در این دنیای بی قانون

قانونمند بدنیا آمدم ، قانونمند دندان درآوردم ، راه رفتم .... رشد کردم ، حتی مداد دست گرفتنم هم قانون داشت ، پدرم وقتی از جلوی اتاقم عبور میکرد میگفت باز که مداد رو بَد دستت گرفتی! ، مادر میگفت باز که پاک کردی! پاک کن های من همیشه نو بودند ، نوی نو! و اگر گم نمی شد هیچ وقت به پاکن بعدی نمیرسیدم ، چون در قانون خانه ما دلیلی برای اشتباه نوشتن و بدخط نوشتن وجود نداشت ، بنابراین پاک کن وسیله ای کاملا تزئینی بود ، خصوصا که خورده هایش هم روی زمین میریخت و خانه آنقدر تمیز بود که خورده پاک کن به راحتی دیده میشد...  در خانه ما بچه ها به مهمانی نمیرفتند معمولا و اگر هم ناپرهیزی میشد در برابر تمام تعارفات شیرینی و شکلات و میوه فقط باید میگفتم : مرسی ، میل ندارم! موقع غذا خوردن تمام حواسم به این بود که دانه برنجی روی لباسم نریزد و زیر زیرکی نگاه پدر را می پاییدم که مراقب بود خورشت را با برنج هم نزنم و حتما از جلوی بشقابم شروع کنم و بترتیب با حفظ زیبایی ظاهر به انتها برسم ، باید جوری میخوردم که یک دانه برنج هم نماند... قانون این بود ، باید به اندازه ای که میل دارم بکشم نه یک دانه بیشتر ، بنابراین در مهمانی هایی که غذا مزه زهرِ مار میداد نمیدانستم بغضم را قورت بدهم یا زهرمار را !!!! زشت بود اگر صاحبخانه میفهمید که من غذایش را دوست نداشته ام ...

 بر عکس اگر کسی مهمانمان بود من باید تمام اسباب بازی هایم را ، تمام آنهایی که حتی خودم سالی چندبار اجازه بازی با آنها را داشتم ، با کمال میل به بچه مهمان میدادم ، اجازه میدادم همه چیز را بردارد ، دست بزند ، کثیف کند و من فقط لبخند بزنم ... اسباب بازی هایم همه نوی نو بودند و هستند الان هم ، اگر هم از جنس بد خودش اتفاقی برایش می افتاد پدر با مهارت تمام آنها را بهم می چسباند ، این شد که من هم در چسباندن و تعمیر چیزهای ظریف تخصص ویژه ای پیدا کردم ، در خانه ما نه ظرفی میشکست نه لیوانی لب پر می شد ، در خانه ما سفر ،زمان مشخص داشت ، سالی یک بار در زمان تعیین شده از اول سال!

 

در خانه ما نشستن و برخاستن هم آداب خاص خودش را داشت ، کلا همیشه باید مراقب بودم، مراقب لباس پوشیدنم ،حرف زدنم ، سوال هایم ، حتی افکارم ، مبادا کسی را برنجانم ، مبادا بی احترامی کنم ، مبادا از ممنوعات عبور کنم ، آنچه دلم میخواست اصلا معنی نداشت ، باید آنطور بودم که "شایسته" بود، البته قوه مجریه خانه ما سیاست عجیبی داشت ، نه از دعوا خبری بود نه تهدید نه زور ... تنها یک نگاه بود و این قانون که " کسی نباید از دستمان ناراحت شود!" حالا چه کسی عزیزتر از پدر و مادر!؟! من هم که نور چشمی آنها بودم!

کلا در برابر همه چیز و همه کس تنها باید لبخند میزدم و در برابر دیگران سر تایید تکان میدادم ، این بود که بچه ی نمونه فامیل شدم و آدم خوبه ی همه داستانهای دوروبرم و بسی خرسند و مفتخر ، بی خبر از هزار چرخی که سیب زندگی در مسیر افتادنش از درخت می خورد!!

 

حالا در خانه ما ، این پدر و پسر تا جایی که می توانند قانون شکنی میکنند مضاف بر اینکه اصلا قانونی وجود ندارد در واقع... در واقع اول فقط پسری بود که گیر یک همسر قانونمند و غرغرو افتاده بود که هر جمعه یک لیست از کارها ، خرید ها ، و کلیه برنامه های هفتگی می نوشت و به یخچال میزد و هی اصرار داشت که همه چیز در زندگی سر جای خودش باشد ، در این گیر و دار پسر دیگری آمد و پسر اول شد پدر و پسر دوم یک سور زد به پسر اول که همان پدر باشد! پسر دوم تا دلش خواست زد و پرت کرد و پاره کرد و شکست و پدر هم بدون اینکه کوچکترین سعی ای در درست کردنش کند به راحتی همه چیز را دور می انداخت ...

