ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

امیرسام 20 ماهه می شود. 20 ماه ... باور نمیکنم.20  ماه.. همین جا نوشتنم بند میاد و برای لحظاتی پرت میشم به اون 20 ماه که بعلاوه 9 ماه قبلش رویهم 29 ماه متفاوت از برگ زندگی من ورق می خورد.

29 ماه است که به معنای کلمه "مادر" شده ام و تمامی حس های "زنانه "ام را از یاد برده ام و آنها را تنها لابه لای تقویم خاطراتم می یابم که به سان ستاره گانی در آسمان ابری گهگاهی کورسویی میزنند و میروند ، چرا که مجالی برای درخشش ندارند.

بعد از این همه مدت تازه چندروزی است که بالاخره راههای ارتباط درست با پسرکم را پیدا کرده ام آنهم به لطف تنها یک کتاب. باور نمی کنید تنها یک کتاب: "انسان در مسیر زندگی" که در لحظه استیصال واقعی یکدفعه از آسمان بدستم رسید و باز دوباره خدای مهربون اول منو برد لب پرتگاه و بعد جهت درست رو نشونم داد. اما خیلی هم مطمئن نیستم . اصلا واژه "اطمینان" خیلی وقته که با من همیشه مطمئن غریبه شده . لنگ لنگان طی مسیر میکنم و "کوری عصاکش کوری دیگر" ضرب المثل ناب لحظات کنونی من است . قدمهایم محکم نیست آنقدر که گاهی فکر می کنم اگر روی زمین برفی قدم بردارم اثری از رد پایم نمی ماند شاید برای همین امسال برفی نبارید تا برویم نیاورد این همه سستی ، این همه تردید و این همه دودلی را....

و همه این ها به خاطر "تو"ست که " نیستی" و من تنهام. میدانم اگر زمین بخورم کسی نیست که دستم را بگیرد و تکیه گاه تنومند رویایی ام خیلی وقته که پشتمو خالی کرده  و من ، نمی خواهم بگویم خانه ام را روی آب ساخته ام ...

فقط

خانه ام از قلبم به روی شانه هایم کوچ کرده و سنگینی اش تکیده ام کرده. اینقدر خواستم قوی باشم که فراموش کردم روزی شانه های ظریفی داشتم که فراموش کردم یک زنم و می خواهم "زن" باقی بمانم .

 گاهی از دیدن زنی که کیسه ای پراز سبزی و میوه و ... و گاهاً نانی داغ دارد ، چهره شاد و دلمشغولی هایش درحد اینکه کدام یک از وسایل خانه اش را میتواند عوض کند و یا حتی امشب شام چی بپزد .... و تصور اینکه احتمالا الان خانه ای تمیز و مرتب و "گرم" انتظارش را میکشد ، دلم غنج میرود و حسرت میخورم .حتی وقتی یک زن باردار می بینم ..... خیلی سخته آدم حتی در دوران بارداری که نقطه عطف تمامی احساسات زنانه محسوب میشه هم "زن" نباشه و زنانگی نکنه .شاید برای همین عجیب نیست اگر از شنیدن خبر پدر یا مادر شدن نزدیکترین دوستانم هم شاد نمی شوم .  گاهی چقدر دلم میخواهد خانه دار باشم. ساده باشم،  ساده فکر کنم و این همه فکرها و کارهای نامانوس با وجود زنانه ام دست از سرم بردارند و این خستگی مفرط!!! 

دلم میخواد به عید فکر کنم. که امسال هفت سین را چگونه بچینم؟ عید چی بپوشم؟ دخترخاله شوهر عمه دوستم کیفشو ازکجا خریده؟؟ فلانی تمام لباساش مارک داره حتی لباس بچه اش ! فلانی طلاهاشو از فلان مغازه خریده همشم برلیان!!! اوه ه ه  تازه فلانی برای تعطیلات عید میره سواخل فلان کشور ..... حتی دوست دارم به این مسائل غالبا زنانه که از دنیای من خیلی دورند هم فکر کنم ... ولی "زن" باشم.

بازهم "تو" نیستی و نمیدانم به چه زبانی باید بگویم که برای همه اینها به تو احتیاج دارم. .. به همراهیت به حمایتت به توجهت ! همه اینها دود میشود و به هوا می رود وقتی پیرو مذاکره تلفنی مدتی از رفتارهای پسرمان و دلائلش و راهکارهایش مطابق آنچه در کتاب نوشته بود باهات حرف زدم و تو شب در حالیکه من در آشپزخانه بودم و پسرک طبق معمول داشت جیغ می کشید و ازت خواستم همراهیش کنی ... اونو مثل بچه گربه ای از شانه گرفتی و آوردی تو آشپزخانه و گفتی : برو پیش مامانت که کتاب روانشناسی خونده و میدونه باید با تو چی کار کنه!!!! .... ای کاش هیچ چیز نمیدانستم.

پی نوشت : در این پست میخواستم از پسرم و شیطنت هایش در 20 ماهگی بنویسم و عکس ازش بذارم نمیدونم چرا این شد؟!؟ و مجبور شدم عنوانش را هم عوض کنم. شرمنده در پست بعدی انشااله!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin