ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

تصاویر گنگ و مبهمی از جلوی چشمم عبور میکند. در حال دویدنم در میان انبوهی از جمعیت. انگار دنبال کسی میگردم. نمیدانم او را گم کرده ام یا خودم گم شده ام؟!؟ با وحشت چشمهامو باز میکنم. بی اختیار چشمم به ساعت بزرگ روبروی تخت - تنها کسی که تا صبح همراهیم میکند -می افتد و با بی رحمی تمام عدد 7 را نشان میدهد. از جا میپرم. "ای وای خواب موندم!!" این جمله رو از روی عادت میگم .چون اصلا نخوابیدم که بخوام خواب بمونم. خیلی وقته که دیگه خواب هم نمی بینم. فقط یه لحظاتی میرم تو عالم خلسه! و از محیط پیرامونم برای لحظاتی دیس کانکت میشم. دستمو بین موهام فرو میکنم و سرمو به شدت فشار میدم تا شاید برای لحظه ای سردرد کشنده ام قطع بشه و سعی میکنم به خودم مسلط بشم. میخوام یه صبح دیگه رو شروع کنم. میخوام پذیرای این نعمت بزرگ الهی باشم ، خدای مهربونم ، اما چجوری؟!؟

دوباره شروع  . دوباره بدو بدو . دوباره "من" با تمام مشغولیاتم. ذهنم درست مثل اتوبان همت اونم تو ساعت پیک شلوغ و پرترافیکه و پر از سرو صداهای آزار دهنده. با یه ترمز وحشناک و یک بوق ممتد دوباره به خودم میام.چقدر بده که باید با این حال و روزم اول صبحی رانندگی وحشتناک آقای همسر رو هم تحمل کنم!

هر لحظه احتمال می دی که ممکنه لحظه بعدی وجود نداشته باشه. همش باید سرتو بدزدی ، دست و پاتو جمع کنی ، چشمهاتو ببندی ... گاهی فکر میکنی که ماشین جلویی چرا داره باسرعت عجیبی بهت نزدیک میشه ، گاهی حس میکنی سوار موتوری! چون از جایی که فقط برای عبور یک موتور جا هست رد میشیم! همه مردم سر راهمون (نمیدونم چرا؟) نمی فهمن! رانندگی بلد نیستن! از دِه اومدن! فقط ماییم که می فهمیم ، کاملا قوانینو رعایت میکنیم و در مهد تمدن به دنیا امدیم. حق اعتراض هم ندارم ، چون خسته است و اصلاً هم حوصله نداره!

ذهنم توانایی هضم این موضوع رو نداره که من شب تا صبح بیدارم ، اون چرا خسته و بی حوصله است؟؟؟؟؟ تازه وقتی هردو از سرکار برمیگردیم هم همین وضعه. احتمالا شرکت ما از صبح برامون برنامه شادی تفریحی و اردو و پارک و سینما در نظر میگیرن!!!

با اینکه هرروز فکر میکنم تحملم دیگه تموم شده ولی خدای مهربون دامنه تحملم رو تا بی نهایت تعریف کرده و هر روز تکرار مکررات..... برای اول صبح قشنگه ، نه؟؟!؟ اونوقت میگین چرا میری تو چاه؟!؟

پی نوشت: تا حالا فکر میکردم این خاصیت جمعه غروبه که آدم دلش به اندازه یه دنیا میگیره. اما شنبه گذشته که تعطیل بود  فهمیدم که جمعه بیچاره بی تقصیره... و میشه در یک شنبه بعدالظهر دلت به اندازه تمام غروب های دنیا بگیره .... اینو نوشتم فقط برای اینکه یادم بمونه!

درحالیکه داشتم از تب بی تویی میسوختم

تو برایم " استامینوفن"  تجویز کردی

نمیدانم باید ازت ممنون باشم یا متنفر؟!؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۱ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin