این "من"حرف نمی زند!

 

 این روزها ناخن هایم را از تهِ ته میگیرم. اینقدر ته که با برخورد به هرچیزی میسوزد اما در عوض سرو صورتم و کلا هرجایی که دستم برسد را نمی کَنَم. این روزها افتاده ام به جان خانه ام، به جان وسایل اش با همین ناخن های از ته گرفته ام و هی میسابم و هی میشورم و هی میسوزد... (البته کمکهای مسواک قدیمی آقای همسر بی تاثیر نیست). این روزها لابه لای این به جان خانه افتادن ها، همه چیز را پاره میکنم و می اندازم دور! و آنهایی را که پاره کردنی نیستند را هم با یک لگد از اتاق می اندازم بیرون، بعد، علاوه بر انگشتان دستم، انگشتان پایم هم هی تیر میکشد و هی میسوزد...

این روزها هر صبح سرماخورده ام، گلویم چرک کرده و سینه ام درد میکند، آب نمک قرقره میکنم و خوب میشوم، به همین راحتی! ...تا صبح روز بعد. برگشته ام به شیوه ی نیاکانم و دوران ابوعلی سینا.

این روزها چند کتاب را در ژانرهای مختلف با هم همزمان میخوانم، بدون هیچ درگیری! از این یکی درمیایم و وارد آن یکی میشوم به راحتی، انگار که از اتاقی به اتاق دیگری رفته باشم و در را هم پشت سرم محکم میبندم! آنقدر آدم حرف زدن بودم که فکر میکردم اگر روزی به هر دلیلی نتوانم حرف بزنم، قطعا خواهم مُرد،...نمُردم و به جای من تمام نویسندگان مرده و زنده ی دنیا حرف می زنند و قطعا حرفهای بهتری هم برای گفتن دارند.

این روزها برای 5 دقیقه سر بر روی میز گذاشتن تا جایی که میشود به پسرک باج میدهم و آنهم درست در همان 5 دقیقه چند بار جیش و پی پی میکند، چند مدادرنگی را تا ته میجود و نوک وسطشان را در میاورد و زیر شیر آب میگیرد و بعد دست رنگی اش را به همه جا میمالد، چند کیک شکلاتی با شیر و سیب و نون و پنیر و لواشک میخورد و بعد فریاد میزند که "دارم بالا میارممممم"... آخرین ورژن باج دهی ام همین دیروز بود که هر چه میگفت و هر چه میخواست گفتم باشه و هی گفت موهاتو قیچی کنم؟ باز هم سر تکان دادم، فکر کردم شوخی میکند که نکرد، این را بعد که بلند شدم و چند دسته از موهایم ریخت زمین! فهمیدم. اما اگر بگویید لحظه ای، ذره ای، ناراحت شدم، نشدم!

این روزها گاهی اگر فرصتی پیش بیاید (مثل جمعه ها صبح زود) می نشینم جلوی آیینه ی کوچک ضربدر پنج ام و بجای اینکه بپرسم چه کسی در این دنیا از همه زیباتر است، موهای تازه سفید شده ام را میشمارم. این هفته هم که بگذرد میشود 6 تا!  "یادگاری ست که در این گنبد دوار بماند"، می شنوم، هنوز با من حرف میزند، بی آنکه چیزی بپرسم، آیینه را میگویم، با اینکه روی دهانش، یک چسب پهن زده ام!

این روزها حال من خوب است، باور کنید!

من، این زن دیگری را که این روزها به جای من زندگی میکند، با ناخنهای از ته گرفته و 6 عدد موی سفید، همان که حرف نمیزند اما حرف های آیینه را می شنود، دوست دارم.

/ 41 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا(مامان مهتاب

چقدر خوب که خودت رادوست داری گاهی اوقات لازمه آدم ریتم زندگیشو تغییر بده تا تجربه های جدیدی داشته باشه.... کاش یک پست در مورد امیرسام مینوشتی.بیشتر از اومینوشتی.من مشتاق خواندن در برای پسرت هستم.

سالسا

خواب دیدم من و تو رفتیم سلف مرکزی... کباب کوبیده میدادند! فکر میکردم ما که اینقدر به هم نزدیکیم چرا تا حالا هم رو ندیده بودیم پس!!!

قاصدک

خوشحالم عزیزم که در حال و هوای عید قرارداری و از روزهای اسفندی لذت می بری. من خونه تکانی نمی کنم. اخه کدوم خونه را برای کی؟ خرید ندارم. موهایم همگی سفید شده و با رنگ کردن سعی می کنم سفیدی آنها را فراموش کنم. بچه ایی نیست که حتی بخاطر اذیت هایش کلافه شوم. این روزها چشمانم به پیش باز بهار رفته و می بارد. خسته تر از انم که حتی فکر کنم. حتی در وبلاگم تنها هستم. خش به سعادت با این همه دوست و غم خوار

مامان سمیر

روزهای همه مون انگار مثل هم شده ...نگران نباش عزیزم ..منم دوست دارم ...

مامان سمیر

راستی چه کتابایی میخونی ؟توی هاگیر واگیر خونه تکونی ...

آنیتا

سلام من مامان نشدم راستش متولد77 چ قشنگ مینویسین[پلک]

مامان شنتیا

سلام دوست عزیزم. فقط چشم هایت راببند و تصور کن که این پست را من نوشته ام مخصوصا قسمت باج دادن هایش را ..... والبته یک عذاب وجدان باور نکردنی در انتها

مهرشهر

من اين زن با 6 عدد مويه سفيد را هميشه دوست داشته ام حتي زماني که اينقدر با تجربه نبود که بتواند اين چنين آرام با نوشته ملايمش دل همه خوانندگانش رو آرام کند اين هم از هنرهايه اين زن است که ميتواند با يک نوشته عمق ناراحتي رو به دل همه دوستدارانش بنشاند ولي با نوشته اي ديگر با غمي تازه در دل به تو اين باور را بدهد که آرامتر است وتويي که فقط ميخوانيش از ته دل لبخندي بر لبت بنشيند که اين زن با 6 مويه سفيد بحران رو از سر گذرانيده بي نظير بود ديگه برايه اين لذتي که با خواندت نشئه ام ميکند کلمه اي سراغ ندارم.

[اضطراب][نگران][گل]

پرسپولیسی

فکر می کنم سخت گیری هات به خودت و اینکه خودت رو خیلی ساله نادیده گرفتی داره بیش از بیش از درون تو فریاد می زنه... ناخونت رو می گیری که جایی از بدنت رو نکَنی!!! اخه چرا انقدر به خودت بی رحمی... از این دنیای وقاعی هم فرار کنی به کتاب ها چیزی عوض میشه؟ من که این چند خط رو نوشتم خودم انقدر قاطی پاتی و داغونم که خودمم باورم نمیشه چه برسه به شماها! فقط چند خط شعار دادم همین وای از دست این پسر تو.... تماشا (فقط تماشا) کردن یه پسر به این شیطونی لذت بخشه واسه همین من این جور خاطرهات رو دوست دارم اما خب برای مامانش بودن خیلی باید صبر ایوب داشت انگار تو داری این روزها