ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

این منم ، یک مادر با یک کودک مریض و به جای اینکه الان کنارش باشم ، فقط با تلفن جویای احوالش میشوم ، مثل یک غریبه!

این منم ، یک مقصر! ای کاش دادگاهی بود و خودمو معرفی میکردم و خلاص میشدم از اینهمه عذاب وجدان که هر روز با خودم حمل میکنم و انگار هرروز سنگین تر هم میشود! ای کاش منتظر رای دادگاه میماندم تا شاید تبرئه میشدم و رها از این همه اضطراب ... اما اگر همه قاضی های دنیا هم به بی گناهی ام رای بدهند برای به دنیا آوردنش میدانم که تا آخر دنیا مقصرم...

حال خوبی ندارم و تنها میخواهم فشار درونی ام را روی دکمه های کیبورد خالی کنم و نتیجه اش میشود همین خزئبلات یا خزعبلات ؟!؟ دیروز بعد از عمری رفتم آرایشگاه و کف دست بو نکرده بودم که پسرکم به طور کاملا ناگهانی بیمار میشود و درجه مقصری من مادام بالاتر میرود و وقتی برگشتم و پرید بغلم (کاری که معمولا نمی کند!) و حسابی حس مادری ام را قلقلک داد با نگاه نگرانی گفت :مامان! و بعد بالا آورد... ترسیده بود و میلرزید و وقتی با سرعت بردمش دستشویی و آنجا پر شده بود از پاستیل های کاملا درسته! که وقتی داشتم تمیزش میکردم میشد دوباره بسته بندی اش کرد ( با اندازه 2 بسته  بود شایدهم بیشتر!) ، به تعداد تک تک انها که در معده کوچکش سنگینی کرده بود اشک پنهانی ریختم و باز فقط خودم را مقصر میدانستم نه کس دیگر را...!!!

اینکه چرا رفتم چرا دیر کردم و حتی چرا تو ترافیک موندم! و لعنت فرستادم بر خودم و بر تمام چیزهای بی ارزشی که بخاطرش از کودکم دور میشوم. وقتی دیشب 4 صبح باز بانگرانی گفت مامان! و باز بالاآورد از تخت گرفته تا تمام مسیر اتاق خواب تا دستشویی ، اون لرزش تنش و اون نگرانی نگاهش داغونم کرد و تا صبح فقط نگاهش کردم آرزو میکرد ساعت نمیگذشت و زمان جدایمان نزدیک نمیشد و وقتی صبح به پدرم سپردمش و امدم با اینکه میدانم آنها از تخم چشمشان هم بیشتر مراقبش هستند باز در آینه ماشین تنها یک مقصر میدیدم ....

این منم ! با انبوهی از نقشه های نیروگاه که روی میزم باز کرده ام ، که امروز و همین امروز باید تایید شوند، با تلفن های پی در پی که احجام قالب بندی باید تدقیق شوند امروز ... و من نمی دانم که چرا اینقدر امروز منتظر تلفنم و با هر زنگ دلم میریزد و آنسوی خط : کارگاه و سیویل و پروژه و ... انگار تمام کارهای دنیا امروز به من بسته است و اینسو من هربار دلم رو از روی زمین جمع میکنم ، همینطور حجم بزرگی از نگرانی که نفس کشیدن را برایم مشکل ساخته... و باز مقصر تنها منم .

آنها چه میدانند که درون من چه میگذرد؟؟ چه درکی از انتظار دارند ؟؟ چه میدانند که من مادر کودکی هستم که بیمار است و الان شاید دلش میخواد باز صدایم کند :مامان یا در اغوشم بپرد؟!؟ چه میدانند که من در گردی نقشه اسپیرال صورت پسرکم را میبینم و به سختی جلوی اشکهایم را میگیرم و همینطور شکمم را ،چون از درد معده و ورمش هرآن ممکن است دکمه های مانتوام به جهتی پرتاب شود!

بله ، این منم :یک مادر که هیچ وقت تا این حد عاشق نبوده ام!

پی نوشت: دکتر برای درد معده ام سه عدد قرص داده، یکی قبل از غذا ، یکی میان غذا و یکی بعد از غذا. من که کلا  غذا خوردنم 5 دقیقه طول میکشه به نظرتون فرقی میکنه اگه 3تاشو با هم بخورم؟!؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٤ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin