ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

بعدالظهر عاشوراست و پرم از حرفهای ناگفته و افکاری که ذهن و روحم را بسیار آزار میدهد. امروز مثل همیشه برای دیدن دسته های عزاداری به خیابان رفتم و تنها شاهد تکرار تاریخ بودم.

میدیدم مردمانی را که تمام سالهای عمرشان به دیدن و شنیدن سریالها و داستانهای انقلابی سپری کردند و با زیر وبم تمای آنچه منجر به یک انقلاب شد - حتی با ورژن تحریف شده اش- به خوبی عجین شدند. همه میدانیم که انقلاب کار مردان بزرگ است اما در سریالهایی برای گروه سنی خردسال دیدیم که آنها هم میتوانند زیرساخت یک انقلاب را فراهم کنند و خودمان هم باورمان شد. شاید برای همین زنان و دختران کم سن و سال خط مقدم این موج را تشکیل داده بودند و همه حتی بچه های کوچک میدانستند که چگونه میتوانند اثر گاز اشک آور را خنثی کنند.

وقتی  مشق شبمان شد بریدن تکه های روزنامه و درست کردن جمله با شعارهای زمان انقلاب فکرش را هم نمی کردیم که با این کار این شعارها را برای همیشه در ذهنمان حک میکنیم و برای خودمان یه پا شعارساز خواهیم شد و امروز میشنیدم که همه ، چه استادانه ، آنها را با اندکی تغییر جزیی بکار میبرند و چه محکم ، چه بی پروا !!!!

گاز اشک آور چشمم را میسوزاند و درد نسلم - این نسل به واقع سوخته- دلم را!

با انقلاب زاده شدیم ، با جنگ و قحطی و تحریم بزرگ شدیم و با اتقلابی دیگر کودکانمان را بزرگ میکنیم . باشد که با مرگمان این مملکت به ثبات و آنچه سزاوارش است ، برسد.

این جمله در ذهنم مادام تکرار میشد که "خود کرده را تدبیر نیست" و جمله ای دیگر از شریعتی که:"در عجبم از مردمانی که در زیر بار ظلم و ستم زندگی می کنند و بر مظلومیت کسی میگریند که آزادانه زیست!" 

 جمله فوق را از  ترس تهدید همسایه مون نمی خواستم بنویسم اما امروز شجاعتر از این حرفا شدم فوقش باهام قهر میکنه دیگه ، بعدا از دلش در میارم.

امسال اولین سالی بود که برای مظلومیت امام حسین گریه نکردم.

پی نوشت: جالبترین صحنه امروز مردمی بودن که با در دست داشتن ظرف یکبار مصرف می دویدند و در حالیکه مواظب بودن ظرف غذای نذری واژگون نشود ، شعار هم میدادن. اینم یه جورشه دیگه!!!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٦ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin