ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

 

دیروز که از سر کار میرفتم خونه ، پشت چراغ قرمز ، موزیک مورد علاقه مو با صدای بلند گوش میکردم و غرق در افکارم بودم که چراغ سبز شد و باید می رفتم. افکارم نصفه مونده بود و با سرعت خودمو به چراغ قرمز بعدی رسوندم.

اینبار خیره شده بودم به تابلوی ثانیه شماری که داشت لحظات خوب زندگی مو دوتایکی کم میکرد. از تمام انرژیم استفاده کردم و تابلو روی عدد "ده" متوقف شد. از ته دل لبخند زدم و لذت بردم از ثانیه هایی که باقی مونده بود و از قدرت خودم! آرزو کردم زمان بایسته و من همچنان پشت چراغ قرمز بمونم. اینم یکی دیگه از آرزوهای عجیب این روزای منه!!! 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin