ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

جهت اطلاع دوستان عزیز باید عرض کنم اینجانب هنوز در ته چاه به سر میبرم و چون دیدم ممکنه حالا حالاها همونجا بمونم فقط خواستم بدونید خوبم و باید بگم یه جورایی از ته چاه بودن خوشم امده. یه چیزی تو مایه های غار تنهایی. البته فرقش اینه که تو با پاهای خودت میری تو غار ولی من افتادم تو چاه اونم با "چشمانی کاملا باز" و قسمت دردناکشم همینه.

 

 و ... اندر مزایای زندگی در قعر چاه:

1- فرصت خوبی برام پیش آمده تا تنهای تنها باشم و بتونم یه کم خودمو ، زندگیمو، اطرافیانمو تحلیل کنم و به نتایج مفیدی برسم. وقتی برمیگردم به گذشته ، نقاط عطفی که تو زندگیم بوده و برام مشکل ساز شده، درست همون نقاطی بوده که برای رسیدن بهش تا حد توان خودمو به در و دیوار زدم و ناآگاهانه برای داشتنش اصرار بی خود کردم و دست به دامن خدا و پیغمبر و ... شدم.و نکته مهمش هم اینه که بعدا همه اینا رو فراموش کردم و دربه در به دنبال مقصر گشتم.

 

برای پسرم: عزیز دلم تو زندگیت برای رسیدن به خواسته هات تا میتونی تلاش کن اما زمانی که دیدی ابر و باد و مه و خورشیدو فلک دست بکارند که تو به خواسته ات نرسی یا زمانش را به تعویق می اندازند ، تو هم به جای اصرار بیهوده دوباره برگرد و اینبار کمی آگاهانه تر و از زوایای مختلف به خواسته ات نگاه کن. تمام جوانب رو در نظر بگیر و فراموش نکن که گاهی اوقات کائنات میخواهند مسیر واقعی حرکت را نشانمان دهند ، فقط باید کمی به خودمان فرصت بدهیم ،چشممان را باز کنیم و اجازه بدهیم زمان افق دیدمان را وسیع تر کند . اینکه میگن" شاید صلاح نیست!"  واقعا گاهی حتماً صلاح نیست ، پس اگر به چیزی که خواستی نرسیدی ، به جای نا امیدی ، غصه و سرخوردگی،  قدمهایت را محکم تر کن و با اطمینان به اینکه بعدا دلیل این ناکامی را درک خواهی کرد ، مسیر دیگری را آگاهانه تر طی کن و بدان که خدای مهربون هیچ وقت بنده هاشو تنها نمیزاره – خصوصا تو تصمیم گیری های مهم – فقط باید به ندای درونت خوب گوش کنی. ( منظورم از "درون"، "دل" نبودا، این دوتا با هم خیلی فرق میکنن! )

 

2- اینجا فرصت کتاب خوندن پیدا کردم ، اونم چه کتابایی!؟! خودم کم دیونه ام؟!؟ تازه سی دی زبان نصرت هم گوش میکنم و سوالم از آقای نصرت اینه که چرا اینقدر با لحن عصبانی و پرخاشگری اصرار داره به مردم زبان یاد بده بقدری که احساس میکنم اگه کنارم بود احتمالا اول یک چک میخوابوند تو گوشم بعد میگفت حالا تکرار کن ....

3-ارتباطمو دیگه کاملا با دنیای بیرونم قطع کردم و هر کاری دلم بخواد میکنم. هر چیزی دلم بخواد تصور میکنم .گاهی شاد میشم و گاهی بسیار دلتنگ و گاهی هم تا دلم بخواد گریه میکنم ، حتی با صدای بلند!!

4-ولی با تمام این حرفا اینجا هم که هستم دلم برای دوستام تنگ میشه، نگرانشونم ، حتی گاهی راهکارم براشون ارائه میدم و براشون از ته ته دلم دعا میکنم.

5- اینجا شبهاش خیلی قشنگه ... همه جا کاملا سیاه، یه دایره روشن، تصویر ماه و من در آب!!!

دلخوشم به همین دایره کوچک حتی اگه تنها به اندازه نقطه ای روشن در زندگی ام باشد. خدای مهربونم ممنونم بابت تمام نقاط روشنی که در تاریکی ها سر راه زندگی ام قرار میدهی  و بسیار شکرگزار.

                                    

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۳٠ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin