صبوری میکنم تا واژه ها کامل شوند*

میدانم که باید بنویسم. میدانم که باید دستهایم را رها کنم روی کیبورد ... اما واژها از من فرار میکنند، انگار که داریم با هم قایم موشک بازی میکنیم. باید بدوم و در پستویی، جایی گیرشان بیاندازم، بیارم پیش بقیه ها تا جمله ای شوند یا پاراگرافی وقتی کت بسته میاورمشان آن قبلی ها فرار کرده اند و در حال فرار هم یک چیزهایی میگویند. یک چیزهایی تو مایه های "نه " و "نباید" و "بی خیال" و از این حرفها... بعد من این یکی ها را میگذارم همانجا اول سطر و ازشان قول میگیرم که تا برگشتم ترکم نکنند و آنها هم با چشمهایی پر از تردید سرشان را به علامت تایید تکان میدهند... و من میدانم که هنوز نرفته زده اند به چاک. حتی می دانم که دارم بیخودی ژست اعتماد به خودم می گیرم. من چیزهای زیادی میدانم که میدانم باید بنویسم شان. اما کی و کجا و چگونگی اش را نمی دانم!!!!

پ.ن.1. همینم مانده که واژه ها هم برایم ناز کنند!

پ.ن. 2.در این میان هستند معدود واژه هایی که همراهی ام میکنند. اما حالشان هیچ خوب نیست و به شدت دچار کمبود حرف شده اند. همه را از دم درازکش بستری و بهشان سرم وصل کرده ام سرشار از :میم، واو، ه، ی، کاف ، گاف...

* سید علی صالحی

/ 13 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پدرخوانده

بهرحال پسر خورشید بودن ناز کردن هم داره ، بعد به نمایندگی از کلیه حروف مراتب اعتراض خودم رو اعلام میکنم چرا فقط میم و واو و ... . بعد آماده ام که از کلمات فراری رو مراقبت کنم تا فرار نکنن بشرطی که تهدیدمون نکنی به نوشتن چیزهایی که میدونی چون خیلی خطرناکه. [تعجب][اضطراب]

نسرین

من حسابی منتظر خواندن دانسته هایت هستم باید برای فرار نکردن واژه هایت فکری کرد

لیلی

عزیز دلم نه سالگی درخت پربار و توانای زندگیت مبارک باشه. برای تبریک گفتن به یک دوست عزیز، آنهم مناسبتی این چنینی، هیچ وقت دیر نیست به خصوص که پستش هم با عکسهایی این چنین زیبا آراسته باشد...

مادر بچه ها

چه بی‌سلیقه‌اند واژه‌ها اگر از واژه‌پرداز توانایی مثل تو گریزان باشند...می‌دانم که دست آخر رامشان می‌کنی[چشمک]

لیلا مامان آراد

چه گمان واهی دارند واژه ها که فکر میکنند میتوانند از نویسنده ای چون تو بگریزند!!!!!!!!!

پرسپولیسی

فکر کردم این واژه ها فقط با من سرناسازگاری دارند نگو نخیر... همه گیر شده... بذار برن... خودشون به ته خط میرسن برمی گردن همین جا ... همین جای اشنای قبلی پی تصویر کردن یه رویا هر چقدر هم بیات...

فخری

تصمیم گرفتی از ننوشتن بنویسی.راحتتره! هيچ کنش و واکنشی نباشه انگار. يک گام جلوتر از تماشا گذاشتن جرأت می‌خواد، هر از گاهی اميد می‌خواد. اميد به اينکه اين کار را بهتر میکنه و نه بدتر. اميد نباشد آن وقت جرأت هم نيست آن وقت دوباره می‌شوی همان ناظر بی‌طرف و بی‌بو و بی‌خاصيت. عين مغازه‌دارهايی که نزديک غروب صندلی‌شون رو می‌ذارن بيرون و خيابون رو تماشا می‌کنن و می‌شن جزيی از دکور خيابون.