ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

پیامبر روزی که خواست ارفالس را ترک کند مردمان به دورش جمع شدند و گفتند می خواهیم با ما سخن بگویی و حقیقت خود را با ما درمیان بگذاری. زنی که کودکی در بغل داشت گفت با ما از فرزندان سخن بگو:

فرزندان شما فرزندان شما نیستند. آنها پسران و دختران خواهشی هستند که زندگی به خویش دارد ، به واسطه شما میآیند اما نه از شما، با شما هستند ولی از آنِ شنا نیستند.

شما میتوانید مهر خودرا به آنها بدهید اما نه اندیشه هایتان را. شما می توانید تن آنها را در خانه نگه دارید ، نه روحشان را. زیرا که روح آنها در خانه فرداست که شمارا به آن راه نیست ، حتی در خواب! شما میتوانید بکوشید تا مانند آنها باشید ، اما مکوشید که آنها را مانند خود سازید. زیرا که زندگی واپس نمیرود و در بندِ دیروز نمی ماند.شما کمانی هستید که فرزندتان مانند تیر زنده ای از چله آن بیرون می جهد.

و درباره زناشویی : به یکدیگرمهر بورزید ، اما از مهر بند مسازید. بگذارید مهر دریای مواجی باشد در میان دوساحل روح های شما. از نان خود به یکدیگر بدهید ، اما از یک گِرده نان مخورید.

جام یکدیگر را پر کنید ، اما از یک جام ننوشید. باهم بخوانید و برقصید و شادی کنید ولی یکدیگر را تنها بگذارید. دل خودرا به یکدیگر بدهید اما نه برای نگهداری، زیرا تنها دست زندگی است که میتواند دلهاتان را نگه دارد.

در کنار هم بایستید ، اما نه تنگاتنگ! زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند و درخت بلوط و درخت سرو درسایه یکدیگر نمی بالند.

پیامبر ( خلیل جبران خلیل)

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢۸ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin