عادت میکنیم...*

اینها را نمیگویم که بگویی میگذرد، عادت میکنی، عادت میکند

اینها را خودم هم میدانم که میگذرد، که عادت میکنم، که عادت میکند

تا بوده همین بوده،

همه عادت کرده ایم، عادت میکنیم،

میخواهم تو حالم را بدانی، بفهمی

میخواهم کمی با سایرین که دورترند و بی خبر از همه چیز، برایم فرقی داشته باشی

برایم حرفی بزنی که با بقیه فرق داشته باشد

از آنهایی که من میدانم و تو میدانی

که عادت نمی کنم

که عادت نمی کنی

 

×"عادت میکنیم " نام رمانی از زویا پیرزاد که البته "چراغها را من خاموش میکنم" اش را بیشتر دوست داشتم.

/ 13 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساعتها

و البته تپل!ماشاا...

فخری

خیلی سخت ولی یاد گرفتم که خاطرات شاید برای شعر شدن، طرح زدن، نوا شدن باشند اما جای هیچ خاطره ای برای ماندن در فکر و روح نیست....اثر وقایع شاید بیشتر قابل تامل باشن. من این کتابها رو نخوندم که!!![خجالت]

فخری

خدا ازت راضی باشه این کد امنیتی رو پیچوندی .خیلی اسباب زحمتمون میشد.[شیطان]

لیلا مامان پویان

[قلب]

پاییز مامان آراز

آنهایی که من میدانم و تو میدانی که عادت نمیکنیم . آن دسته از وقایعی که عادت نمیکنیم در عین سخت بودن چه سازنده اند . [خجالت]من هم این کتابهارو نخوندم[خجالت]

قاصدک

به نظر من عادت نمی کنیم بلکه یاد میگیریم چطور با موضوع کنار بیاییم. هر روز از یک زاویه متفاوت نگاه می کنیم و اینقدر این کار را تکرار می کنیم تا زاویه مناسب حال خودمان را پیدا کنیم. تا با نگاه کردن از ان زاویه خورشید چشممان را اذیت نکند. تاریکی مانع دیدمان نشود و تصاویر زیباتر و درد کمتری حس کنیم و کمی ارامش بیابیم. این کتابها را خوندم و هر دو را دوست داشتم توصیه می کنیم همه خانمها کتابهای پیرزاد را بخوانند درد مشترک همه خانمها را بیان می کند.

maryam

اونجایی که سهراب به آرزو اطمینان می دهد که آیه به ازدواج دوباره مادرش عادت می کند... راستی؛ پس چرا من عادت نمی کنم؟ خیلی ها به من هم گفتند عادت می کنی. ولی چرا نشد؟ چرا عادت نکردم؟

اردیبهشت

نمی دانم...

عسل بانو

عادت می کنیم رو من پشت در اطاق عمل بیمارستان کسری شروع کردم و در طول سه روزی که مادرم در آی سی یو قلب باز بستری بود تمومش کردم درست با تمام شدن داستان زندگی مادرم . خاطره ی تلخش رو برام زنده کردی . شاید هم تلخ نباشه . نمیدونم اون دو سه روز من بودم و مادرم و " عادت می کنیم "

پرسپولیسی

اگه اشتباه نکنم هر دو تا رمان رو خوندم... یه تصویر هایی ازش یادمه خیلی وقت پیش خوندم... خیلی زیاد نمی پسندم اما خوب بود ولی چقدر حرفای پستت به دلم می شینه... می دونی گاهی دنبال همین دلیل بودم چرا می نویسم... چرا می گم چرا درد و دل می کنم و گاهی از حرفای تکاری و دلداری های احمقانه خسته می شم دلم می خواد این جمله ها رو فریاد کنم: خودم هم میدانم که م یگذرد که عادت می کنم که عادت می کند... میخواهم برایم فرق داشته باشی ... (دلم می خواد گاهی پستی از تو باشه که انقدر تعریف و تمجید نکنم و هی نگم موافقم و منم همین حس رو دارم اما چی کار کنم کارت درسته بدون اشکال می نویسی و من همه حرفات رو می فهمم و اونقدر عاقلانه و درست نوشتی و همه چیز رو خودت لحاظ می کنی که چیزی نمیمونه شما اخه خیلی از من بیشتر و بهتر می فهمی چی می تونم بگم... یعنی با شخصیتی که ازت شناختم جدا نمی تونم چیزی بگم )[گل]