ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

 

 

امیرسام ما هم یک سال و نیمه شد و واکسن 18 ماهگیش رو هم زدیم و تمام دلخوشیم این بود که تا زمان مدرسه از شر واکسن خلاص میشیم ولــــــــــــــــــی این آخرین واکسن اینقدر سخت بود که خاطرش هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد. پسرک کوچیک من 48 ساعت تمام حالش بد بود و تب داشت و پاهاشو نمیتونست تکون بده و فقط تو بغلم بود و مثل آدم بزرگا ناله میکرد. دیدن این صحنه و صورت قشنگش که از شدت تب سرخ شده بود ، برای ما که عادت نداریم حتی یک ثانیه یه جا بند شه خیلی سخت بود وای به حال خودش که حتما خیلی سختتر بهش گذشته. از روز سوم هم که تبش پائین اومد سرماخورد و آبریزش بینی و سرفه های شدید و .... خلاصه حال و روز وحشتناک . برای من که توی 48 ساعت اول فقط 2 ساعت خوابیده بودم تحمل این چند روز دوباره مریض داری و استفراغ های پی در پی  و دارو دادن و باز استفراغ و سرفه و دوباره تکرار مکررات ... غیر ممکن بود. البته فکر میکردم غیر ممکن است چون تمام اینها رو به راحتی واقعا به راحتی تحمل می کردم وتنها چیزی که نمیتوانستم تحمل کنم دیدن ناراحتی کودکم بود.

اینکه میدونستم چقدر داره زجر میکشه ، اینکه کاملا درکش میکردم چون متاسفانه یا خوشبختانه دوران خیلی کودکی خودمو به روشنی به یاد دارم و اینکه همیشه از استفراغ و دارو میترسیدم و ترجیح میدادم آمپول بزنم .  برای همین همش سعی میکردم در این مواقع به پسرکم آرامش بدم ، از دیدن ترس در نگاهش و لرزش دستانش واقعا دلم میلرزید و حال بدی داشتم. تمام نگرانیم از این بود که 7 روز تمام حتی یک قاشق غذا نخورده و ... هزار هزار نگرانی دیگر.

 

و تمام مدت به این عشق بی نهایت و خالص فکر میکردم . این عشق یکطرفه ... ولی شیرین که تنها با یک در آغوش گرفتن لبریز میشدم از تمامی آنچه میخواستم و تمام خستگی ام به یکباره از بین میرفت. از اینکه حتی گاهی فقط برای چند لحظه سرشو روی شونه هام میذاشت و من مست بوی موهاش و ترکیب بوی لوسین و تنش میشدم که اعتراف میکنم از بوییدنش سیر نمیشم.  این چندین روز بسیار سخت تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم و چقدر ممنونش هستم از این توانایی بزرگی که در من ایجاد کرده و ازین تغییرات بزرگ.

 

باورم نمیشه این "من" همونیه که اگه یه روز از دانشگاه می آمدم و نمی خوابیدم مریض میشدم ، اگه چند روز پشت سرهم امتحان داشتم یا حتی درگیری ذهنی اونم از نوع درگیری های خوب و شاد ، حتما کارم به سرم میکشید ، اصلا اگه یک ماه به درمانگاه مراجعه نمیکردم و پنی سلینی ، سرمی چیزی نمیزدم دکترها و پرستارها نگرانم میشدن و سراغمو میگرفتن!  این همون منم که اگه مهمونی یا عروسی دعوت میشدم از یک هفته قبل مراسم آماده شدن داشتم . انواع و اقسام ماسک ها ی صورت از عسل و هلو و ماست گرفته تا جوانه گندم و خیار و هزار چیز بی ربط به هم و بعدم یه نیمرو روی سرم برای تقویت ریشه مو و بخور شیر و در آخر پنبه آغشته به چای و گلاب برای رفع خستگی چشمانم!!!! واقعا نمیدونم این خستگی چشم بعد از چند ساعت خواب صبح گاهی و همچنین یک ساعت قبل از مهمونی برای اینکه آرایش روی پوستم بشینه! چه معنی برام داشت؟؟

 "من" چه درکی از خستگی داشتم زمانی که تازه وقتی از مهمونی میامدم فقط صد دست لباسی رو پوشیده بودم و آخرشم هیچ کدوم رو نپسندیده بودم فقط از روی تختم پرت میکردم پایین و می خوابیدم و فردا صبح وفتی چشم باز میکردم مادر مهربونم همه رو تا شده توی کمد گذاشته بود و منو دعوت به خوردن صبحانه آماده شده میکرد و جالبه من میل نداشتم یعنی داشتم ولی حوصله اینکه برم تا آشپزخونه نداشتم !!!

 

این "من" چقدر میتونه عوض بشه  وقتی در این چند روز با اینهمه درگیری تولد هم رفتم و در عرض نیم ساعت آماده شدم در میان این نیم ساعت  تازه با یک وعده استفراغ هم روبرو شدم رو لباس های تازه پوشیده ، وسایلم رو یکی یکی از دست کودک مریضم که اصلا اعصاب هم نداشت میگرفتم و بعضی ها رو هم که نمیداد بی خیالش میشدم ، ساکشو چندبار می بستم و دوباره میدیدم همه رو ریخته بیرون ! اولین لباسی که به ذهنم رسید پوشیدم و به نظرم همه چیز هم تقریبا خوب بود!!!

 

نکته جالب این تغییرات اصلا همینه که این "من" همیشه ناراضی از همه چیز الان از همه چیز تقریبا راضیه و خوشنود و روزی صدهزار بار دارم خدا رو شکر میکنم و عذر تقصیر دارم بابت روزهای بسیار خوبی که داشتم و با نارضایتی گذروندم و ممنونم بخاطر تمام مشکلاتی که تو این مدت برای زندگیم پیش اومد که شاید اگه این اتفاقها نیفتاده بود من قدر چیزهایی رو داشتم و حتی چیزهایی رو که ندارم نمیدونستم.

 

 شاید الان دیگه با داشتن یک احساس خوب حتی اگه برای یک ساعت باشه ، حتی در رویا ، تا این حد شیرینی و لذتشو حس نمیکردم . شاید هیچ وقت نمیفهمیدم "دوست داشتن از عشق برتر است" و این احساس "رهایی" که دارم برام خیلی با ارزشه چرا که میتونم بالهامو باز کنم میتونم فرای همه چیز پرواز کنم. میتونم ببینم و چشمامو ببندم ، گوش کنم و نشنوم ، ببخشم و محبت کنم و ... و بی نهایت عاشق باشم هر چقدر که دلم بخواد هر طور که دوست داشته باشم. خدای مهربونم بابت این " رهایی" ممنونم.

  پی نوشت  ١:    

 امیرسام من در 18 ماهگی اسم اطرافیانو که بهش میگیم نسبتشونو میگه ، منظورشو کاملا میرسونه ، ماشین روشن میکنه ، راهنما و برف پاک کن میزنه ، دنده عوض میکنه و ....  تازه قهرم میکنه میره منتهی الیه خونه و سرشو میذاره رو مبل و مثلا گریه میکنه. هر چند دقیقه یکبارم نگاه میکنه ببینه حواسمون بهش هست یا نه ؟!؟ اگه ببینه توجه نمیکنیم میاد جلوتر قهر میکنه!!!! سیاستو حال میکنید؟!؟

قد و وزن در 18 ماهگی :  قد: 81 سانتی متر  وزن : 11 کیلوگرم (با کلی لباس )

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin