ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

فرض کن دعوت شدی به یه رستوران شیک از اونایی که همیشه آرزوشو داشتی !، میزبان منو رو گذاشته جلوت و تو در حالی که در دل سخاوت  و مهربانی بیش از حد میزبان را تحسین میکنی ، با چشمانت منوی رنگارنگ را حریصانه بالا و پایین میکنی و تردید داری که کدامیک از غذاهای مورد علاقه ات را انتخاب کنی و سعی میکنی در این فرصتی که معمولا کم پیش میاد! نهایت استفاده رو ببری  و غرق در این افکاری که میزبان بی مقدمه و کاملا یکدفعه! منو رو از جلوت برمیداره و خودش برات غذا سفارش میده و دست بر قضا درست همون غذایی رو که دوست نداری ....

در چنین شرایطی در حالیکه کاملا یکه خوردی ، باید بغضتو فرو ببری ، حتی غم تو چشمات رو هم پنهان کنی و با لبخند از میزبان مهربان تشکر کنی چرا که یه وقت حمل بر ناشکری و بی ادبی نشه ، چون میتونست اصلا دعوتت نکنه ، چون حتما دلیلی برای این کارش داشته ... همه اینا قبول

ولی دوست داری حداقل بهش بگی شوخی تلخی بود

دوست داری ازش خواهش کنی با دلت اینجوری بازی نکنه

اینطور نیست؟!؟!

 

پی نوشت: خدای مهربونم منو ببخش!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin