یه راهی پیش روم بذار

 

باران را دوست دارم

برف را دوست تر دارم البته

زبان برف را من میفهمم

دانه های برف با من حرف میزنند

دلم میرود وقتی میایند وحشی وحشی

و در دستانم می نشینند آرامِ آرام

دلم گرم میشود وقتی جمع شان میکنم توی مشتم

همان مشتم که اندازه دلم است

مشتم را که باز میکنم و دلم را ، گلوله ای شده اند

از گلوله ها آدمی میسازم، سری، دلی و لبخندی با تکه چوبی

دلم میریزد وقتی می بینمش:

آدمی را که خودم ساخته ام

که دلش اندازه ی مشتم است

و زبانش را فقط من میفهمم

که وقتی دلتنگش میشوم در آغوشم آب میشود و می میرد

و تا آخرین لحظه ی مردن برایم می خندد...

و هر بار چه ناباورانه نگاه میکنم زنی را که دلتنگی اش را خاک میکند

و آدمی را که خودش ساخته

که دلش اندازه ی مشتش بود

.

.

و تکه چوب نشان لبخندش را تا برف سال بعد به یادگار نگه می دارد....

 

پیشنهاد برفی: دانلود این آهنگ گروه  سون : یه راهی پیش روم بذار   یه کم بهم فرصت بده....

عکس: بوستان آرارات - صبح اول وقت- اثر هنری خودم- با موبایل از داخل ماشین

/ 16 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلی مامان آراز

برف اومده؟ یعنی تا این حد زمستونه؟ راستی فرانک جان شعر از خودته؟ چقدر قشنگه...

پاییز مامان آراز

ما هم لذت وصف ناپذیر برف را یک روز قبل از شما داشتیم . خدایا برای رحمت بی پایانت سپاس

منصوره مامان نورا

چقدر این عکس حس حال خوبی داشت ، چه مجسمه ی زیبایی !! ... انگار یک نفر دارد با تمام خضوع در برابر زیبایی طبیعت کرنش می کند . نوشته ات هم زیبا بود . مثل تمام نوشته های دیگرت ... پاینده باشی فرانک عزیز ... یک یادداشت کوچک هم برایت زیر کامنتی که گذاشته بودی گذاشتم .

لیلی مامان یونا

چه عکس هنری قشنگی [قلب] من خیلی برف دوست دارم ولی متاسفانه تو شهر ما خبری از برف نیست [ناراحت]

لیلا مامان پویان

چه زیبا سرودی احساس روز برفی ات را[قلب] اینجا بیست سانت برف نشسته بود ولی من تهران نبودم...

فخری

چه زیبا بینی و ظرافتی ...لذت بردیم رفیق (توجه کردی چه انسانهای نازنینی هستیم در حدی که نگو و نپرس با 4 تا دونه برف و بارون و یه آسمون آبی از تمام سوراخ و سنبه هامون احساسات در فیلد های گوناگون فوران میکنه.) به نظرت چرا؟ [ماچ]

مامان آمیتیس

چقدر از اون تکه اش که نوشتی تا آخرین لحظه مردن برایم می خندد.. خوشم اومد. خیلی قشنگ نوشتی.

قاصدک

بسیار زیبا بود. ولی من نبودم و برف را ندیدم. در ابرهایم متفکرانه به متن زیبایت می اندیشم

پرسپوليسي

همذات پنداري ندارم... اصلا اين دانشگاه نصف احساسات زندگي من رو كور كرده باشد كه با پايانش احساساتم برگردن... اما در هر حالا الان براي من بارون و بف يعني سرما يعني هر چي لباس بپوشي بازم توي اون صبح هاي كوفتي توي اون كلاس هاي كوفتي تر دماي بدنت تنظيم نميشه كه نميشه يعني تا زانو خيس بشي يعني دستات درد بگيره يعني ماشين گيرت نياد يعني استاد الاغت نفهمه كه تو چقدر راه اومدي و چيدر راه رو بايد توي اين سرما برگردي ... اه...