... و خدا پیچیده در بارانی سیاهش آرام خواب بود

 

صدا - شب بود. شب سردی بود. خزیده بودم زیر پتو و توهم برف زده بودم. بعد یاد پسر افتادم. دستم را روی صورتش گذاشتم یخ بود. یک تکه پنبه ی نرم یخ. میدانستم پتو کشیدن رویش برابر است با بیدار شدن و چند سری جیغ و تشر زدن! خسته بودم. به اندازه تمام شب های عمرم کمبود خواب داشتم. دل را به دریا زده دکمه شوفاژ پکیج را زدم. پدر پسر از روی عصبانیت صدای فوتبال را دو درجه بالاتر برد و چیزهایی هم گفت در خصوص توهم برف و دیوانگی و این چیزها... ساعت 12 و ربع بود.

 

نور- باز شب بود. از خواب پریدم. خواب میدیدم لباس عروس تنم بود و با همان لباس بچه بغلم بود، به غذا و میوه و مهمانها سر میزدم، میز و صندلی هم میچیدم. بعد یادم افتاد که اِ ، آرایشگاه نرفتم. خسته بودم. بی خیال آرایشگاه شدم، موهایم را سفت کشیدم و قلمبه کردم بالا. تورم را گذاشتم رویش و کسی صدایم کرد که بروم از مهمانها پذیرایی کنم! ساعت 3 شده بود.

 

دوربین - هنوز شب بود. چشم باز کردم پسر بالای سرم نشسته بود و شروع کرده بود به لگدپرانی و تشر زدن. طی مراسمی خواباندمش، دستایش گرم بود، صورتش هم. گردنم خیس بود. ترسیدم حق با پدر پسر باشد و سایه دیوانگی ام گسترده بر آسایش شان. آرام رفتم و دکمه شوفاژ را خاموش کردم. یک لیوان آب ریختم و بعد از حرکت انتراعی خودم خنده ام گرفت و لیوان آب را نخورده گذاشتم روی میز. ساعت دقیقا 3 بود. فکر کردم هنوز سه ساعت دیگه فرصت دارم برای خواب. چه خوب!

 

اکشن- دیگر شب نبود به نظرم. پسر باز بالا سرم نشسته بود و چشم بسته چیزهای نامفهومی میگفت و خودش هم در جواب خودش مخالفت میکرد و پا میکوباند. پدر خواب بود وگرنه از شرمندگی همسایه پایینی تمام روزش خراب میشد. ساعت هنوز سه بود! تازه فهمیدم در واقع همان اول شب هم 12 و ربع نبوده. عقربه ها در بازی دادن من خوابشان برده بود همانطور که دنیای من را آب! باز فریب خورده بودم و توهم لذت سه ساعت دیگر فرصت برای خواب هم به توهمات دیگرم اضافه شد. رفتم توی آشپزخانه و لیوان آب نخورده ی روی میز را تا ته سر کشیدم تا مابقی دنیایم را با خودش نبرد. حالم داشت بهم میخورد.

 

کات- بازی تمام شده بود و روز من شروع...

 

 

پی نوشت: قرص "آنتی اسلیپ" یا "خواب نیاور" یا "خواب ببر" یا چه میدونم"چشمت کور میخواستی مثل آدم بگیری بخوابی" نداریم؟!

 

/ 45 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هنا

شبها بچه های من دیگه می خوابند.......خوابهای من نمیگذارند من بخوابم!

ساعتها

روزت مبارک دووووستم:)

فخری

سانی جون یادش نده این چیزا رو من شوخی کردم قربونت برم تو چرا جدی گرفتی . دانشجو این قرصها رو میخوره تا بتونه شب امتحان درس بخونه فرانک بخوره که چی کار کنه... [سوال] بهتره از بسته های پیشنهادیه مراقبه و استفاده از تکنیک آلفا و تنفس های عمیق شکمی همراه با آرزوها و تصاویر رنگی و سرکاری استفاده کنی.[عینک] همین که بدون نسخه پزشک نمیدن خوبه [اوه]

سانیا

باید روانپزشک تایید کنه حتماً . روانپزشک آشنا هم داری؟

مامی آوید

روزت هزار هزار بار مبارک باشه مادر مهربون و زحمتکش...[گل][گل]

فخری

تو که سعی نداری با [شیطان] منو اغفال کنی....یعنی عمرا خوشبختانه این بار از دست دکتر شرکت کاری ساخته نیست ،تو هم که روانپزشک گریزی داری پس اینجوری میشه شرمنده بشریت نشد. این الان منم[فرشته]

..... ..

ماست سیب گوجه فرنگی سبزی کوکو خرما هم دوست دارم ناخن گیر ماهی ماژیک تخم مرغ نخود سبز ماکارونی هم داریم..... .. (لیست خرید من*)

ساعتها

خوب که دارم فکر می کنم منم خیلی به این قرصا نیاز دارم.هر چی باشه بچه من دوماهشه سخت تره کارم[خمیازه] نههه؟؟؟؟[منتظر] خلاصه میدونی که من چقد دوستت دارم [نیشخند][نیشخند]

بابک

با سلام و احترام خدمت خانوم فرانک، امروز باز فرصتی دست داد تا چند تا از پست های وبلاگ شما رو بخونم، و واقعا لذت بردم. مخصوصا که خیلی وقته از ادبیات فاصله گرفتم ولی قلم توانای شما واقعا زیباست و باز هم بهتون تبریک میگم. امیدوارم که همچنان ادامه دهید.