اعجــــاز تکرارهــــا

 

بچه که بودم در میان انواع بازی های اختراعی پرکننده تنهاییم، یکی این بود که پازل را پشت رو درست کنم بدون اینکه رنگ و طرحی داشته باشد، تنها از روی شکل و پستی بلندی های جای گیریشان، بهم میچسباندم و بعد از سختی فراوانی که متحمل می شدم در تکمیل پازل بی طرح و رنگ از پشت، مدتی با حظی وافر نگاهش می کردم... حالا دیروز وقتی دیدم پسرک پازل کوچک 20 تکه اش را پشت رو کرده و با دقت خاصی میخواهد بهم بچسباندشان... دلم لرزید، خودم را می دیدم و دنیای مبهم کودکی ام را .... و تکرار...خدای من! عاشقانه کنارش نشستم و باهم پازل برعکس را کامل کرده ، و برای خلق یک تصویر بی طرح برش خورده به هم بالیدیم و برای هم دست زدیم...

 

با خودم فکر کردم خدا چه حظی میبرد وقتی این تکه های پازل ژنتیکی را در هم می آمیزد ، بُری می زند و هر مشت را جایی می ریزد و بعدها، خیلی بعدها، این تکه ها بطور ناخودآگاه همدیگر را می یابند و در بستری با نام سحر آمیز دی ان ای دوباره در آغوش هم فرو می روند و در هم  می پیچند و تاب می خورند و هم خودشان را کامل میکنند هم طرح اصلی را ....  

 

پ.ن 1 : همیشه برای تکمیل یا تکامل، نیازی به پیروی از یک طرح و الگوی واحد نیست، گاهی تنها دقت به نشانه ها، همان فراز و فرودهای ریز و به ظاهر شبیه به هم و تکراری، کافیست.

پ.ن 2 : وقتی ردپای انتظارم را در جایی که اصلاً انتظارش را ندارم می بینم، چیزی ته دلم جوانه می زند و بارقه ای امیدی از آن دور کورسو ... زندگی را برای همین امیدهایش دوست دارم. همین هر لحظه بودنش...

/ 35 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا(مامان مهتاب

فقط میتوانم در برابر قدرت قلمت سر فرود آورم.تا حالا به طور جدی به نویسندگی فکر کردی؟

عسل بانو

ببين ميذارن يه لقمه غذاي راحت بخوريم ؟!!![نیشخند]

فخری

و درودی دوباره بر "فتبارک الله احسن الخالقین" من اسمش رو میذارم هزار توی خلقت . من که بهت گفتم این بچه همه ی اون چیزیه که تو دوران مدرسه دلت برای همین تیپ ها غنج میرفت. حالا کجاشو دیدی رفیق شاید تو فراموش کرده باشی ولی کائنات یادش نرفته [ماچ]

لیلا مامان پویان

وای خداییییییییییییییی من پویان هم دوست داره برعکس پازل بچینه[متفکر] جوانه های دلت پراز شکوفه باد دوست خوبم[قلب]

عسل بانو

چه جوري ميشه يه فيلم با خيال راحت ديد ؟[ناراحت]

ویدا

ای جان من ، [قلب]

لیلا مامان پویان

می دونی کجا بودم؟ همینجا[چشمک]فقط طی یک عملیات انتحاری آب جوش نبات ریخته بودم روی کیبوردم و کیبورد نداشتم نمی دونی چقدر سخته اینهمه پی نوشت ببینی بعد نتونی نظر بدی[زبان] مرسی که به یادم بودی دوست جونم[ماچ][قلب][بغل]

غزاله

حتما خیلی ذوق کردی وقتی این وراثتو دیدی.چه جالب که با هم ادامه پازل رو کامل کردین.در ضمن امیدوارم همواره امیدت برقرار و مستدام باشه[لبخند]

پرسپوليسي

يعني عاشق اين پستتم نمي دوني چقدر دوسش دارم.... كلمه پيدا نمي كنم واسه حسم وقتي گفتي پسرت رو ديدي وقت تكرار كودكي هاي خودت... واقعا عجيب و زيباست و تو چقدر خوب بيان كردي و معنا پيدا كردي براي افرينش بي نظير بود مخصوصا"هم خودشان را کامل میکنند هم طرح اصلی را ...." همون فراز و فرود هايي كه چشم بستم و نديدمشون... ولي به قول خودت همين اميده رمز داستان