راستی چه خوب که"مردم دانه های دلشان پیدا نیست!"

 

در بلندترین شب سال چله نشین بودم در جایی دور از همه و همه و همه...  میهمان صامتی بودم که بیماری و گوش دردم باعث میشد علاوه بر صامتی، سایلنت هم باشم و سعی می کردم از این سکوت و سکون اجباری بیشترین بهره را ببرم. به دانه های انار داخل ظرف بلور لب طلایی خیره شده بودم و فکر میکردم چه خوب که "مردم دانه های دلشان پیدا نیست!"...

بی خیالیِ سیالی تمام وجودم را پر کرده بود آنقدر که بی خیالِ بادمجان کاشته شده پای چشم پسرک بودم، بی خیال سرفه هایش وقتی یک لیوان نوشابه پر از یخ می خورد و از پشت نیمه ی خالی لیوان به من زبان درازی میکرد، بی خیال "بی تربیتِ مامان" گفتن اش، آنقدر بی خیال نقش هایم شده بودم که سعی هم نمیکردم زورکی خودم را مادر نمونه ای نشان دهم، از غذایی که دوست نداشتم نمی خوردم، در بحث هایی که مورد علاقه ام نبود شرکت نمی کردم و مثل همیشه مثل بز (همان نشان ماه تولدم) سرم را به علامت تایید تکان نمیدادم، الکی نمی خندیدم و کلاً از سِمت رئیس کلِ ستاد شادی تفریحی سایرین در جمع برای یک شب هم که شده استعفا داده و خودم را از کلیه ی قیدهای زمان و مکان و تلفنی و اس ام اسی هم رها کرده بودم...

 جواب ها و توضیح ها و توبیخ ها را هم گذاشته بودم برای فردا...

می دانستم فردا دنیا تمام نمی شود و حیف بود اطرافیانم فردا که دنیا تمام نمی شود دلیلی برای شروع روزهای  بلندشان نداشته باشند. دلم می خواست یکبار هم که شده بخاطر خودم مواخذه شوم ، نه بخاطر همه و همه و همه ...  برای یکبار هم که شده بخاطر خودم جواب پس بدهم، "بخاطرِ بخاطرِ هیچ کس نبودن!"

 

 بلندترین شب سال گذشت و من توانستم یک شب را بخاطر هیچ خاطری زندگی نکنم  و دنیا هم به آخر نرسید! و از همه مهمتر هیچکدام از این همه و همه و همه... ها هم هیچ نفهمیدند و من این همه سال بیخود و بیجهت خودم را درگیر این "همه" کرده بودم و نگران اینکه "مبادا دانه های دلم پیدا باشد"...

/ 18 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان پريا

فداي دانه هاي دلت فرانك جان كه مطمئنم به قشنگي همين دانه هاي انار روي صفحه دلت رديف شده اند .. ولي من مي گويم كاش اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود .. اينطوري شايد بيشتر هم رو مي فهميديم .. باهم مهربانتر بوديم و نسبت به هم كمتر سخت مي گرفتيم ..كار خوبي كردي كه هرچند كم ، بي خيال همه نقشهايت شدي ..گاهي واقعا لازم است ..مي بيني چه سورپرايزهائي ميتوانيم به خودمان تقديم كنيم؟!! اميدوارم الان در صحت كامل به خواندن كامنت هاي دوستان نشسته باشي عزيزم .

اردیبهشت

فرانک تو آخرشی...دلم می خواد این جمله را هزار بار برات بنویسم...وقتی طنزهایت را می خوانم در پس تلخی شان باز یک جور شیرینی دوست داشتنی نسیبم می شود آن وقت دلم می خواهد هزار بار برایت پیامک بزنم که تو آخرشی.زبان درازی پسرکت از پی لیوان نوشابه ی خنک تصویر بی نظیری است...بی نظیر... بز نازنینم! پرنده ی دی ماهی ام چقدر این جمله را به جا نوشته ای...چقدر خوب می فهممت! " سِمت رئیس کلِ ستاد شادی تفریحی سایرین در جمع"

اردیبهشت

واژه آفرینی ات و ارائه ی تصویر در نوشته هایت فوق العاده است.

پاییز مامان آراز

این پست خیلی خیلی نوید بخشه . این اقدام اساسی و استعفا از آن سمت عریض و طویل حاصلش برای فرانک عزیزمان آرامش خواهد بود و برای ما نیز حس این آرامش از لا به لای پست های آینده . برایت زمستانی سرشار از شادی آرزو میکنم.[ماچ]

نسرین

میدونی عزیز دلم هر چند فاصله ها کم شده و بعضی شهرهای بزرگ بدون داشتن ترافیک و آلودگی تهران امکانات خوبی هم دارند ولی قبول کن همین که توی زمستون بچه های ما توی همدان حتی یک خانه بازی سرپوشیده برای تخلیه انرژیهاشون ندارن خیلی عجیب و مسخره به نظر میاد

فخری

تصویری که خلق کردی مثل تجربه خروج روح از بدن بود ... یه قانون فراموش شده و پنهان تو زندگی ما هست :"اونچه زمانی بقای ما رو فراهم میکنه گاهی به مرور موجب زوال ما میشه" پس خیلی مهمه که زمان تغییر رو بتونی بفهمی و تغییر رو هم ایجاد کنی. برای نشان ماه تولدت هم شب یلدایی هندونه قاچ کردی که...[نیشخند]

آسمان

مثل همیشه نوشته ات را دوست داشتم ...زیاد

لیلا مامان آراد

وای عالمی دار بز بودن و سیب زمینی بودن ....من هم دارم تمرین سیب زمینی بودن می کنم و بز بودن خیلی زیباست سر خوشی خاصی دارد...[نیشخند][خنده]

مابی

پس برای همین اس‌ام‌اس منو اون شب جواب ندادی؟ ولی‌ مال من الکی‌ نبود !:( برای خود خودت نوشته بودم.

پرسپولیسی

چه خوبه این بیخیالی سیال... چه خوبه ادم واسه خودش فقط واسه خودش زندگی کنه... گاهی که اینکار رو می کنم به خودم می گم دیدی هیچی نشد, هیشکی نمرد برگی از درخت نیفتاد... اما باز هم برمی گردم به همون روزمره همیشگی