رویاهای مچاله

دوست کُردی داشتم با چشمان ریز بسیار نافذ ، ابروهای پیوسته و موهای پُرپشت قهوه ای. دوستیمان حاصل روزهای دانشگاه بود و شب های خوابگاه آنهم از عجیب ترین نوعش! یک چیزی تو مایه های "یه دوست دارم که دوست داره با دوست تو دوست بشه...." شب هایی که خبری از امتحان نبود می نشستیم دور هم ماکارونی بدون گوشت می خوردیم و حلوای بی زعفران، بی خبر از همه چیز تا پاسی از شب، از رویاهایمان میگفتیم و می خندیدیم. رویاهایمان در همان حوالی 20 سالگی میگشت نه بیشتر! بنابراین انتظار زیادی ازشان نمیرفت. من هم طبع هنری ام گل میکرد و همزمان رویاهایمان را بصورت کاریکاتور نقاشی میکردم و او هم جمله ای کُردی ضمیمه اش (با همان لهجه ی شیرین منحصر بفردش). آپارتمانی داشتیم 4 طبقه. آنها طبقه چهارم زندگی میکردند و ما طبق معمول همیشه و هم اکنون طبقه سوم. میگفت ما چون خیلی "عاشقانه" ایم نمیخواهیم سرو صدای دعوای شما "خلوت" ما را بهم بزند! من هم دور تا دور طبقه شان شعاع هایی پر از قلب میکشیدم. و اما در طبقه خودمان کلی ابر که در میانش یک دست و پایی دیده میشد( از همانها که در کارتون ها هنگام دعوا تصویر میکنند)، یا من در حال دویدن به دنبال آقای همسر بودم از این اتاق به آن اتاق و یا به دنبال قلبم که به نخی آویزان بود و باد داشت از پنجره می بردش بیرون.(به گمانم اگر کارکاتوریست میشدم یا حتی فالگیر نتیجه بهتر بود از مهندسی)

روزی که با هم خداحافظی کردیم تمام تصاویر رویاهامان را که می شد تقریبا به ضخامت یک دفتر چهل برگ از وسط پاره کردیم. نصف پیش او و نصف پیش من تا اگر روزی به تحقق پیوستند بهم وصلشان کنیم در همان آپارتمان 4 طبقه... سالها گذشت، زندگی هزار چرخ خورد و بی خبر از هم ماندیم البته روزی که دوست او با همسرش به منزل ما آمدند به وضوح و ناباورانه دیدم نیمه ی تحقق نیافته را... چه بر سر آنهمه "خلوت عاشقانه" آمد؟؟؟

هر چه دنبالش گشتم بی فایده بود حتی اورکات و فیس بوک هم به دادم نرسید تا اینکه شبی با تلفنی بی نهایت غافلگیرم کرد و البته با اولین سوالش بعد از معرفی: " اول بگو راستی تو با ... ازدواج کردی؟ من: بله. بچه هم دارم!!! _: وای خدای من باید خیلی دیدنی باشد و احتمالاً اُعجوبه ای!!!! کودک شیر می خواست ، پوشکش هم باید عوض میشد و گریه ی بی امان سر داده بود آنقدر که مجبور شدم یک دستی روی یک تکه کاغذ شماره اش را یادداشت کنم و باقی مکالمه مان به بعد موکول شد....
روزهای بسیاری گذشته و من همچنان مانده ام چرا فرصتی نشد تا بپرسم که بر سر نیمه خاطرات مصور چه آمد؟ بی شک روزی از روی عصبانیت و شاید احتیاط که شرط عقل است! مچاله شده اند و راهی سطل آشغال. کاش من هم همان اول پرسیده بودم راستی کدام نیمه بهتر شد؟ نیمه تحقق یافته یا مچاله شده؟ رویای حاصل از عشق یا واقعیت از روی عقل ؟؟؟ یک چیزی شبیه همان "علم بهتر است یا ثروت" خودمان؟!؟ 

  
کاش کودک چهار دست و پا برگه ی حاوی شماره تلفن را نخورده بود.

/ 32 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ویدا

آی گفتی. رویاهای مچاله شده. خوابگاه. دوست. . یعنی رفتم برای خودم اون دور دورا. خیلی دور. خیلی دیر. .

غزاله

منم مثله ویدا رفتم به اون دوران چه خوش روزگاری بودند.........رویا آرزو شوق زندگی همه تو اون دوران بودند............چه جالب .اون دفتر 40 برگ رو دوست داشتم ببینم..........و در خورده شدن شماره شاید قسمتی بوده ...........ممنونم که باعث شدی شوق اون دوران وجودمو پر کنه[گل][گل]

اردیبهشت

می گم یه جا دعوتیم به صرف لوبیا پلو...

سمیرا

وای شیرین بود پستت دلم برات تنگ شده نویسنده خوشگل و با محبت

هما گویا

بی نظیر بود فرانک. تبریک می گم. باید کم کم نوشتنت رو توسعه بدی. بازی با کلمات نوشتن نیست. شایدیه روزی بود اما حالا واقعا نیست. نوشتن در این زمان یعنی بتونی یه غلاب بیاندازی و ماهی بگیری و ماهی نوشته همان مخاطبین نوشته هستندو تو بدون اینکه بدونی نوشته هایت سه پرده دارد . تعلیق دارد و اوج و فرود. کار هر کسی نیست. این هنر فیلمنامه نویسی است یعنی چیزی که کمبود این روزهای فیلم و سریاله. فکر نکن تعارف میکنم . من اصلا در مورد قلم به کسی دروغ نمی گم. گاهی هم نوشته ی دیگران رو میخونم و عین نظرم رو میدم. و محترمانه میگم که فقط دارن انشا می نویسن.اگر من نصف ظرافت تو رو تو نوشتن داشتم حتما یه فیلمنامه مینوشتم. تو بنویس من هم هر کاری از دستم بر بیاد میکنم. فکر میکنی چیستا یثربی از کجا شروع کرد!؟ موفق باشی عزیزم. ضمنا بابت از دست دادن شماره تلفن دوستت هیچ دلیلی قانعم نمیکنه. من بودم محکم تو مشتم نگهش میداشتم:)

پرسپوليسي

باورم نميشه چيزايي كه مي خونم... اينا واقعيت داشته و اين خيلي عجيبه ... اينكه تصوراتت چه شكلي واقعي شدن اينكه روياهاي دوستت چطوري مچاله شدن... يه غم كوچولو ته دل ادم ته نشين ميشه... اخ از اين بازي روزگار... شماره گم شد و تموم... كاش ادرسي اشنايي كسي بود... خوب طعم اينجور دوري ها و دلتنگي ها و كنجكاوي ها و بعضا نگراني ها رو درك مي كنم