوليسي

سلااااااااااااام دلم برات تنگ شده بود جدي مي گم...[ماچ] چقدر اسم تيترت رو دوست دارم... منم گاهي توي اين روزهاي بحران از اين ارزو ها دارم خيلي هم عميق ارزو دارم اخريش توي يه روز سخت همين چند وقت پيش اين بود كه توي جاده چالوس البته نه نزديك جاده توي يه جاي مه الود خلوت يه كلبه چوبي كوچولو بود واسه استراحت چند روزه هر چند كه نشد... ولي چه خوب كه يه فرصت اندك برات پيش اومدو به قول تو خوشبختي مگه غير از اينه... چقدر خاطره ها رو دوست دارم ... ادم خاطره بازي ام انگار... ولي به قول تو مگه روزمرگي ميذاره كه حتي با همين خاطره ها خوش بود...

دوشنبه

من تنها بودمو دل تنگ دانه های برنج پر قد بی نمک اما