 

مادر هی تکه اسباب بازی و کتابهایی که در همان لحظه اول به رحمت خدا میرفتند را جمع میکرد تا روزی که فرصت شد – در پیروی از همان رسم دیرینه پدرش- بچسباند ، درست کند اما تا رویش را برمیگرداند پدر تکه های اصلی را دور ریخته و مادر میماند با یک سری خورده ریزه بی ارزش ... و نمیخواست باور کند که "بعضی چیزها ارزش بهم چسباندن را ندارد ، بعضی چیزها اصلا درست شدنی نیست ، بعضی چیزها را باید ریخت دور، بعضی وقتها باید شکست و به صدای شکستن گوش داد، باید تجربه کرد" ... برایش سخت بود که بپذیرد یک عمر بر خودش سخت گرفته ، یک عمر پایبند یک سری قانون بوده که جز به به و چه چه مردم برایش هیچ حاصلی نداشته که آن هم مدتهاست دیگر راضی اش نمیکند ... یک عمر خودش را در چارچوبی که تنها ساخته و پرداخته ذهنش بود ، زندانی کرده در واقع ! سخت بود که اعتراف کند این زندگی بی قانون ، بی اما و اگر ، ممکن است ایده آل نباشد اما چقدر راحتتر است !...و حالا بعد از اینهمه سال ، فکرش را هم نمیکرد که این قانونمندی ها روزی مثل یک زخم کهنه سرباز کند و ابعاد بزرگتری از زندگی اش را درگیر نماید ... 

.

.

حالا مادر پا به پای پدر و پسر خراب میکند ، میشکند ، دور می اندازد ، غذایش را از هرجا دلش بخواهد میخورد ، روی لباسش هم میریزد! و هر ممنوعی را ممکن میسازد ، حتی با لاک نماز میخواند! ...و هربار ، هربار که قانون شکنی میکند ، ناراحت که نمیشود هیچ ، در ته دلش خنکی خاصی احساس میکند و نفس عمیقی میکشد مثل یک جور حس انتقام ...... فقط دلش میسوزد برای آن همه تلاشی که پدر مادرش عمری رشته کردند و او پنبه !!!  

 

/ 29 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
masi

اين درد هفتاد هشتاد درصد خانمهاست عزيزم. تو تنها نيستي

فرناز

راستی !!! برای عملیات انتحاری حاضرم! اول من بیام اونجا یا اینکه تو میای؟!

فرناز

راستی !!! برای عملیات انتحاری حاضرم! اول من بیام اونجا یا اینکه تو میای؟!

شهرزاد قصه گو

من عاشق قانون شکنی هستم! چه قانونی‌ از این بهتر؟ لذت ریخت و پاشت را ببر عزیزم[چشمک]

مامان الینا

منم خیلی وقتا با این مشکل همینطوری دست و پنجه نرم کردم البته انصافا نه به شدت تو در هر دو طرف. ولی من موندم این پسر تو چیکار میکنه نصف بیشتر روز رو پیش خانواده قانونمند تو سر میکنه . اونا رو بی قانون کرده یا اونجا قانونمند میشه؟ یا بازم طبق معمول تو این وسط عذاب میکشی؟

شهرزاد

خوب باید بگم من خیلی قانونمدار بزرگ نشدم و همیشه خدا هم همونطور که در جریان هستی روی لباسم غذا ریختم دوغ هم ریختم و سس و ... ولی اون قسمت رو که باید همیشه لبخند بزنی و کسی احیانا حتی یک کوچولو از دستت ناراحت نشه رو میدونی که عین همیم کاش این یکیو میشد کاریش کرد کاش یک کم آدم میشدم.

س.ع

سلام اين نوشته پسر اول است كه تا چند وقت ديگر قرار است تغير ماهيت داده و به پدري ... تبديل شود ! پسر اول منتظر پسر دوم است . چند روزي است كه حس كنجكاويم ارضاء شده و با پيشرفتي كه در دنياي پزشكي رخ داده است ديگر لازم نيست 9ماه كامل را منتظر باشي تا از پسر يا دختر بودن فرزندت اطمينان پيدا كني . از همان لحظه اي كه گفته شد فرزند آينده ات پسر است حس عجيبي دارم . نه خوشحالم و نه ناراحت . كمي نگرانم و البته كمي اميدوار . از اينكه قرار است مرد ديگري وارد زندگي ام شود و اينكه شايد بعد از مدتها جاي مرا در خانه بگيرد هراسانم . اما اميدوار از اينكه خداوند فرصتي ديگر به من داده تا نكاشته ها و نداشته ها و نكرده هاي خويش را بار ديگر توسط پسرم انجام دهم. فقط اميدوارم بعد از چند سال همسرم حس و حال الان تورا نداشته باشد و ما دو نفر همسر و پسر خوبي براي او باشيم .

قاصدک

به نظر منم قانون مند بودن بد. من همین الان همین مشکل را دارم و فقط خودم زجر می کشم و بقیه بی خیال هرجور دلشون می خواد رفتار می کنند. پس از بی قانونی لذت ببر

دوشنبه

راستی خوب دوره ای است همه ی تجربه های متضاد در بازه ای کوتاه از زندگی می اندیشم پس هستم

پرسپوليسي

همون قانون مندي ها تو رو انقدر صبور و اروم بار اورده، هميشه خيلي چيزها دست به دست هم ميدن تا ما تو جايگاهمون درست كار كنيم!!!! شايد لازم بوده براي اين پدر و پسر، مادري صبور و قانون مند و شايد لازم تر بودن اين پدر و پسر براي تو تا بشكني بعضي از حفاظ هاي بي دليل رو اما هميشه توي تمام قانون ها استثنا هست و توي هميشه نشكستن گاهي شكستن لازمه و برعكس