ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

در این نیم ماهی که نبودم:

پسرکم 22 ماهه شد، بالاخره از شیر گرفته شد بماند که همچنان در کشاکش بزرگ شدن! و به مرحله ای دیگر رفتن همچنان با خودش و خودم درگیر است.... سفر کوتاهی رفتیم جهت پرکردن کوله بارمان که خیلی وقت بود خالی شده بود از امید و ایمان!... ، باز هم بماند که نتوانستیم آنطور که باید خوشه چینی کنیم و جحم بزرگی از کوله مان در عین پر بودن! خالی ماند ولی همین اندک هم خالی از لطف نبود.... شکستم و تکه تکه شدم و دوباره با همان چسب های دست ساز خودم تکه ها را بهم بند زدم و خوشحالم از بالارفتن توانایی هایم از ساختن چسب گرفته تا ظرافت بند زدن و ساختن و فروختن در حد نو!

 

 

               

 

 

  

در این نیم ماهی که نبودم :

 پر بودم از پست هایی که نوشته نشد نه در اینجا نه در تقویم خاطراتم ، پر بودم از تجربه  لحظاتی از اوج لذت گرفته تا نهایت رنج... پر بودم از عشق ناب مادری که در برابر کودکم باید چونان نامادری رفتار میکردم.... سخت بود و گاهی هم سخت تر از سخت ... ولی گذشت و رفت .... به سان تمام لحظات زندگی که می آید و می رود و تنها خاطره میشود... شاید دیوانه باشم ولی من همیشه از یادآوری خاطرات تلخم هم لبخند میزنم ، اصلا چیزی را به عنوان خاطره تلخ نمی شناسم و همه خاطراتم را دوست دارم....  همه را پله ای میبینم که باید طی میکردم تا به اکنونم برسم. اکنون خوشحالم و بر مشکلاتم درود می فرستم ! مانند حکایت چگونه دیوانه شدم* چرا که اگر نبودند ، من هم اینگونه نبودم و اینگونه نگاه نمیکردم و شاید هیــــچوقت نمیدیدم دستان مهربانی را که عاشقانه به سویم دراز شد و دلگرمم به تکیه گاه امنی که در دلهای دوستان خوبم دارم و خدارا شکر میکنم از داشتنشان.

 

* چگونه دیوانه شدم؟                

یک روز از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم همه نقاب هایم را دزدیده اند – همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم . پس بی نقاب در کوچه ها دویدم و فریاد زدم : "دزد ، دزد ، دزدان نابکار" . مردان و زنان بر من خندیدند و جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد برآورد "این مرد دیوانه شده " سربرداشتم که او را ببینم ، خورشید برای نخستین بار چهره برهنه مرا بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم و دیگر به نفاب هایم نیازی نداشتم و گویی در حالت خلسه فریاد زدم "رحمت ، رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا ربودند."

چنین بود که من دیوانه شدم و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیدم. آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن ، زیرا کسانی که مارا میفهمند چیزی را در وجود ما به اسارت میگیرند . ولی مبادا که از این امنیت غره شوم ، حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است!

                                                           خلیل جبران خلیل

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٤ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin