Lady in Black *

 این روزها تکلیفم را با خودم مشخص کرده ام.

سرمشق هایم را نوشته ام و زده ام روی یخچال ذهنم و شبی چند بار روخوانی میکنم.

بوم نقاشی ام را از بالای کمد آورده ام،

خاکهای روی مقوای اشتنباخ را تکانده و سرِ مداد کنته را هم با تیغ تراشیده ام.میخواهم بانوی غمگینی را که مدتهاست نیمه کاره پشت پنجره ایستاده ، از نگرانی نجات دهم.

و تکلیف "سایه ها" را "روشن" کنم....

 

کِرِم شب و روز هم دوباره خریده ام.

شاید کمتر شبی پیدا شود که به دستورات تاکیدی چسبانده شده رویش به درستی عمل کنم و انتظار ندارم از خودم آنقدر خجسته باشم که بعد از حمام ، قبل از خواب، بعد از خواب و ... هر بار حداقل نیم ساعت بنشینم حوله پیچ ، دو حلقه خیار روی چشمم بگذارم و مشغول شوم ، نه ! واقع بین شده ام .میدانم شاید از خستگی و بی حوصلگی معمول شبانه کِرم ترک پا را، بزنم دور چشم و بعد بلند بگویم "ای وای!" اصلا هم انتظار ندارم صدایی حتی از ته چاه بگوید "چی شد؟"... حتی میدانم دوباره نیمه کاره توی کشو رها میشوند.... با اینحال

مهم نیست.

من فکر میکنم اثر بخشی این کرمها بیشتر بخاطر "القای حس خجستگی ست" ، همین! همین که سلول های بدنت احساس کنند مورد توجه قرار گرفته اند، برایشان کافیست.

همین که احساس کنی ، کسی، گاهی، فقط از توی "آینه" یا شیشه ی قاب عکس نگاهت میکند،

حتی اگر بانوی سیاه قلم پشت پنجره هم باشی، جان میگیری ، زنده می شوی و قلبت شروع به تپیدن می کند .

و چه زیباست این صدای تپش و حس جهش، حسی به نشانه "زنده گی" بعد از آنهمه روزمرگی!  

 

 

*بانوی سیاه پوش به اقتباس از "لیدی این رِد" نام نقاشی نیمه کاره ام است.

/ 33 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خديجه

راستش هميشه سبك نوشتنتون رو دوست داشتم و اغلب از خواننده هاي خاموش بودم. اما امروز دلم نيومد چيزي ننويسم به چند دليل. يكيش اينه كه دوست دارم عكس پسرتون رو ببينم اما چه جوري ؟؟؟؟؟؟؟

اردیبهشت

به شدت...

قاصدک

نمی دونم چی بگم. فقط خواستم بدونی همراهتم و دوست دارم

مامان خاتون

عاشقتم ولی خو نمیدونم چرا اینقدر کم میام پیشت !! [بغل]

مامان خاتون

میخواستم یکی از دوستامو بهت معرفی کنم.. تازه داره مینویسه .. http://blind.persianblog.ir/

فخری

قولی از نیچه :"آنچه آدمی را والا می کند مدت احساسهای والا در اوست نه شدت آن احساسها" تو تکلیف سایه ها رو روشن میکنی تو رنگ رو از دل قاب سایه های خاک گرفته بیرون می کشی (آیکون یک عدد فخری با لبخندی به یاد دوران های بی دغدغه نوجوانی) برای یک عدد مامان امیرسام که همیشه عاشق رنگ بود حتی وقتی سیاه قلم می کشیدیم....

خودش

ینی خر بازیات اوژیناله.درست عین خودم.بی خود نیست که بهت گفتم نماد خر رو رسمی کنیم به جای...یعنی عادت می کنیم زود به همه چیز.همه چیز می تواند شامل گونی هم باشد.بعد یک تکه از آن نخ گونی را تا پایان عمر نگه می داریم.گاهی هی آن نخ گونی را نگاه می کنیم و آه می کشیم و اشک می ریزیم.این توضیحات برای کامنتی بود که جایی همین دور و بر گذاشته بودی.در مورد زندان و میله و ازین حرف ها.یک روز باید دل سیر با هم بریم چرا.یونجه خوری.[نیشخند]

خودش

در ضمن ایمیلم گذاشتم برات بفرست بیاد.زود.

ویدا

مرسی عزیزم [ماچ]

پرسپوليسي

باريكلا بالاخره بايد تكليف روشن مي شد تكليف همه نيمه كاره هاي زندگي... منم در مورد كرم ها باهات موافقم ، حتي در مورد دئودورانت هاي زمان هاي بعد از همون قبل از ... بعد از.. و همه اينجور چيزها... به خود رسيدن يه انرژي خوبي تو خودش داره ، ما بدنمون رو تحويل مي گيريم اونم ما رو...