ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

ای خدا ،با توام خدا ،من حرفی دارم توی عالم دعا

مسافرارو راهی کن ، به عاشقا نگاهی کن ،تا به ابد خدایی کن ، ختم به خیر جدایی کن

 

یه چرخیــــه بچرخونش ، یه دریه نبــــندونش

یه لبـی یه بخــــندونش  ، یه چشمــــیه نگــریونش

یه دلــــــیه بـذار شــــــاد شــه ، یه اسیـــره که آزاد شه

یه بغضــــی توی گلــــومه   ..........  نذار که مثل فریاد شــــــه

 

  خدای مهربونم  پیشاپیش ممنونم.

فردا نوشت: دیروز داشتم فکر میکردم به دوران کودکی ام و دعاهایم...

من یک دعای مدین (made in) خودم  داشتم (مخلوطی از سوره های جز سی ام قرآن ) که باید با ترتیب خاصی خونده میشد و بعد به سمت فرد یا اتفاق مورد نظر فوت میکردم و رد خور هم نداشت!!! و حداکثر روزی 20 -30 بار ازش استفاده میکردم (اصولا من در کودکی احساس میکردم قدیسه ای هستم که فقط برای حل مشکلات اطرافیانم زاده شده ام... اعتماد به نفسو دارید!!) دیروز در حالیکه مدت طولانی بود که ناامید شده بودم از هرگونه دعا و ... به عنوان اخرین تیر! (شایدم خرداد!)سعی کردم از دعای کودکی ام استفاده کنم .. هرچند که نصفشو بیشتر به خاطر نداشتم و کلی خندیدم برای همون فوت آخر! ، ولی آنچنان پر شدم از هوای کودکی که هنگام برگشت ، در همان حال و هوا تمام سنگ فرشهای خیابان را دوتا یکی پریدم و پرواز کردم به سبکی و رهایی یک بادکنک! فارغ از تمام مشکلات موجود و آفتابی که درست وسط مغزم را نشانه گرفته بود! و باز فکر کردم  به قدرت ایمان ... هرچند که در حد باور یک کودک باشد... مهم همان "باور" است...

دلم پر کشید برای تمام باورهای کودکی ام!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٧ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin