ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

قسمتی از دیالوگ سریال لاست ، سیزن ششم:

رئیس معبد : این شمشیرو بگیر . یک نفرو خواهی دید با چهره آشنا، قبل از اینکه شروع کنه به حرف زدن فرو کن تو قلبش و بکشش. فراموش نکن نباید بذاری حرف بزنه.

سعید جراه :چرا نباید بذارم حرف بزنه؟!؟    _ چون متقاعدت میکنه اینکارو نکنی.

        "      : پس اصلا چرا میاد و چرا باید بکشمش ؟   _ برای اینکه ثابت کنی هنوز خوبی های وجودت بر بدی ها غالبه و هنوز تمام بدنت مسموم نشده.

 سعید با قدمهای محکم میره و به محض اینکه اولین آشنا رو (که چهره مهربونی هم داره ) می بینه شمشیرو تو قلبش فرو میکنه و در کمال ناباوری میبینه که اون شخص نمی میره و شروع میکنه براش حرف زدن! (اتفاقی که قرار نبود بیافته) حرف میزنه ، خیلی محکم ، با زبان شیرین ، با ادله عقل پسند و نتیجه گیری که افق آینده عملکردشو نشون میده. پشیمون برمیگرده و رئیس معبد بهش میگه چرا گذاشتی حرف بزنه؟؟!! _ من کشتمش و نمرد... چاره ای نداشتم .... البته بهتر که نمرد و حرفاشو شنیدم.....

رئیس معبد و سعید و کسی که قرار بود کشته شود ، هر کدام نمادی از خدا و انسان و شیطان هستند که البته انتخاب کدام نقش برای کدام شخص برداشتی کاملا آزاده و هر کسی میتونه برداشت متفاوتی از قضیه داشته باشه ....اما همین دیالوگ ساده کافی بود که خواب چند شب و ازم بگیره و هزار سوال بی جواب!!!!

شیطان یا همان نفس اماره باید کشته بشه، اما این خیلی سخته و عادلانه نیست:

اگه اون بخواد تو قالب یک انسان دوست داشتنی ظاهر بشه،

اگه قرار باشه حرفهاش به دل بشینه و گاهی حتی عقل هم تاییدش کنه ، اگه راهکارهایی که ارائه میکنه افق روشنی از آینده برات تصویر کنه.

اگه قرار باشه اصلا نیرویی ماورایی و غیرقابل کشتن باشه !!!

در نتیجه باید خیــــــــــــــــــــلی قوی باشی و  قدرت افسانه ای داشته باشی که بتونی بکشیش . اصلاً چرا باید با کسی بجنگی که قدرتش و امکاناتش فرای تو و دارایی هاته؟؟ آیا این انصافه؟؟ مبارزه دو نابرابر!!! باید بی رحم هم باشی . چون در غالب یک انسان دوست داشتنی ظاهر میشه که حرفاش هم به دلت میشینه ولی باید بکشیش !!! چرا؟؟ تازه اگر در این جنگ ناعادلانه پیروز هم بشی ، آینده ات بازهم در هاله ای از ابهام و دردور دست ها (تنها بصورت یک وعده وعید )قرار گرفته... گاهی آدم دوست داره طعم پیروزی رو همون بعدش بچشه!! نمیدونم. واقعا نمیدونم برای این "چرا" ها چه جوابی باید بدم؟؟؟ بازهم دچار تردید شدم...

اصلاً چرا من باید با هزار هزار دل مش غولی (به قول دوستم) بشینم این سریالارو نگاه کنم و بعدشم اینحوری دچار چالش بشم؟!؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٤ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin