ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

شرکت ما یکی از بزرگترین شرکت های مهندسی مشاور اونم در زمینه سد و نیروگاهه! اما در همین شرکت که کلونی از مغزهای متفکر و بزرگترین آرشیو فرمولی و تخصصی خصوصا در زمینه هیدرولیکه ، کافیه یه بارون ملایم در حدبارون بهاری بیاد تا وقتی وارد لابی ساختمان میشی در کنار انبوهی از ماکت های عظیم الجثه سد و نیروگاه ، یک سطل پلاستیکی اونم به رنگ زرد! مشاهده کنی جهت جمع اوری آبی که داره قطره قطره و گاهاً شر شر از سقف میاد و یه لحظه پرتاب میشی داخل یک خونه روستایی کاهگلی و حتی در کنارت بوی نا و چندتا گاو و گوسفند روهم استشمام میکنی.

خیلی دوست دارم بدونم که مدیرعامل شرکت ، که تاحدودی هم کله گنده! محسوب می شه، وقتی هر روز این صحنه رو میبینه چه حالی میشه؟ آیا این صحنه رو که سالهاست داریم میبینیم مغایر با شئونات یک شرکت مهندسی با اون همه دک و پز نمی بینه! یا شئونات این شرکت رو فقط چندتا تار موی من اگه بیرون باشه یا مانتوم اگه کمر داشته باشه زیر سوال میبره؟!؟! که باید هر روز از همون جلوی در، توسط چندتا حراستی که تاحد ممکن در جای جایِ صورتشون ریش روئیده ، با نگاههای کاملاً قدی و ممتد! اسکن بشم!!؟ اینجور مواقع همیشه صحنه سطل زرد ( که دورشم آب ریخته) جلوی چشمم تداعی میشه و فقط افسوس میخورم:

 از چیزهایی که نباید ببــــــــــینم و نباید بشــــــــنوم و نباید بگـــــــــــویم ....!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢۱ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin