ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

از وقتی شروع به حرف زدن کردی دلم برای زمانی که "مامان" صدایم کنی پر میکشید. هر روز اون لحظه رو تصور میکردم که چه کار خواهم کرد؟؟کجا خواهم بود؟؟ از شادی بی توجه به این که کجا هستم و چه ساعتی است فریاد میکشم؟؟ تو رو محکم در آغوش میکشم و دور خودم و دور خونه میچرخم؟؟ به قول یکی از دوستان همه رو شام مهمون میکنم و سر میز رسما با افتخار اعلام میکنم که پسرم منو "مامان" صدا زد و ....

هر روز بدون خستگی مصرانه بهت میگفتم :گل من بگو ماما     تو: بابا!تعجب

نه عزیزم بگو ماما      تو: دَ دَمتفکر    من دوباره در حالیکه سعی میکردم اشتیاقم رو تو لحن صدام نشون بدم : بگو "ما" "ما"    تو :با نگاهی که اصلا به نگاه یک کودک شباهتی نداشت ، خیلی محکم: نه! عصبانیبعدش هم میرفتی و من تو رو با نگاهی پر از حسرت بدرقه میکردم. انگار تو هم فهمیدی که من باید همیشه منتظر بمونم ...

 

روزها گذشت و حسرت در دلم هر روز پر رنگ تر شد ولی از اشتیاقم ذره ای کم نشد.

و تو در یک شب بارونی و تاریک در حالیکه اصلا انتظارش رو نداشتم ، در حالیکه بین ماندن و رفتن تردید داشتم ، در حالیکه از درد به خودم می پیچیدم ... صدایم کردی: "مامان"  "مامان" خیلی محکم ، خیلی کامل ، نه یک بار ، نه دو بار ، بی وقفه .... درست در لحظه ای که نه تنها شنیدنش خوشحالم نکرد بلکه آهنگ صدایت بسان خنجری هر بار در قلبم فروتر میرفت و از جانم می کاست! گویی کسی میخواست به یادم بیاورد که من یک مادرم درست در لحظه ای که آرزو میکردم : ای کاش مادر نبودم!

 

دیگه عادت کردم .انگار سر نوشتم اینگونه رقم خورده . انگار محکومم که تک تک لحظات ناب زندگی ام را اینقدر تلخ و سخت سپری کنم که تا آخر عمرم از یاد آوریش بیزار باشم.

 

پسرم ! به روزی می اندیشم که تو مرد بزرگی شده ای! نمی دانم احساساتی خواهی شد یا منطقی یا بی تفاوت یا پرتوجه .... مهم نیست فقط همیشه یادت باشه که از هیچ نگاه پرحسرتی ساده و بی تفاوت گذر نکنی و هیچ قلب عاشقی رو (اگر به عشقش ایمان داری) منتظر نذاری ، قلب ها همیشه در اثر انتظار عاشق تر نمیشن و همیشه یه حد و مرز و دِدلاینی وجود داره که اگه ازش بگذره  و ازت بگذرن! دیگه نمیتونی برشون گردونی و تا آخر عمر حتی اگه بیشتر و بهتر از اونو  بدست بیاری حسرتش به دلت می مونه و فراموش نکن که "هر کسی ظرفیت و تحملی داره شاید بسیار بالا ولی محدود!!"و " گاهی خیلی زود دیر میشه" !!!

پسرم منو ببخش! از اینکه وقتی صدام کردی نتونستم در  آغوش بگیرمت .از اینکه از مادر بودنم گریزانم . شاید روزی درکم کنی . البته شاید! ولی الان تنها دلخوشی ام اینست که تو هرگز این روزها را به خاطر نخواهی آورد . خدا را شکر . خدا را صد هزار مرتبه شکر!!!

بعداً نوشت: از فردای اونروز تا الان برای جبران خیلی "مامان" شدم ، منظورم اینکه که تا میتونستم سعی کردم برای پسرم مامان خیلی خوبی باشم  و احساس بهتری هم دارم  ! اینطور که به نظر میاد در بازی زندگی در لحظات آخر در وقت اضافه با ضربات پنالتی برنده شدم!!  چشمک

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۸ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin